![]() |
![]() |
|
| نوشته هايي برای بودن |
|
سلام خدمت همه دوستان و هم کلاسیهای محترم
از اونجایی که برای دور هم جمع شدن در روز 24 مهر تقریبا خیلیا مشکل داشتند، قرار به 2 آبان موکول شد. ولی با هماهنگیهایی که شد (برای پخت و پز و رزرو هتل و برنامه های گردشگری!!!!!!) تاریخ 2 آبان ثابت خواهد بود. عید غدیره، بعدش هم که جمعه هست. قرار هم نیست مسافرت اروپا بریم که یک ماهه باشه. همین اصفهان خودمون، دو روز میریم و بر میگردیم میدونیم همه کار دارید و مشغولید، ولی تونستید جور کنید که بیایید. انشالله که جمعیت کثیری از دوستان رو زیارت کنیم پایدار باشید برچسبها: اردو, اصفهان |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:11 توسط س. مزیدی |
|
|
دوستان و همکلاسیهای محترم
یه وبلاگ خیلی خیلی ساده و حقیرانه زدم برای درد و دل کردن حرفای خودم رو مینویسم دوست داشتید سر بزنید وقت برای خوشکل کردنش ندارم، به بزرگواری خودتون ببخشید در کلبه ما رونق اگر نیست، صفا هست آنجا که صفا هست، در آن نور خدا هست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 19:1 توسط س. مزیدی |
|
|
شب یلداست؛شبى که در آن انار محبت دانه میشودو سرخى عشق و عاطفه،نثار کاسه هاى لبریز از شوق ماشبى که داغى نگاه هاى زیباى بزرگ ترهادر چشمان کودکان اوج میگیرد و بالا میرود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ساعت 20:30 توسط س. مزیدی |
|
|
دوستان عزیز سلام
اعیاد گذشته و پیش رو انشالله که مبارک باشه خبری نیست توی این وبلاگ؟! دوستان تمایل ندارن از خواب زمستونی بیدار بشن؟ خیلی وقته بهار اومده ها! ظاهراً بیکارتر از من فقط خودمم، ولی خوب به بهونه این وبلاگم که شده یادی از دوستان گذشته میکنم. خیالی نیست که دوستان فراموشکارند!!! هرجا هستید سالم و خوشحال و در پناه حق باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:40 توسط س. مزیدی |
|
|
سلام به همگی! خدا رو شکر هستید دیگه؟! سالم و سر حال؟! از سر زدن به وبلاگ معلومه که همگی در امن و آسایش به سر میبرند!!! سالروز جشن فارغ التحصیلی و گذشت 4 سال از اون موقع و شعر مرحوم قیصر امین پور: حرفهاي ما هنوز ناتمام ... تا نگاه ميکني: وقت رفتن است باز هم همان حکايت هميشگي! پيش از آنکه با خبر شوي لحظهي عزيمت تو ناگزير مي شود آي ... اي دريغ و حسرت هميشگي ناگهان، چقدر زود، دير ميشود! تبریک و امیدوارم که همیشه موفق باشید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:17 توسط س. مزیدی |
|
![]() عکس از: http://www.aftabir.com آدرس رو نوشتم که مثلاً کپی رایت رو رعایت کنم. روز عرفهای حق الناس به گردنم نباشه ;) عید همگی مبارک و خوش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:40 توسط س. مزیدی |
|
|
کلاً این وبلاگ یعنی:
شایدم بی ربط باشه ها!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:48 توسط س. مزیدی |
|
|
سلام و صد سلام
تبریک به مناسبت میلادامام رضا (ع) همگی خوش باشید و سلامت در پناه خداوند حیّ و حقیقت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:23 توسط س. مزیدی |
|
|
سلام به همگی
انشاءا... که تابستون به همه خوش گذشته باشه! سال تحصیلی جدید به همه 1- دانشجوها, 2- معلمها و 3- معلمهای دانشجو (یا همون دانشجوهای معلم) مبارک! راستی شما توی کدوم رده هستین؟ من خودم از این ترم رده سوم هستم! بگین از خودتون تا از حال و احوال همدیگه با خبر بشیم موفق باشید ایام به کام!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 9:38 توسط س. مزیدی |
|
|
سلام به همه دوستان!
احوالتون؟! انشاء ا... که ایام به کام باشه. حقیقت اینه که هرچی منتظر شدیم یه نفر خبر قبولی خانوم رستم صولت رو توی وبلاگ بزنه, کسی این کار رو نکرد! البته شایدم دوستان خبر نداشتن! خلاصه کلام اینکه, خانوم رستم صولت, ارشد نرم افزار دانشگاه شیراز قبول شدن. صمیمانه بهشون تبریک می گم و امیدوارم همیشه توی زندگی موفق باشن بقیه هم همین طور! شاد باشید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:31 توسط س. مزیدی |
|
|
داشتم فکر می کردم که بعد از اینکه کمک خواستم, چقدر دوستان لطف کردن و این کار رو انجام دادن برای من!
اما تازه به این نتیجه رسیدم که کلاً این کمک خواستن از اول اشتباه بود! اصولاً هیچ آدمی حاضر نیست اونقدر به خودش زحمت بده که 4 تا کلمه رو توی گوگل کپی کنه, یه چندتا مقاله پیدا بشه , تازه بعداً بخواد دانلودش کنه و, مهمتر از همه, واسه من بفرسته! اووووووووووووووووووووووووو! چه زحمتی! بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخیال بابا! خلاصش اینکه ما از این لطف دوستان گذشتیم, حالا نه همه دوستان. کسانی که از دستشون بر میومد و لطفشون شامل حال بنده شد! لطف دوستان مستدام! همیشه پا برجا باشید! ولی اگه کمکی از دست من بر میومد, دریغ نمیکنم!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 21:42 توسط س. مزیدی |
|
|
سلام، سال تحصیلی تمام شد. خواستم در مورد اولین سال حضورم، آنچه که فهمیدم را بنویسم. شما بچگی می خواستید چیکاره بشوید؟ من در مورد همه چیز فکر کرده بودم به جز معلمی! دنیای عجیبی است. مثل خیلی از بچه های دیگر، بچگی دوست داشتم خلبان بشوم! یک زمانی دوست داشتم یک باغی داشته باشم و باغبان بشوم! . یک زمانی فکرم مشغول پزشکی بود. ادبیات ، تاریخ و علوم سیاسی و ... گزینه های بعدی بودند. اون همه فکر کردم و انتخاب رشته بیشتر از چند دقیقه طول نکشید!. عمویم پرونده تحصیلی را از دبیرستان گرفت و تو هنرستان فنی و حرفه ای ثبت نام کرد و گفت : برو کامپیوتر بخون، رشته خوبی است! به هر حال، حالا معلم شدم. اوائل می ترسیدم، چون که تو دانشگاه ارائه و کنفرانسهای ضعیفی داشتم. هر وقت می رفتم جلو که ارائه بدم، قلبم از همون اول شروع به تند تند زدن می کرد و خودم را گم می کردم. اولین روز و اولین ساعت کلاس درس هم به سختی گذشت. و اما، اولین سال تحصیلی چگونه گذشت؟. یکسری از نکاتی که امسال فهمیدم را می نویسم و دوست دارم شما هم نظر بدهید: 1) همیشه کلاس را تحت کنترل داشته باشید. کوچکترین شلوغی و حرف اضافه باعث می شود که کلاس از کنترل شما خارج شود. و نه تنها همان جلسه، بلکه جلسه های بعد هم دچار مشکل شوید. مخصوصا جلسه اول خیلی مهم است. 2) فکر کنم بهتر است خودتان را چند سال کوچکتر فرض کنید و پر انرژی باشید. در این صورت حرف بچه ها را خوب خواهید فهمید. 3) تعریف کردن از بچه ها در جمع کلاس خیلی برایشان مهم و تاثیر گذار است. مثلا یک "آفرین" گفتن باعث می شود که آن فرد بیشتر تشویق بشود و برای ادامه درس خیلی جدی باشد. 4) می گویند که شما حق ندارید تنبیه بدنی داشته باشید؛ ولی به نظر من، بعضی وقتها لازم است. 5) همه بچه ها حداقل در یک زمینه ای استعداد دارند. یکی درسهای تئوریش خوب است، یکی درسهای عملی، یکی خطش خوب است، یکی تقلب کردنش خوب است و یکی جنگ و دعوا کردنش و..... 6) مراقب کلمات انگلیسی که در زبان محلی، معنی خاصی دارند، باشید! می توانید آن کلمات را اختصاری بگویید و یا تلفظش را عوض کنید. 7) یک جلسه در طول ترم را "جلسه آزاد" بگذارید. باور کنید اگر وقت باشد، دانش آموزان چند کتاب شعر و جوک و ... تو وایت برد می نویسند. آیا جای تعجب نیست که این همه شعر را چه جوری حفظ می کنند!؟. 8) من اوائل که وارد کلاس می شدم، تا آخر کلاس درس می دادم. بعد از دو هفته که امتحان گرفتم، هیچی بلد نبودند. به نظرم حدودا 40 دقیقه درس داده شود. و بقیه وقت کلاس را برای پرسش از دانش اموزان و مرور مطالب قبلی اختصاص دهید. 9) بین بخشنامه های اداری و دستور العملهایی که ارسال می شود و آنچه که خودتان تشخیص می دهید برای دانش آموزان خوب است، میانه رو باشید. طوری که نه سیخ بسوزد و نه کباب! 10) برای بعضی از کتاب ها و یا بخشهایی از آن، جزوه گفتن بهتر نتیجه می دهد. ولی در کل کتاب را هم فراموش نکنید. 11) من به نتیجه ای نرسیدم که بهترین وقت برای "حاضر و غایب" کردن بچه ها چه زمانی است؛ اول کلاس، وسط کلاس و یا آخر کلاس؟؟ 12) درسی را که قرار است تدریس کنید، حتما قبلا مطالعه کنید. حتی اگر صد در صد مطمئن هستند که به آن واردید. 13) سعی کنید که تمامی مسائل و جریانات کلاس، داخل کلاس بماند. و هر موردی باشد، خودتان آنرا حل کنید؛ حتی مسائل انظباطی بچه ها را. به مدیر و معاون و دیگران چه ربطی دارد که در کلاس شما چه خبری است؟؟ 14) سوالات امتحانی را که طرح می کنید، خیلی دقت کنید. نه خیلی ساده باشد که مجبور شوید به همه بچه ها نمره بالای 18 بدهید! و نه خیلی سخت باشد که در جلسه امتحان، بچه ها همدیگر را نگاه کنند. و همکاران از تو بپرستد که چرا بچه ها نمی توانند هیچی بنویسند؟؟ 15) موقع اصلاح برگه های امتحانی، مراقب باشید که اشتباهی نشده باشد. چون اگر یکی از بچه ها اعتراضی کند و مثلا بتواند 0.5 نمره اضافی بگیرد، بقیه بچه ها هم برگه به دست به سرت می ریزند و اشکال تراشی می کنند!!. 16) معلمان باتجربه می گویند که "بیرون کردن بچه ها از کلاس نشانه ضعف شما و عدم کنترل شماست" . من امسال چندین بار، چند تا از بچه ها را از کلاس بیرون کردم. باید در سال های آینده تجدید نظر کنم. 17) به نظرم، بخشنامه های اداری و فشار دیگران، به اندازه وجدانمان تاثیر نداشته باشند. پس بیایید وجدانمان را قوی تر کنیم.
و آخر اینکه: من در زمان ارائه مدارک جهت استخدام مشکل داشتم. چون کارت پایان خدمتم را نداده بودند و به همین خاطر مدرک تحصیلی را نگرفته بودم. دوستان بیرجندی جهت ارسال تائیده تحصیلی و مدرک تحصیلی خیلی زحمت کشیدند. جا دارد از خانم اخلاقی و آقای عباسی به خاطر این لطفشان تشکر کنم. بی نهایت ممنون و سپاسگذار این دو بزرگوار هستم. از حاجی خوشبختیان هم به خاطر ارسال نامه تشکر می کنم.
موفق باشید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:53 توسط والح |
|
|
...نه
فردا نه ...چند ساعت بعد هم نه ...چند ثانیه دیگر هم نه... ...همین الان برای مادرت یک کاری بکن اگر زنده است دستش را اگر به آسمان رفته است ... قبرش را …. اگر پیشت نیست ... یادش را …. اگر قهری...چهره اش را …. اگر آشتی هستی پایش را... ببوس روز مادر پیش پیش مبارک!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 10:27 توسط س. مزیدی |
|
|
به به!
سلام به همه دوستان! حال و احوالتون توی سال جدید چطوره؟ یه قرارایی با هم داشتیما! قرار بود, گرد و خاک این وبلاگ رو بگیریم و یه وبلاگ تکونی اساسی داشته باشیم! اما ظاهراً اونقدر این خواب زمستونی به دوستان خوش گذشته, که ترجیح دادن همینطور توی خواب بمونن! بابا! روی خرگوش سال رو سفید کردین! اون با همه خوش خوابیش, حالا بیدار شده و از راه رسیده, نرسیده, داره سال رو زیر و رو می کنه! چی شده که شماها هنوز خوابین؟ نکنه خرگوشه جاش رو به شما ها قرض داده! نخیر! فایده نداره! این وبلاگ همینطور باید خاک بخوره! قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفته! زهی خیال باطل! دوستان اگه کم کمک دارن بیدار میشن, یه دستی هم به سر و روی این وبلاگ بکشن! بدک نیست! سال نو مبارک و خوش! ----------------------------- اینبار که غلط املایی نداشتم؟!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 19:1 توسط س. مزیدی |
|
|
سلام به همه بچه های کامپیوتر 84 بیرجند
بالاخره بعد از مدتی دل به دریا زدم و دوباره به این وبلاگ خاک گرفته سرکی کشیدم! تقصیر از منه شاید که username ام به دنیای فراموشی رهسپار شده بود؛ اگه جناب خدایی نبودن شاید منم دیگه به این وبلاگ راهی نداشتم! (خودتون رو خیلی تحویل نگیرید جناب خدایی!) گذشته از شوخی, دلم برای نوشتن تنگ شده بود. البته هرچی اون طرف تر میره, مشغولی های آدم هم بیشتر میشه و کمتر می تونه به دوستان قدیمی سر بزنه! اینم یه بدی بزرگیه که رشته ما داره! تکنولوژی با همه سرعتی که به زندگی میده, حس دوشت داشتن و موندن رو از آدم می گیره و فقط میخوای حرکت کنی که مبادا زمان رو از دست بدی! و اینجوری لذت دیدن خوشیهای بزرگ رو ممکنه از دست بدی اینم یه جورشه دیگه! باشه تا آدمای فراموشکار به خودشون بیان! امیدوارم بتونم به نوشتن توی این جمع دوستانه ادامه بدم پیروز و سربلند باشید |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 0:14 توسط س. مزیدی |
|
|
وسط تیر ماه شد و گرمای هوا به حد بالای خودش داره نزدیک میشه . توی این فصل آدم یاد این شعر می افته که اگر اشتباه نکنم از منوچهری دامغانی هست که میگه :
چنان چون در تموزین مه ببارد جراد منتشر بر بام برزن دوستانی که بیرجند رو درک کردن این شعر رو با تمام حواسشون درک کردن . اون موقعی که روی در و دیوار حیاط دانشگاه پر بود از ملخ های ریز و درشت . اما این حشرات برای من یه خاطره جالب هم دارن . نمیدونم داشتم برای امتحان اسمبلی می خوندم یا درس شیرین طراحی الگوریتم رو برای امتحان خاله مهناز آماده می کردم . شب بود و من کنار ساختمون دانشکده علوم داشتم درس می خوندم . اونجا انواع حشرات شب داشتن زندگی شون رو پیگیری می کردن و شایدم با خودشون می گفتن «این الاف توی خوابگاه کتابخونه رو ندیده که میاد اینجا درس می خونه!» اما خوب ما بودیم و جزوه و امتحان و اینا . خوب من هم داشتم فکر می کردم ، به اینکه این حشرات الاف دارن چیکار می کنن . اما خب دیدن اون همه انواع حشرات برام خیلی جالب بود . چند تا اتفاق جالب افتاد که براتون میگم . مانتیس که میدونید چیه ؟ موجودی که توی کارتون ها نقش جادوگر رو بازی می کنه (مثلا توی کارتون زندگی یک حشره) یا مثلا توی تیتراژ هاج زنبور عسل هم یه نمونه خشنش بود که دنبال هاج بود ، یکی دیگشون هم توی کنگفو پاندا جزو اساتید رزمی کار بود. اگر یادتون نیومد یه گوگل سرچی خرج بفرمایید . یکی از همون مانتیس ها روی دیوار کجکی نشسته بود. حدودا 10 سانتی طولش بود و به شکل یه برگ با ساقه اش بود ( سبز و خوشگل ) . این مانتیس ها می تونن گردنشون رو مثل انسان ها تکون بدن ، توی این فکر بودم که این وقتی غذا رو قورت میده از کجا این غذا رد میشه ، خوشم اومد بهش تیکه بندازم ، گفتم «اینووووو» برگشت به طرفم و نگام کرد . دیدم نه بابا گوشش هم خوب کار می کنه . توی این فکرا بودم که بلند شد و رفت زیر لامپ نشست . دقت کردم دیدم خوان نعمت زیر لامپ پهنه . نشسته بود، مثلا یه مگس میومد زیر لامپ ، دستش رو دراز می کرد و می گرفتش و تا ته می خورد و دست و بالش رو تمیز می کرد و دوباره یه زنبور مفلوک میود توی حوزه سفره ی ایشون ، دوباره دستش رو دراز می کرد و می گرف و تا ته می خورد . یکی از حشرات نسبتا سخت پوست بود ، گفتم دیگه اینو نمیتونه تا ته بخوره ، اونم گرفت و اول عین این آدم های ضایع که بستنی قیفی رو تا ته می خورن بعد اون نونش رو می خورن ، طرف رو تا ته خورد و بعد هم پستش رو نوش جان کرد و دوباره دست و بالش رو تمیز کرد منتظر بعدی شد . کلی گشنم شد ، دلم میخواست ساعت یک نصف شب سلف باز می شد میرفتم چلو کباب با ماست و کره می خوردم . از اون باحالتر یه عنکبوت بود . رفته بود توی زاویه دیوار یه تار تنیده بود ، گفتم بابا مرد حسابی (البته جنسیتش رو نپرسیدم ، احتمال دادم با این وضع مرد حسابی باشه) اینجا آخه خودت هم توی تارت گیر نمی افتی چه برسه به دیگران ، توی همین تیکه انداختن ها بودم که یه زنبور گرد (عین تیله 3 پر گرد بود، از اون تیله ها که درشت و حریف ضربه کن هستن) صاف اومد افتاد توی تور این عنکبوته . جانم براتون بگه عنکبوت که اصلا حساب این عظمت رو نکرده بود دید این یارو زنبوره داره تور رو پاره می کنه ، اومد شروع کرد تند و تند دور زنبوره تار تنیدن ، تصور کنید زنبوره روی هوا داره بال میزه (با سر و صدا) عنکبوت هم از ته داره تار رو میپیچه دورش ، فقط این وسط عنکبوت حساب ضخامت تاری که زنبور بهش وصل بود رو نکرده بود ، زنبور هم با زور تونست خودش رو خلاص کنه . حرفم رو پس گرفتم ، به عنکبوته گفتم بابا یه چیزی بساز که جواب فیل رو هم بده ، بعید نیست گیرت بیافته . کلا شب جالبی بود . خوندم ، اما به برکت امتحانات غیر استاندارد (بگو غیر از اون دیگه چیش استاندارد بود آخه) جناب ولوی از کتبی 4.25 شدم (از عملی 9.5) . این بود انشای من در مورد یک شب تابستان . |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر ۱۳۸۹ساعت 21:17 توسط ع. خوشبختیان (Max) |
|
|
امشب بالاخره تصميم گرفتم اين مطلب رو بنويسم . اينكه چرا ترتيب دوستان اينطوريه ربطي به من نداره . من يه فايل دارم كه ليست اسامي دوستان هست و ترتيب مربوط به اون فايل ميشه . اميدوارم در نوشتن به همه اشاره كرده باشم . دوستان ديگه هم خوبه كه خاطراتي بنويسن. جالب خواهد بود . با اجازه شروع مي كنم:
خانم رعيت: ساكت ، آرام ، يكي از اعضاي تيم چهار نفره (من بهشون مي گفتم تيم چهار نفره) در تمام فعاليت هاي عمده (استاد عوض كردن ، كلاس تعيين كردن و ... ) حضور داشتن اما كاملا ساكت . خانم مزيدي : دومين عضو ساكت تيم چهار نفره . ياد اون اردوي عمرشاه به خير . طرف گير داده بود كه اون خانم و آقا كه توي تاكسي با هم بودن چه نسبتي داشتن. به آقاي فاميل سلام برسونيد. خانم رضائي : از دستشون گريه كردم . هيچ كس توي دانشگاه به اندازه ي تيم سه نفرشون حالم رو نگرفت . اما روز آخر ، وقت رفتن . داشت مي رفت . برگشت و گفت «آقاي خوشبختيان هر بدي و خوبي ديديد حلال كنيد» . مثل آب روي آتيش بود. آقاي قرباني : آقاي كشتي گير . استاد در درس خوندن . همان بود كه در اتاقش اتاق ساخته بود (بايد ميديديد تا مي فهميديد چي ميگم) . عضو تيم سه نفره (سيد و حبيب و مجيد) آقاي دهقان : هميشه گفتم استاد كامپيوتري كه در كنار خانواده كار مي كنه . با هم مغازه ي خانوادگي رو مي گردونن. مهربون و باحال . يادش بخير . آقاي استاد آخر ترم سه به حرف ترم اولت رسيدم . آقاي حسين خاني : الحق لقب محبوب ترين شايسته اش هست . استاد در درس خوندن و علوم كامپيوتري ، مترجم ، محقق ، مهربان و دلسوز . مي گفت «ادعا نكن چيزي بلدي ، چون از تو بهترها زيادن» . دلم براش تنگ شده. آقاي شهرياري : آقا سعيد رو هميشه توي دانشگاه ديدم . ارتباط همكلاسي . اما همكلاسي خوب و دلسوز . يادم نميره ترم هاي اول و دوم همه ي نمرات رو به گروه ارسال مي كرد. خانم ابطحي : هميشه با بعضي از دوستان نگرانشون بوديم . توي درس ها كم مياوردن و ما ميدونستيم كه بايد مشكلي باشه . چون به نظر اهل درس خوندن بودن اما گاهي نمرات اين رو نمي گفت . شنيدم كه آب و هواي بيرجند بهشون نساخته بود . آقاي علي اكبر : دوست خوب ، كسي كه هميشه در حال خنده و تيكه انداختن به آقا مهدي بود ( البته آقا مهدي هم از پسش بر مي اومد) هنوز باهاش در ارتباطم . با هم يه سايت طراحي كرديم و كلي تهران اينور و اونور رفتيم . آقاي سنگانيان : گاهي بلاگ ، گاهي تلفن . الان اينجوريه . توي بيرجند كه هميشه با حامد مي ديدمش . آدم جالبي كه به خاطر ضربه هاي دوره كارداني ، توي دوره ي كارشناسي زياد در جمع ها حاضر نشد . آقاي شايگان مهر : ياد خوندن هاش به خير «... دختر خاله » يا يه همچين چيزي . زير بارون يا توي سالن . وقتي داشت كف دستش دنبال عشق مي گشت يا وقتي آروم برميگشت خوابگاه . آخرين بار مشهد زيارتش كرديم . ياد سفر به خير. خانم حق شناس : بهتره چيزي نگم . كلا تيم سه نفرشون با ما جور نشدن . حالا يا گناه كار من ، يا اونها . بيخيال. آقاي محمدي پور : سر كلاس استاد بنايي ، استاد پرسيد «جريان انگشتر دست راست چيه؟!؟» گفت «استاد يعني عشق كسي توي دلمون نيست» اما راستش رو نگفت . ترم سه متاهل شد. آمار محلي داشتم ازش ، آخه هم محليشون هم خونه ايم بود . اما خدا وكيلي جز خوبي نگفت . خانم زارعي : هم چون خانم حق شناس . آقاي خدايي : استاد والح والوي . آخرين بار زير بارون توي تبريز ديدمش . كلي با هم خاطره داريم . اونقدر كه از شماره خارجه . اما شامي كه با هم داديم به بچه ها چيز ديگه اي بود . ميرزا قاسمي با خوراك سنگدو.ن . خانم اخلاقي راد : اگر بگم چند تا از خانم ها رو اصلا نميشناسم و بخوام مثال بيارم ، خانم اخلاقي يكيشونه . وقتي توي تهران ديدمشون فهميدم كي هستن . مي دونستم كه به همكلاسي به اين اسم داريم و ميدونستم كه يه خانمي با اين سيما همكلاسي مون هست ، اما اينكه ايشون همون خانم اخلاقي هستن رو يه هفته هست كه فهميدم . خانم دروگر : اين كه چند تا خاطره با ايشون دارم از شماره خارجه . طبيعيه وقتي من نماينده ي غير رسمي آقايون (با معذرت روزانه ) و ايشون هم نماينده ي خانم ها باشن خوب كلي ارتباط كاري و درسي بوجود مياد كه همه خاطره ميشه . اما جالب اينجا بود كه تا اين تابستون فكر مي كردم شيرازي هستن . توي مشهد فهميدم كه اهل خراسان هستن . خانم عسكري : همكلاسي 1 ترم اما دوست خوب يه دوره درسي . هميشه با ايميل و چت و غيره ارتباط داريم . در امر اصلاح رفتار به بنده كمك شايان كردن . ياد مشهد به خير . آقاي غلامي : عجيب ترين همكلاسي دانشگاهيم . فكر كنيد ،آقاي زنگويي (معادلات) با تعجب ميگه «بفرماييد!» (يعني الان چه وقت اومدنه) و آقا حميد ميگه «بشينم» (نه با حالت درخواستي ، با حالت خبري ، يعني قصد دارم بشينم ) . استاد اصلا نفهميد جريان چيه ؟ ترم اول هم اتاقي هاي نا اهل اذيتش كردن و تا آخر درسش خراب شد . آقاي بابائي : توي اروميه ديدمش. يه 5 دقيقه چون داشتم اونجا رو ترك مي كردم . فكر كنم الان تركيه باشه . يادش به خير 5 تا موبايل جور مي كرد كه امتحان رو نمره ي مناسب بياره . از شيوه هاي مدرن استفاده ميكرد و ديگه كاغذ و ورقه ي بغل دستي به كارش نمي اومد. خانم زاهدي : ميشه گفت با سال پاييني ها ديدمش . زياد هم نميشناسمش . خوب طبيعتا خاطره هم ندارم . خانم پورحسيني : خانم جدي ، يه كم هم اخمو . سر كلاس قرآن اگر وضو داشت من رو درسته خورده بود . البته حرف نا تموم موند اما برخوردش با بعضي اساتيد و دانشجو ها بابي بود برام براي شناخت گروهي از بچه مذهبي ها . خانم برزگر : كلا هر بار با هم چت كرديم با اس ام اس رد و بدل كرديم آخرش به دعوا ختم شده . خوب اين هم يه جورشه .آب مون توي يه جوب نميره . آقاي غضنفري : الان كه هفته اي 2 بار توي شريف مي بينمش . هم زمان كلاس داريم . ترم هاي اول (به حساب درس خوني) برام رقيب محسوب ميشد. اما وقتي فشار كار من رو از درس خوندن انداخت ديگه شد نقطه ي آرزو . الان هم كه امير كبيره و من هنوز در خم كارم . خانم يوسف زاده : بيشتر از اينكه توي كلاس ببينمشون توي پنل ديسكاشن ميديدمشون . مسلط به زبان انگليسي . جالب ترين چيزي كه يادمه اين بود كه با زير سوال بردن يانگوم من رو مجبور به دفاع از يانگوم كردن . اون هم سر كلاس مديريت . آقاي سجادي : يه سري كلمات داشت كه هرچي فكر مي كنم يادم نمياد چيا بود . اما هرچي بود ، خودش هم نميدونست به چه درد مي خوردن . آقا جلال كجايي ؟؟؟؟ خانم باقري نژاد : من زياد با ايشون رفت و آمد نداشتم . فقط يه زماني سر مديريت سايت دانشكده به پيشنهاد آقاي بهداني يه صحبتي با هم داشتيم . آقاي بهداري : كلي با هم استخر رفتيم ، خونه ي هم رفتيم و با هم گشتيم . اصالتا اهل يه استان هستيم و كلي خوش بوديم . صدام ميكرد «ديشيلي» مي تونيد اين كلمه رو تفسير كنيد ؟ البته من ميدونم اما شما هم ميتونيد بفهميد چيه؟ آقاي پورشيرازي : كلا گاهي با هم حرف مي زديم . زياد نميديدمش . البته يه كم تهراني شده اما اين تهران بزرگ تر از اين حرفاست . احساسم اينه كه بيشتر سرش توي كار خودش بود و با ديگران زياد دم خور نمي شد . البته اين احساس منه . آقاي صفري : دوست صميميه آقاي ابراهيم و سيد موسوي . با سيد آواز مي خوندن و با ابراهيم پروژه كار مي كردن . ترم هاي آخر توي مخابرات مشغول كار شد و سرش شلوغ شد . البته شيرينيه ازدواجش رو خورديم و حالش رو برديم اما خوب ترم آخر كار و درس براش سخت شد. روز مهموني من و والح يادش به خير با سيد يه آواز حسابي خوندن. آقاي سلطاني : توي روز جشن فهميدم كه اهل تسنن هستن . خدا رو شكر كردم كه ناخواسته در حضورش به كسي توهين نكردم . اميدوارم كه نا دانسته هم نرنجونده باشمش. دوست خوبيه و مورد اعتماد و اطمينان . آقاي زهره وند : باهاش زياد سر كلاس كنار هم نشستيم . هم خونه ي اكيب برقي ها بود . بيشتر اون عكسهايي كه با غول شماره 2 دانشگاه گرفتن يادم مياد . بيشتر دوست همكلاسي بوديم . آقاي شعبان زاده : توي روز اردوي آخر كه بارون شديد مي اومد گفت «بابا گيلان كجاست ، اينجا بيشتر داره بارون مي باره» خانم كاظمي : باورتون بشه يا نه تا ترم سوم نمي دونستم ايشون، خانم كاظمي هستن، يا يار همراشون (خانم برزگر) . كلي با ايشون و خانم برزگر در مورد مسائل بين شبانه و روزانه ها حرف زديم و در مورد رفع كدورت صحبت كرديم . خانم نگهبان : توي جشن فارغ التحصيلي فهميدم كه كي خانم نگهبان هست . شايد بهتره بگم وقتي جلوي در خوابگاه اومدن وسايل رو از من گرفتن . فقط من رو ياد خانم فهيمه سادات محمدي هزاوه مي انداختن كه نميشناختمش اما رقيب دوران كاردانيم بود (هميشه اون شاگرد اول ميشد و من دوم . گاهي با 12 صدم تفاوت ).آخرش نفهميدم خانم نگهبان شاگرد اول شد يا آقاي غضنفري. خانم رمضانيان : بيشتر ازشون به لبخند يادم مياد و سكوت . بايد خيلي فكر كنم تا چيزي يادم بياد . بيخيال. آقاي رستمي : آقاي نماز هاي اول وقت . حاجي شماره ي 2 . كسي كه از 2000 كيلومتر اونور تر ميومد تا درس بخونه . الان نميدونم چه ميكنه. آخرين چيزي كه مي دونم اينكه كه تهران اومد و بهم خبر نداد . خانم جباري نيا : يه همكلاسي با لهجه ي شيرين اصفهاني ، وقت اعتراض شديد اللحن . كلا با بچه ها كوه نمي اومد يا كم ميومد . صبر و تحمل رو از ايشون ياد گرفتم . خدا روح برادرشون (و اگر اشتباه نكنم پدرشون) رو قرين رحمت و مهر خودش قرار بده . آقاي رضائي : همسايه ي دوران خوابگاه و خونه . مسئول هماهنگي كوه . اهل شادي و تفريح . درسخون و با همت . سرباز مملكت . فقط ميتونم بگم شرمنده كه تهران بود و نتونستم بهش سر بزنم . خانم رستم صولت : فعال توي روز جشن . اين بهترين چيزيه كه ازشون يادمه . هميشه گروه رو به خاطر جدا كردن و دو گروه كردن همكلاسي ها ملامت مي كنم . خانم رستم صولت يكي از كسايي بود كه بعد از جشن فارغ التحصيلي به خاطر نشناخنش ناراحت شدم و خودم رو ملامت كردم . دوستان خوبي بودن كه براي من آشنايي باهاشون توفيق نبود ( ايشون و گروهي از برو بچه هاي شبانه) خانم ها مقدسي ، كلاته و اكبري: كلا چيزي يادم نيست خانم خيرانديش : فقط يه اسم . اين هم اشكالات جلوي كلاس نشستنه كه خيلي ها رو نشناسي. خانم فيروزي : بعد از اينكه كلي من و والح اصرار كرديم، با لهجه ي زيباي تركي و آهنگي كه خاص دختر هاي ترك هست گفت: «نه دييم» . تقريبا با فاصله ي 50 60 كيلومتر همسايه ما هستن (توي تهران اين فواصل زياد ديده نميشه) امام چه سود كه ازشون خبري ندارم . آقاي مرادي : از اون آدم هايي كه هميشه دوست داشتم ازش چيز ياد بگيرم . تنها كسي كه ديدم توي VB از من بيشتر چيز ميدونه . البته ناز مي كرد و نمي گفت . يه بار هم خواست فكر من رو بخونه اما توي آشفته بازار فكر ما چيز دندون گيري نسيبش نشد. آقاي ياسيني : هربار ميرم بيرجند ميگه بيا پيشم و من هربار فرصتم كم هست . اينبار ميرم پيشش . من «بزرگ ADSL داران» صداش مي كنم . اميدوارم بازم ببينمش . آقاي موسوي : استاد آواز ، سخن ، شعر و حكايت . مچل كننده ي وزير و وكيل و يار راهرو هاي خوابگاه . همان كه روزي تقريبا به 2 نيم شد و روزها ما را تكه تكه كرد . همان كه براي من و عروس خانم عقد خواند و همان عقد را هم به نفع خود تمام كرد . كجايي سيد ؟؟؟؟؟؟ آقاي غريب زاده : آقا محسن رو بيشتر توي دانشگاه ديدم . با ما دمخور نبود . شايد از يه سنخ نبوديم . اما لهجه ي شيرين مشهديش هنوز خوب يادمه . آقاي صادقي راشد : حسن آقا، اون روزهاي آخر براي ما خاطره شد. اون شام صميمانه و اون گزهاي گرد . با هم حرفها زديم .استاد من هنوز لوح فارغ التحصيليت رو توي بيرجند خونه ي دوستان نگه داشتم . تا كي ببري. اميدوارم همه ي دوستان ايام خوب و خوشي رو داشته باشن و هر روز موفقيت ها و كاميابي هاي جديدي كسب كنن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 22:15 توسط ع. خوشبختیان (Max) |
|
|
سلام؛ به قول دوستمون "یه خورده برگردید به خاطرات". شد روزی که من از آموزشکده فنی تبریز قبول شدم، آن هم از نوع شبانه دو سال آنجا درس خوندم بعضی وقتها خیلی ناراحت می شدم مخصوصا وقتی که از بچه های روزانه فقط ۵۰۰ تومان پول بیمه گرفته می شد ولی برای ما شبانه ها، بخشهای حسابداری دانشکده و بانک و واریز به حساب دانشکده و ... لازم بود . لازم بود که درسها را ، مخصوصا درسهای کارگاهی را نیافتیم تا دوباره پول نریزیم ، نمی دانم چرا لازم بود ابتدای هر ترم برای هر کدوم از اساتید شبانه یا روزانه بودنمان را مشخص کنیم. از هر برگه ای که بالایش شبانه یا روزانه نوشته می شد بدم می آمد. مخصوصا برگه انتخاب واحد که برای روزانه ها فقط نصف برگه بود و برای ما ۳ برگ که حتما یکی را با فیش بانکی تحویل حسابداری می دادیم. خیلی حال می داد وقتی که یکی از بچه های روزانه پیشم می آمد و خواهش می کرد که یک کپی از فلان برنامه ای که نوشته ای برایم بده و من هم یک بهانه ای می آوردم و نمی دادم!!! (مخصوصا که بعضیها چیزی بلد نبودند و با خر خوانی قبول شده بودند!) دو سال آنجا بودم، فقط چند تا از بچه های روزانه را می شناختم و بقیه را قیافشون تو ذهنم بود. چند بار شنیده بودم که یکی از بچه های روزانه که همدانی هست درس ریاضیش خوبه. بعد از آن دو سال، خوب درس خوندم و بالاخره از روزانه قبول شدم. روزی که تو دانشگاه بیرجند ثبت نام کردم ، گفتند که خوابگاه نداریم. در محوطه دانشگاه این طرف و آن طرف می رفتم، بد جوری هم به فکر خوابگاه بودم (بلد هم نبودم که خوب صحبت کنم با هر کس صحبت می کردم آنقدر کلمات ترکی چاشنی می کردم که طرف گیج می شد!!) یادش بخیر ۳ نفر داشتند با هم به طرف ایستگاه اتوبوس می آمدند . قیافه یکیشون برام آشنا اومد. نزدیکتر که رفتم دیدم که همان پسر روزانه همدانی که ریاضیش خوبه هست . اما اسمش را هم بلد نبودم !!!! . روز خوبی بود هم اتاقی پیدا کردم، دوست پیدا کردم، کسی که ۲ سال حتی به هم سلام هم نکرده بودیم(راستی قبولی در دانشگاه صنعتی اصفهان را هم بهش تبریک می گویم.) این خاطره را نوشتم به این علت که: شبانه یا روزانه مساله ای مهم بود فقط در حد پرداخت شهریه. نباید موضوعی می شد برای بحث و متاسفانه آخرش کدورت و ناراحتی. من فکر می کنم به خاطر اینکه خودم قبلا شبانه بودم، می توانم حرف دوستان شبانه را بفهمم. بنده خودم بهترین دوستام مخصوصا ترم اول "جلال" و "علی رضایی" بودند . یادش بخیر که با هم تو کتابخونه درس می خوندیم . زمان امتحان زبان ماشین علی یک برگ از سوالات ولوی آورد که حل کردیم و ۲ تا از سوالات آن برگه تو امتحان بودند . با چه خوشحالی نوشتم. اگر آن برگه سوالات نبود، حتما می افتادم. یادش بخیر آخرهای ترم با چند تا از بچه های شبانه رفتیم اردو . من مطمئنم برای آنها هم من خوش گذست. قبل از رفتن حاجی کلی از ما تعریف کرد که والح نارمنج را خوب می شناسد، هر هفته می آید و... ، آخرش من هم راه را اشتباهی بردم!!!! حالا که آن روزها گذشت. اسمهای مسخره شبانه / روزانه هم تمام شد. مهم اینه که در آینده کی باشیم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور ۱۳۸۸ساعت 19:48 توسط والح |
|
|
سلام . اونقدر سوت و كور شده كه بودن يا نبودنم به دليلي كه همه ميدونن موضوعيت نداره . خواستم ياد آوري خاطرات كنم .
چي از استادام يادمه : استاد بنايي : بچه ها توي اين دوران كوه بريد (ترم اول) . بايد عدالت رعايت مي شد ، پروژه ي ASP نيومد ، نمره اش رو هم ندادم (18 شدم) استاد نوابي : شما پيگيري كن ، من هم پيگيري مي كنم تا اسم مدرك درست بشه (هنوز هم پيگيريم ، حتي تا رياست جمهوري) استاد ولوي : (من گفتم : تركي دميرم كه، فارسي ميگم) ناراحت شد اما فقط يك نمره ي پروژه ي ناقصم رو نداد. استاد احمدي : رياست گروه كه شيريني نداره ، وقتي دوره ي رياست تموم شد شيريني ميدم . استاد خاقاني : ما هر ترم 200 تا شاگرد داريم . طبيعتا خيلي زود از يادمون ميرن (راست ترين حرفي كه شنيده بودم ، بخاطر راستگويي و محبتش دوستش دارم) استاد كدخدا : آقاي خوشبختيان شاگرد هاي خودت هم دير ميان سر كلاس (با همون نگاه شيطنت آميز ) . آدم يا درس مي خونه يا كار ميكنه ، اينا با هم جمع نميشه (ما جمع كرديم ، به زور شد) استاد خسروي : الان ديگه همتون خوابيد ( كلاس هوش) اين هم از مشكلات كلاس هاي سمعي بصريه ( جسارت و جديتش رو دوست داشتم و تيريپ تهرونيش رو ، با اين كه تهروني نبود) استاد مالكي : اين رو ميگم اما شما كه نمي فهميد ( تقصير حبيب بود ، بسكه گفته بود ما نمي فهميم و كارداني زيست خونديم ) استاد مهرشاد : آقاي خوشبختيان اينجا شهر ماست ، هر وقت كاري داشتي من توي گروه الكترونيك هستم (شاگردش بودم ، توي اراك ، سال 81 ،اعتراف مي كنم با اخلاق ترين و خونسرد ترين استادم بوده) استاد فرشاد : به قول يكي از دوستان اگر اسلحه داشتم چند تا از اين دانشجو ها رو با گلوله مي زدم (با خودش قر مي زد و تخته رو پاك مي كرد ، من فقط شنيدم ، بچه ها مجبورش كرده بودن يه مساله ي بديهي رو اثبات كنه) استاد رضوي (معماري) : من تخصص اين مطلب رو ندارم و شايد نتونم كاري كنم (خواهش كرديم و پذيرفت ، از سيستم كلي چيز يادگرفتيم و هر تيم هم يه پروژه ي عملي كار كرد. نمره ها هم خوب شد ، خدا رو شكر) استاد تولا : ميدوني مثل چي شدي ؟ مثل اين لات هاي كامپيوتري (هميشه بهم تيكه مي اندازه ، اون روز كاپشنم رو انداخته بودم روي دوشم . جديدا مي گفت :) تو كه هنوز توي دانشگاهي ، مگه جديدا دانشگاه نيروي دانشجو (شغل دانشجويي) استخدام كرده! استاد مزگي نژاد : شما هرچي از عدل الهي ازم بپرسيد ميگم اما خودم هنوز قانع نشدم (اين يعني تحقيق خوب و دقيق) استاد اقدامي : (3 بار امتحان معادلات پيش ايشون دادم و آخر هم به مساعدتشون قبول شدم،آخرين بار گفت:) شما بخون ، سخت نيست ، بيخودي براي خودت سختش كردي . برو بخون (بسيار دوستش دارم) استاد زنگويي (معادلات): آقاي خوشبختيان نتونستم بهت نمره بدم (بهش گفته بودم من رو بندازه ، چون امتحانم رو افتضاح داده بودم و از استاد خجالت مي كشيدم اما باز ايشون عذر خواهي كردن، هنوز شرمنده هستم) . استاد خراشادي : خيلي جالب هست كه كسي شجاعت داشته باشه در حضور جمع عذرخواهي كنه (ما عذر خواهي كرديم و ديگران هم همچنين ، خاطرات خوبش هنوز به يادم هست) استاد پورشافعي : (از مديريت ضعيف مي گفت و قواعد مديريت مدرن رو آموزش مي داد مي گفت : ) چرا بايد مردم سر يه فيلم كره اي همه پاي تلوزيون باشن و فيلم هاي ايراني اين جذب رو نداشته باشه؟ (خانم ... هم بد گفت و من هم از يانگوم دفاع كردم . هنوز ميرم بيرجند استاد رو مي بينم) استاد آريان پور : حقيقتا در حقيقت ، در حقيقت حقيقتا (ايشون استاد برنامه نويسي دلفي بودن ؛ نرم افزار مديريت اينترنت دانشگاه كار ايشون بود اما قدرت بيان نداشتن ، يكي از بچه ها مي گفت توي 15 دقيقه 64 بار «حقيقتا در حقيقت» شمرده ) . يادشون به خير ، شايد كسي رو يادم رفته باشه ، نميدونم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد ۱۳۸۸ساعت 2:40 توسط ع. خوشبختیان (Max) |
|
|
با سلام خدمت دوستان و همکلاسی های عزیز خواستم بدینوسیله یادی از رفقای قدیم کنم . و جویای احوالشون بشم بدرقه متهم بعد از گذروندن دوره آموزشي تو اراك تو يكي از كلانتري هاي تهران مشغول بخدمت شدم حوزه استحفاظي كلانتري از جرم خيز ترين مناطق تهران محسوب ميشه و به تبع اون خدمت در چنين جايي سختي ها و دردسر هاي زيادي بدنبال داره . ولي مزيت فوق العاده خدمت توي كلانتري اون تجربه ي گرانبهايي كه با درگيري با مشكلات مختلف مردم اعم از اعتياد سرقت اختلافات خانوادگي و درگيري ها پسر دختر هاي فراري از خونه و ... بدست مي ياد .كه به همه سختي هاي اين خدمت مي ارزه. خاطره اولين بدرقه متهم: اولين متهمي كه به دادسرا بردم يك خانم 40 ساله بود كه بعلت 600 هزار تومان بدهي جلب شده بود . ساعت 9:30 متهم را به من تحويل دادند و دستبند را به دستش زدم و راهي دادسرا شديم .ساعت 10 قاضي زمان دادرسي را ساعت 13 اعلام كرد و ما به سالن انتظار رفتيم . دستبند را از دست خانم متهم باز كردم و گفتم روي اين صندلي بنشين و خودم هم روي صندلي روبه رويش اون طرف سالن نشستم . خيلي خسته بودم وحسابي خوابم گرفته بود . ساعت 11 بود ديدم متهم خوابيده . چشمام سنگين شده بود . 5 دقيقه اي خوابيدم بيدار شدم ديدم متهم خوابه مجدد خوابيدم و اونقدر خوابيدم تا اينكه يك نفر صدام مي زد جناب سروان پاشو ساعت 1245 الان ديگه نوبت ماست . بله خدا خيرش بده كه دست من را تو حنا نگذاشت و فرار كنه بره . البته خدا هم براش خوب خواست و يك خير پيدا شد و بدهي خانم را تسويه كرد و متهم ما هم ازاد شد به قول هم خدمتي ها پاهام سبك بوده. ولی متهم بعدی که به دادسرا بردم ۲۰ میلیون کلاهبرداری کرده بود که این یکی را دو دستی چسبیده بودم تا فرار نکنه و کسی هم پیدا نشد به دادش برسه حق نگهدارتون موفق و سربلند باشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 18:19 توسط ع. رضایی |
|
|
دانشجویی هم عالمی داشت گاهی اینجوری آشپزی می کردیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 13:4 توسط سید محمد موسوی |
|
|
سلام دوستان
امید وارم حال همگی خوب باشه مثل اینکه اکثر بچه ها با بازدید مجدد موافقا حالا اینکه با هم باشیم یا جداش زیاد مهم نیست مهم اینه که همدیگرو ببینیم مکانش مشهد بیشتر طرفدار داره تا شیراز ولی هنوز قطعی نشده
من چند تا تاریخ می گم لطفا بفرمائید کدومشون خوبه من فکر می کنم اگه ۵ شنبه جمعه باشه بهتره چون خودم اساسا با ۱۰مرداد تا ۲۰ مهر مشکل دارم و خانم مزیدی با ۳ مرداد مشکل دارن این تاریخ ها رو پیشنهاد می کنم ولی باز هرچی نظر جمع باشه پنجشنبه ۱۱ تیر پنجشنبه ۱۸ تیر پنجشنبه ۲۵ تیر پنجشنبه ۸ مرداد مهر هم میشه حتما نظر بدین لطفا مکان رو هم قطعی مشخص کنید ممنونم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 14:8 توسط مریم عسکری |
|
|
بین جمعیت مشغول پرحرفی بود، روز انتخاب واحد رو میگم کلی سیم به خودش وصل کرده بود و کیف چرمی که گویی میراث آبا و اجدادی خاندان خوشبختیان باشه و ظاهری که درنگاه اول من رو به اشتباه انداخت اما چیزی نگذشت تا متوجه بشم دریا نرفته چه گوهری پیدا کرده و عنقا ندیده همسایه سیمرغ شدم. قاف ما جای دوری نبود راهروها و پله های خوابگاه وشوفاژهایی که صندلی خوبی هم نبودند همین جا بود که فهمیدم هنر بزرگتر علی "شنیدن" است خدا رو بابت این دوستی شکرگزارم! کلاس های دکتر پورشافعی و حوصله ایشون رو فراموش نمیکنم کافی بود بحث باربط یا بی ربطی رو وسط بندازی تا چشم به هم نزده کلاس تموم بشه از مسائل خارجی و داخلی گرفته تا تحلیل فیلم های دیروز و امروز به خصوص "یانگوم" و کی می دونست همین بحث ها فردا سوال امتحان میشه... برای تجدید خاطرات خوبمون و پاسخ درست به سوالات زندگی نگاهی درس آموز از علی خوشبختیان ..."اينبار مي خوام يه كم از مفهوم عشقي كه از فيلم هاي كره اي مثل يانگوم يا جومونگ قابل برداشت هست بنويسم . راستش جداي مطالب جالبي كه از اين سريال ها ميشه برداشت كرد و نشان از نوعي نگرش پيشرفت محور داره مهمترين داستان پشت زمينه در اين سريال ها عشق هست . كلا توي چند جمله حرفم رو ميزنم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 20:49 توسط سید محمد موسوی |
|
|
حاجی آمد! حاجی با پالتو آمد! حاجی صبح جمعه آمد اما نیم ساعت دیر کرد! حاجی آمد اما مثل آدمهای مهم فقط یک ساعت وقت خالی داشت! حاجی آمد اما تا خواستیم دومین عکس را ازش بگیریم، ناگهان پیغام نه چندان دوست داشتنی "باطری خالی است" را مشاهده کریدم! این را هم بگم که امسال قراره حاجی یک کارهایی بکنه که در اولین فرصت به اطلاع دوستان خواهم رساند(خوبه خودش گفت که به کسی چیزی نگم، و الا همه عالم و آدم می فهمیدند!) در ضمن قراره این تابستون اگر خدا بخواهد، با هم به دیدن یک دوستی برویم. حالا بماند که بخاطر کی و کجا می رویم. هر وقت رسیدیم شیراز خودش می فهمه. اوه من گفتم شیراز، ببخشید اشتباهی شد؛ ما اصلا جایی نمی رویم. فردا هم تو تهران هستم، هر کس تو تهران هست دستشو ببره بالا تا بیام ببینمش ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم فروردین ۱۳۸۸ساعت 16:13 توسط والح |
|
|
خواستم یادی از دوست بی آزار و دوست داشتنیمان "واله(ح) خدایی" کرده باشم؛ هرچند از حالش بی خبر نیستیم اما دلم برای شیرین گویی ها و اوقات خوشی که با هم داشتیم تنگ شده آخه بی دلیل نیست که گفتند:
ترکان پارسی گوی، بخشندگان عمرند...
لحظه به یاد ماندنی زندگی واله(ح)، که البته حدس زدنش چندان سخت نیست... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 11:29 توسط سید محمد موسوی |
|
|
گفت ، و چقدر زود دير مي شود ، مي گويم دل ها زمان نمي شناسند و تاريخ نمي دانند . دل ها مدرسه نرفته اند تا كلاس تاريخ را چشيده باشند . دل ها هر جا كه باشند مي تپند ، در خاطر دوستان ، در مهر همراهان .
شايد بار ديگر كوه ، بنددره ، چهار ده ، نارمنج ، .... ![]() بیرجند،هفتم بهمن ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش
راستی چهارشنبه هم جشن فارغ التحصیلی دوستان خوب ۸۵ هست که صمیمانه از طرف خودم و همه همکلاسی ها به ایشان تبریک میگم. جای ما رو هم خالی کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۷ساعت 11:15 توسط سید محمد موسوی |
|
|
گرچه یاران فارغ اند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۷ساعت 15:46 توسط سید محمد موسوی |
|
![]() یاد آن کودک در خاطره ها خفته بخیر |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر ۱۳۸۷ساعت 13:21 توسط سید محمد موسوی |
|
|
از اون جایی که در زندگی آینده هر فردی انتخاب درست برگ برنده محسوب میشه و همیشه گفتن از تجربه ی بزرگان بهره بگیرید، شاید برای دوستان جالب باشه بدونن شاه ایران-ناصرالدین شاه- در انتخاب همسر چه خوش سلیقه بوده ...
البته دقت داشته باشید همسری با این وضع ظاهری در جامعه امروزی ما و به لحاظ تطابق با اوامر سردار محترم انتظامی- بهرام خودمون- مصداق بارز فحشا و مانکن محسوب شده و از تردد آن در معابر عمومی جلوگیری به عمل خواهد آمد. لذا در انتخاب خود حتما با نیروی محترم انتظامی کمال همکاری را داشته باشید... اینجا رو شطرنجی بخونید! به نظر شما اگه ناصرالدین شاه مرحوم خائن در قید حیات بود برای انتخاب همسر، کدوم دانشگاه رو به دانشگاه خودمون ترجیح می داد؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۷ساعت 11:58 توسط سید محمد موسوی |
|
|
بیرجند - ۲۲ خرداد ۸۷ مطابق با ۱۱ ژوئن ۲۰۰۸
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۷ساعت 19:46 توسط سید محمد موسوی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 20:53 توسط سید محمد موسوی |
|
|
مردم چشمم به خون آغشته شد درکجا این ظلم بر انسان کنند سلام علی جون! حسابی به موقع اومدی آخه خاطره ی خونم افتاده بود و همین روزا بود که بهت میل بزنم و رسما درخواست خاطره کنم. راستش منم یاد یه قضیه ای افتادم : یه روز که وارد اتاق مهندس ولوی شدم درست لحظه ای بود که استاد داشت واسه یه دانشجوی بخت برگشته کلاس حافظه بلندمدتش رو می ذاشت و صحبت از این بود که من نمره ی کلاس اول ابتدایی یادمه و از این حرفا... سرتونو درد نیارم دانشجوی ننه مرده با کلی مصیبت و چونه زدن به یاد استاد آورد که اون روز توی کافی نت خودتون به من گفتین برم روی این پروژه کار کنم تا شما نمره پاسی به من بدین استاد که دیگه راه فرار نداشت با همون لبخند خاص که همه یادتونه به دانشجو گفت : آها یادم اومد من اونو گفتم که تو رو از سر خودم وا کنم! هنوز چهره بهت زده ی دانشجوی فلک زده رو یادم نرفته طفلک ۳ ماه تابستون روی اون پروژه لعنتی کار کرده بود!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 12:40 توسط سید محمد موسوی |
|
|
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن از جان طمع بریدن اسان بود و لیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن
تیر ماه سال 85 انگار سید موسوی راست می گفت که : اونچه مسلمه درس استاد فراموش می شه ولی اونچه از یک استاد تو ذهن دانشجو هاش باقی می مونه اخلاق و منش استاد. این بار استاد ولوی و امتحان زبان ماشین فکر کنم این امتحان جز آخرین امتحانات ترم بود . دیگه اصلا حال و حوصله درس خوندن این امتحان اخری را نداشتم ، بخصوص این درس که نه جزوه درست و حسابی داشت و نه مرجع و کتاب به خصوصی که بشه برای امتحان مرور کرد، البته این مشکل من تنها نبود بلکه این درد اکثر بچه ها بود. استاد ولوی که می خواست خوبی ها ی خودش را تکمیل کنه یک روز قبل از امتحان دو ساعت از وقت گرانبهاش را در اختیار دانشجوها قرار داد و سوالاتی که قرار بود تو امتحان نیاد را با جواب کامل در اختیار دانشجو ها قرار داد و با این حرکت خودش ثابت کرد که دانشجو و وقت دانشجو از بی اهمیت ترین چیز هاست که می شه به راحتی با اون بازی کرد. امتحان بعد از ظهر بود ، با سید جلال و محسن یاسینی و محمد ابراهیم محمودی (ترم بالایی ) تو کتابخونه مهندسی به اصطلاح درس می خوندیم ، که ناگهان متوجه حضور استاد ولوی تو دفتر اساتید شدیم ، خواستیم به عنوان خود شیرینی هم که شده بریم چند تا سوالی از استاد بپرسیم والبته می دونستیم که جواب درست حسابی هم نمی گیریم . وقتی وارد دفتر شدم متوجه شدم استاد مشغول طرح سوالات امتحان بعد از ظهره تقریبا همچین شکلی را تو بر گه دیدم ، وقتی استاد متوجه حضور من تو اتاق شد سریع برگه را جمع و جور کرد ، من هم یک سوال من در آوردی پرسیدم و یک جواب من دراوردی هم شنیدم و سریع خودم را به کتابخونه رسوندم . وقتی برای دوستان شکل رویت شده را کشیدم ، محمد ابراهیم گفت این که سوال برنامه سازی سیستم ترم قبل بوده و من اون سوال را دارم . چند نفری نشستیم و کلی فسفر خرج سوال کردیم ولی به نتیجه ای نرسیدیم . یک کم صبر کردیم تا سوالات تکثیر بشه و بعد از خود استاد جواب را بپرسیم . چند نوبتی تک تک رفتیم پیش استاد ولی جواب سرو بالا شنیدیم .تا اینکه صبرمون سر اومد و همگی با هم خدمت استاد رسیدیم و گفتیم استاد ما نمی فهمیم سوال چی می خواد اگه می شه سوال را برای ما حل کن . ووقتی اصرار و سماجت ما ها را دید چاره را در جواب دادن دید و هر آنچه جواب بود نوشت. اصولا تک خوری تو مرام ما نیست و نیم ساعت قبل از امتحان خودم را به سالن امتحانات رسوندم تا هر کسی را که دیدم از این موهبت سه نمره ای باد اورده بی نصیب نگذارم . فکر کنم به 10 ، 12 نفری سوال و جواب را گفتم هرچند به دو نفر هم قول دادم ولی چون بعد ندیدمشون شرمندشون شدم ، که حتی وقتی این درس را افتادند من بیشتر متاسف شدم. و ان شا ا000 به بزرگی خودشون من را می بخشند. هر جور بود این درس را پاس کردیم بدون اینکه بفهمیم کاربر GDT , LDT چی بود ، احتمالا مهریه خانم استاد بود که باهاش مشکل داشت البته استاد اون موقع مجرد بود و شاید هر جا برای خواستگاری می رفت ازش درباره همین ها می پرسیدند . تو که کیمیا فروشی نظری به قلب من کن کـه بضـاعتی نــدارم و فکنـده ام دامـی عجب از وفـای یار آن که تفقدی نفرمـود نه به نامه ای پیامی ، نه به خامه یی سلامی بگشای تیر مژگـان و بـرریز خـون مـا را که چنان کشنـده ای را نکشـد کس انتقامـی منتظر نظرات شما هستم ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 7:38 توسط ع. رضایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفت ، و چقدر زود دير مي شود ، مي گويم دل ها زمان نمي شناسند و تاريخ نمي دانند . دل ها مدرسه نرفته اند تا كلاس تاريخ را چشيده باشند . دل ها هر جا كه باشند مي تپند ، در خاطر دوستان ، در مهر همراهان .
شايد بار ديگر كوه ، بنددره ، چهار ده ، نارمنج ، .... |
| آرشيو موضوعي |
|
کار و اشتغال کامییوتر و IT عمومی خاطرات محیط زیست شعر و ادبیات شخصیت ها سربازی |
| جستجو در وبلاگ | ||
|
||
| پيوندهاي روزانه |
|
سفرنامه مشهد مقاله ي برنامه نويسي usb یک درایور ساده برای ویندوز مثال هایی از کتاب کرک اسمبلي مخصوص ويندوز XP آرشيو پيوندهاي روزانه |