![]() |
![]() |
|
| نوشته هايي برای بودن |
|
سلام دوستان عزیز قدیمی
خوبین ؟ زندگی به کامه ؟ انشالله که همتون شاد و موفق باشین. از بعضی از دوستان کم و بیش خبر دارم ولی متاسفانه اینقدر درگیر زندگی شدیم که دیگه خیلی وقتها خودمونم یادمون میره . امید وارم همتون شاد باشین. اونهایی که ازدواج کردن روز به روز خوشبخت تر شن و اونهایی هم که ازدواج نکردن توی کار و زندگیشون موفق و شادباشن. چند وقته که دلم واسه بچه های کلاس مخصوصا چند تایی از اونها خیلی تنگ شده و دلم خیلی یادشون رو میکنه. امید وارم هرجا که هستن شادباشن. بهترین های دنیا رو برای همتون آرزو میکنم. در پناه حق مریم عسکری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:55 توسط مریم عسکری |
|
|
سلام به همه همکلاسی های خوبم که دلم واسه خیلی هاشون خیلی تنگ شده
امید وارم که همه هرجا که هستن خوش و موفق باشن اونهایی که سربازن انشاالله این ته مونده سربازیشون به خوشی بگذره اونهایی که دنبال کار هستن هم انشاالله که هرچه زودتر یه کار تووپ واسشون پیدا شه بعد مدتها تازه امروز تونستم نظرات روی پست چی از همکلاسی هام یادمه بخونم کلی خندیدم واقعا خوشحالم که میبینم هنوز خیلی ها به این بلاگ یر میزنن و بقیه رو فراموش نکردن از آقای خوشبختیان و خدایی که با این مطالبشون به این بلاگ زندگی دوباره دادن ممنونم از خیلی از بچه ها خبری ندارم واسه همین یه پیشنهاد دارم تا بیشتر از همدیگه خبر دار شیم حالا نمی دونم یا شما با این کار موافقید یا اینکه نه به خاطر اتفاقاتی که تو دورانی که من نبودم افتاده با شروع کردن این بحث موافق نیستین واسه همین من اینو به شور میذارم تا ببینم نظر بقیه چیه اگه موافق بودین شروع کنندش خودم خواهم بود حالا پیشنهاد من موافقید واسه هر کدوم از دوستان اونهایی که تو بلاگ میان خودشون ، اونهایی که نمیان هرکی ازشون خبر داره یه پست بذاریم؟ برای شروع هم یه پست با توضیحاتی که آقای خدایی در مورد اون همکلاسی نوشته شروع می کنیم تا یا خود طرف بیاد در مورد زندگی فعلیش بگه یا اگه نمیاد هرکس مطلب قابل بیانی در مورد طرف می دونه بگه اگه خودش میاد بگه که مثلا الان مشغول انجام چه کاریه ، از کارش راضیه ، ازدواج کرده یا نه ، اگه آره با کی، بچه داره ، کجا زندکی می کنی ، اگه هم نه نامزد داره یا نه ، اگه ارشد رفته از رشتش راضیه از کدوم درسا بیشتر می تاله (نمی گم خوشش میاد چون ما دانشجو ها عمدتا ار درسا می نالیم ) اگه کار می کنه اوضاع کاری چه جوریه ، زمینه کاریش خوبه یا می خواد عوضش کنه ، چی شد این کارو پیدا کرد ، چیا بلد بود ، چند وقته داره کار می کنه ، حقوقش خوبه یا الله خدایی کار می کنه می خواد واسه کار و اینده اش چه کارا بکنه ایران می مونه یا می خواد بره و اگه دوست داشت بهتریییییییین با اگه نداره بدترین خاطرشو تو دوران بیرجند موندنش و کسایی که خیلی دلش می خواد دوباره ببیندشون رو بگه خلااااااااااااااصه هرچی که فکر می کنه میشه تو بلاگ گذاشت و ممکنه به درد کسی بخوره شاید بگین خاله زنک بازیه ولی این جوری بیشتر می تونیم در جریان زندگی هم قرار بگیریم شاید دیگه همدیگرو ندیدیم حداقل از احوال هم با خبر شیم شاید یکی مشکلی داشته باشه که یکی دیگه بتونه حلش کنه شاید تجربیات من به درد یکی دیگه بخوره نیت اصلی من همین دو تا مورد آخره نظرتون چیه ؟ من که موافقم خدا وکیلی این نظر دادنتون عین مشهد اومدنتون نباشه ممنونم خدا نگهدار همگیتون باشه به قول عفت جونم در پناه حق |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۸۸ساعت 10:17 توسط مریم عسکری |
|
|
حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۸۸ساعت 10:16 توسط مریم عسکری |
|
|
يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد. از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيداست مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، يکى از موهايم سفيد مىشود دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده! **************** معلم داشت جريان خون در بدن را به بچهها درس مىداد. براى اين که موضوع براى بچهها روشنتر شود گفت بچهها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مىدانيد خون در سرم جمع مىشود و صورتم قرمز مىشود. بچهها گفتند: بله معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستادهام خون در پاهايم جمع نمىشود؟ يکى از بچهها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.
بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يکسبد سيب بود که روى آن نوشته
در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچهها رويش نوشت: هر چند تا مىخواهيدبرداريد! خدا مواظب سيبهاست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر ۱۳۸۸ساعت 14:49 توسط مریم عسکری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 8:35 توسط مریم عسکری |
|
|
سلاام به همه دوستان عزیز
امید وارم حال همگی خوب باشه دوستان امروز 21 تیره قرار ما 8 مرداد بود پس 18 روز دیگه تا روز قرارمون مونده قرار مون هم که مشهد شد چه کسانی میان میشه قطعی مشخص کنید؟ کجا و چه ساعت روز 5 شنبه همدیگرو ببینیم؟ در مورد محل سکونت کسی می تونه یه مسافر خونه یا هتل مناسب واسه ما عل الخصوص خانم ها پیدا کنه؟ اگه کسی بتونه زحمت این کارو بکشه کلی ممنونش میشم لطفا خبرشو به من یا خانم دروگر یا اقای خوشبختیان بدین خدا ان شا الله خیرتو ن بده D: ممنونم موفق و شاد باشین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۸ساعت 9:23 توسط مریم عسکری |
|
|
هیچكس نمی داند چرا صدای اردك ها اكو نمی شود! |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 8:24 توسط مریم عسکری |
|
|
سلام دوستان
امید وارم حال همگی خوب باشه و زندگی به کام
مثل اینکه اردو واسه ۸ مرداد قطعی شد مشهد
حالا کجای مشهدش بعد با هم هماهنگ می کنیم فقط من می خواستم ۳تا مطلب رو بگم ۱ اینکه به غیر از کسانی که میان توی سایت کسه دیگه ای نمیاد؟ من شماره شون رو ندارم اگه کسی داره می تونه هماهنگ کنه؟ افرادی مثل آقایان شایگان محمدی عابدینی سعیدی قربانی علی اکبر و بقیه بچه های شبانه که من زیاد نمیشناسمشون و خانم ها ی شبانه + خانم رعیت اگه کسی این کارو انجام بده خیلی ممنون میشم دیشب داشتم عکس های اردو سومی رو می دیدم کلی دلم گرفت ۲- آقایان موسوی و خدادادی هنوز مشخص نیست میان یا نه آقایون چکار می کنید ؟ میان؟ ۳- با اجازتون من کل تبلیغات های روی پست ها روپاک می کنم حالم گرفته میشه وقتی میبینم ۲تا نظر داریم و لی اونم تبلیغاته ممنونم خوش باشین
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد ۱۳۸۸ساعت 11:9 توسط مریم عسکری |
|
|
همانگونه که کودکان اسباب بازی های در هم شکسته خود را به ما می دهند تا تعمیرش کنیم من هم آرزوهای در هم شکسته خود را به خدا سپردم که رفیقم بود اما به جای اینکه او را به حال خود بگذارم تا مشغول کار شود ، اطرافش پرسه می زدم به خیال خود سعی می کردم کمکش کنم سرانجام حوصله ام سر رفت ، آنرا از دستش ربودم و فریاد زدم چرا اینقدر معطل می کنی؟ گفت: فرزندم چکار می توانم بکنم تو که کار را به من نمی سپاری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 9:34 توسط مریم عسکری |
|
|
سلام دوستان
امید وارم حال همگی خوب باشه مثل اینکه اکثر بچه ها با بازدید مجدد موافقا حالا اینکه با هم باشیم یا جداش زیاد مهم نیست مهم اینه که همدیگرو ببینیم مکانش مشهد بیشتر طرفدار داره تا شیراز ولی هنوز قطعی نشده
من چند تا تاریخ می گم لطفا بفرمائید کدومشون خوبه من فکر می کنم اگه ۵ شنبه جمعه باشه بهتره چون خودم اساسا با ۱۰مرداد تا ۲۰ مهر مشکل دارم و خانم مزیدی با ۳ مرداد مشکل دارن این تاریخ ها رو پیشنهاد می کنم ولی باز هرچی نظر جمع باشه پنجشنبه ۱۱ تیر پنجشنبه ۱۸ تیر پنجشنبه ۲۵ تیر پنجشنبه ۸ مرداد مهر هم میشه حتما نظر بدین لطفا مکان رو هم قطعی مشخص کنید ممنونم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 14:8 توسط مریم عسکری |
|
|
استادی درشروع کلاس درس، ليوانی پر از آب به دست گرفت،آن را بالا گرفت تا همه ببينند. بعد از شاگردانش پرسيد:به نظر شما وزن اين ليوان چقدراست؟ شاگردی گفت: پنجاه گرم، ديگری گفت: صد گرم، و آن يکی گفت:صدوپنجاه گرم. استاد گفت:من هم بدونِ وزن کردن، نمیدانم دقيقاً وزن اين ليوان چقدراست. اما سؤال من اين است، اگر من اين ليوان آب راچند دقيقه همينطور نگه دارم، چه اتفاق خواهد افتاد؟شاگردان گفتند: هيچ اتفاقی نمیافتد. استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همينطور نگه دارم چه اتفاقی میافتد؟ يکی از شاگردان گفت: دستتان درد میگيرد. استاد گفت:حق باتوست، حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه میشود؟شاگرد ديگری گفت: عضلات دستتان به شدت تحت فشار قرار میگيرند،بيحس يا فلج میشوند وکارتان به بيمارستان خواهد کشيد. همه شاگردان خنديدند!استاد گفت: بسيارخوب، ولی آيا دراين مدت وزنِ ليوان تغييری کرده است؟شاگردان جواب دادند: خير. استاد گفت:پس چه چيزی باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ در عوض من چه بايد بکنم؟ شاگردان گيج شده بودند،يکی از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. استاد گفت: دقيقاً، مشکلات زندگی هم همين است. اگر آنها را چنددقيقه در ذهنتان نگه داريد اشکالی ندارد. اگر مدتی طولانیتری به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگهشان داريد،فلجتان خواهد کرد و ديگر قادر به انجام کاری نخواهيد بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهمتر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، همه آنها را زمين بگذاريد.به اين ترتيب تحت فشار قرار نمیگيريد.هر روز صبح سرحال و قوی بيدار میشويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئلهای که برايتان پيش میآيد، برآييد.
پس دوستان، همين الآن ليوانهايتان را زمين بگذاريد و زندگی کنيد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۸ساعت 10:53 توسط مریم عسکری |
|
|
سلام دوستان
مثل اینکه تاریخ درستی برای دیدار دوباره تعیین نشده چه کسایی با تابستون امسال تو شیراز یا مشهد موافقن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من مشهد راحتتر می تونم بایم این جوری مادرمو به بهونه زیارت راضی می کنم خیلی دلم می خواد یه بار دیگه همه رو ببینم اینقدر بی حال نباشین خواهشا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۸۸ساعت 9:5 توسط مریم عسکری |
|
|
سلام دوستان
۲تا لینک تو youtube آپلود کردم حتما ببینید خواهشا کسی دچار سوء برداشت نشه
چون من فقط به شاد بودن مردم لرستان کار دارم که از یه موقعیت معمولی برای شاد بودن استفاده می کنن نه هییییییییییییچ چیز دیگه دومی رو هم ببینید و لذت ببرین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 14:53 توسط مریم عسکری |
|
|
قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود.
سال گذشته سال بسیار خوب و پر بركتی بود. سال گذشته پسر خاله ام زیر تریلی یك چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. من هر چی گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پیــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون بی دلیل! من در پارسال خـــیلی درس خواندم ولی نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت كردند. پدرم من را به مكانیكی فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی وقت ها كه خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد. من خیلی در كارهای خانه به مـادرم كمك می كنم. مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت و من را خیلی ماچ می كرد ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشـپزحانه می گذاشت. درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حــــامله است و پدرم مـــــی گویدیا پسر است یا دوقلو، در سال گذشته مـا به مسافرت رفتیم و با قطار رفتیم. مــن در كوپه بسیار پدرم را عصبانی كردم و او برای تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می كشید و مادرم خیلی ناراحت است و هــــــــی به من میگوید: كپی اوغلی، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهــــــد، پدرم عصـبانی می شود! در سال گذشته ما به عـــید دیدنی رفتیم و من حدودا خیـــــلی عیدی جـمع كرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره ای خرید كه بسیار بــد آموزی دارد و من نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی نــاموسی نگاه می كند و بشكن می زند. پــــــدرم در سال گذشته رژیم گرفته بود و هر شب با دوست هایش آب و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس و ماست موسیر! راستی یادم رفت پارسال ما با ماشین خودمان داشتیم میرفتیم مسافرت كه داداشم می خواست پوست تخمه رو از پنجره بندازه بیرون كه یهو یه تریلی از كنار ماشین رد شد و دست داداشم را از بازو قطع كرد و ما همگی خندیدیم. من خیلی سال گذشته را دوست دارم و این بود انشای من ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 14:16 توسط مریم عسکری |
|
|
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت
صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ » رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي» مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد. چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد. صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي» اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.» مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.» رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟» راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد. پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند. راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كليد كرد . پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت. و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود. . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 8:49 توسط مریم عسکری |
|
|
اولین روز دبستان بازگرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۸۷ساعت 8:34 توسط مریم عسکری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۸۷ساعت 11:31 توسط مریم عسکری |
|
|
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'
من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'
او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۷ساعت 14:24 توسط مریم عسکری |
|
|
1- دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۷ساعت 14:38 توسط مریم عسکری |
|
او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.» این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند. همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت. وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود. زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟ مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد.. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد. زن لحظهای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.» اگر امروز داغی آنش را احساس میکنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۸۷ساعت 8:12 توسط مریم عسکری |
|
|
چند جمله با خدا ------------------------------ گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم … گفتی: فانی قریب .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش میشد بهت نزدیک شم … گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::. ------------------------------ گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
------------------------------ گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
------------------------------ گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار میتونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
------------------------------ گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
------------------------------ گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
------------------------------ گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! … توبه میکنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
------------------------------ ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
------------------------------ گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم
من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههاش
بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن .
خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::
_________________________
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۷ساعت 17:45 توسط مریم عسکری |
|
|
Keep your thoughts positive سه چیز در زندگی هست که وقتی رفت.. دیگر قابل بازگشت نیست سخن...موقعیت...زمان سه چیز در زندگی هست که باعث میشه تو شخص بزرگی بشی سختکوشی..صداقت...موفقیت سه چیز در زندگی هست که شخصیت انسان را از بین میبرد حرص...غرور..خشم سه چیز در زندگی هست که هیچ زمان نباید از دست داد آرامش...امید...شرافت سه چیز در زندگی هست که همیشگی و قطعی نیست رویاهای انسان...موفقیت ...شانس سه چیز در زندگی هست که بسیار قیمتی و ارزشمند هست عشق...شرافت نفس...زمان The Beauty of Life does not depend on how happy you are … !!! زیبایی زندگی به این نیست که چقدر شاد هستی ..بلکه به این است که دیگران چقدر از بودن تو شاد هستند بنابر این Keep your thoughts positive Because your thoughts become your words. افکارت رو مثبت نگه دار زیرا افکارت هستند که جملاتت رو میسازند Because your words become your actions. جملاتت رو مثبت نگه دار زیرا جملاتت هستند که اعمالت را میسازند Because your actions become your habits. اعمالت را مثبت نگه دار زیرا اعمالت هستند که عاداتت را میسازند
عاداتت را مثبت نگه دار زیرا عاداتت , شیوه ی زندگیت را میسازد
شیوه ی زندگیت را مثبت نگاه دار ..زیرا شیوه ی زندگیت سرنوشتت را میسازد دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند. دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست
و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور ۱۳۸۷ساعت 18:30 توسط مریم عسکری |
|
|
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است .
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند . ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد : چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند . نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود . شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد. در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد . یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد . برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند . در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود . پس از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند. زمانی که به جای چنگال های کنده شده ، چنگال های تازه ای درآیند ، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند . سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد ، آغاز کرده ... و 30 سال دیگر زندگی می کند. چرا این دگرگونی ضروری است ؟ بیشتر وقت ها برای بقا ، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم . گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم . تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند گردیم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۸۷ساعت 14:55 توسط مریم عسکری |
|
|
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۷ساعت 10:42 توسط مریم عسکری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفت ، و چقدر زود دير مي شود ، مي گويم دل ها زمان نمي شناسند و تاريخ نمي دانند . دل ها مدرسه نرفته اند تا كلاس تاريخ را چشيده باشند . دل ها هر جا كه باشند مي تپند ، در خاطر دوستان ، در مهر همراهان .
شايد بار ديگر كوه ، بنددره ، چهار ده ، نارمنج ، .... |
| آرشيو موضوعي |
|
کار و اشتغال کامییوتر و IT عمومی خاطرات محیط زیست شعر و ادبیات شخصیت ها سربازی |
| جستجو در وبلاگ | ||
|
||
| پيوندهاي روزانه |
|
سفرنامه مشهد مقاله ي برنامه نويسي usb یک درایور ساده برای ویندوز مثال هایی از کتاب کرک اسمبلي مخصوص ويندوز XP آرشيو پيوندهاي روزانه |