نوشته هايي برای بودن
سلام

این دیگه نامردیه . حالا یه اردو نرفتیم ها ، در بلاگ همچین بسته شد که گویی خانم هاویشام خدا بیامرز در اون سکنا گزیده اند

غرض از نوشتن این مطلب چند تا نکته :
اول اینکه آقای شهریاری در مورد برگزاری برخی کلاس ها در بیرجند پیغامی فرستادن که بنده با کمی تاخیر قرار میدم

جهاد دانشگاهی بیرجند قرار تمامی دوره های کامپیوتر و زبان رو با 20 درصد تخفیف ویژه دانشجویان برگزار کنه.
 هم از لحاظ هزینه به نفع دوستان هست هم از لحاظ مدرک.آخر مدرک معتبر میدن.
تلفن جهت ثبت نام 09371910545
لازم به ذکر کلیه کلاس های در خود جهاد برگزار میشه و درصورت اینکه به حد نصاب برسن داخل دانشگاه هم میشه برگزار کرد.

دوم اینکه دلم برای همه ی همکلاسی ها تنگ شده . دیگه آمارها نمیاد بفهمیم کی ازدواج کرده؟ کی بچه دار شده ؟ کی بچه اش رفته سربازی ؟؟
سوم اینکه ، خانم یوسف زاده ، من اگر برنامه ای گذاشتم و یا در جریان بودم حتما شما رو هم در لیست اضافه می کنم .
چهارم اینکه ، حلول ماه منور استاد ولوی را در دانشگاه شریف به همه ی شریفی ها تبریک عرض نموده علو درجات را برای آن مرحوم مغفور (شریف) از درگاه حضرت ایزد مسالت دارم
پنج اینکه بابا بیایید دوباره اینجا بنویسیم . چرا اینقدر زود دیر شده آخه
در پناه خدا موفق و سرفراز باشید.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت 19:28  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
با سلام به همه ي دوستان اون طور كه به نظر ميرسه روز هاي چهارشنبه تا جمعه (24 تا 26) ماه مهر زمان خوبي براي جمع شدن دوباره هست روز 24 مهر (چهارشنبه) عيد قربان هست و پنج شنبه يه جورايي براي كسايي كه كارمند هستن ميشه پيچيد
البته بنده خودم روز عيد قربان احتمالا نمي تونم بيام (چون اولين عيد بعد از فوت پدر بزرگم هست ) اما دو روز بعد در خدمتم .
محل رو خانم عسكري اصفهان انتخاب كردن كه مركزيت هم داره اما بازم با اجازه ايشون پذيراي نظرات ديگه هستيم
دوستاني كه مثل بنده فرهنگي هستن ميتونن براي گرفتن خانه معلم جهت اقامت بقيه استفاده كنن تا هزينه اقامت كمتر در بياد
دوستاني كه به سلامتي متأهل شدن و اونايي كه ديگه بچه هاشون هم دارن دكترا مي گيرن و ما خبر نداريم حتما با خانواده محترمشون تشريف بيارن كه تشويقي باشه براي بقيه كه هنوز نصفه موندن . يعني چه آدم ازدواج كنه بعد تنهايي بياد اردو
به كسايي هم كه مي دونيد خبر بديد . دوستان گاهي كم به بلاگ سر ميزنن. لطفا شبانه ، روزانه هم نكنيد كه معنيش رو از دست داده. منتظريم خيلي ها بيان . اصلا كل 60 نفر بيان

در پناه خدا باشيد.

با توجه به اينكه بعضي از دوستان مثل بنده ممكنه نتونن روز عيد قربان (24-26 مهر) بيان صحبت شد كه روز عيد غدير (2-3 آبان پنج شنبه و جمعه ، البته كسايي كه چهارشنبه هم ميتونن بيان ميتونن با خانم عسكري هماهنگ كنن چون ايشون تشريف ميارن) هم زمان خوبي هست لذا لطفا دوستان اعلام كنن چه روزي ميتونن تشريف بيارن . لطفا هر چه زودتر خبر بديد .


برچسب‌ها: اردو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 17:12  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 

شب هاي قدر التماس دعاي زياد دارم . حرفاي بيشتر رو توي بلاگ خودم زدم (قدر ، اندازه ، تكليف ...)


برچسب‌ها: شب قدر, ماه رمضان
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:11  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
هر آدمي كه وارد زندگي ما ميشه چه بلند مدت يا كوتاه مدت حتما درسي براي زندگي و سعادت ما به همراه داره . اين مطلب رو به غير از منابع ديني به طور صريح توي كتاب «پيام سلستين» خوندم كه اگر حتي كوتاه با كسي همنشين شديد حتما يا بايد درسي از اون بگيريد يا درسي به او بديد .

توي دانشگاه اساتيد مختلفي داشتيم ، از گروه خودمون و گروه هاي ديگه . ميخوام چند درس كه از اساتيدم ياد گرفتم بيان كنم .

دكتر ظهيري : ايشون از اساتيد گروه الكترونيك بودن و راهنماي بچه هاي شاهد و ايثارگر . وقتي وارد اتاقش ميشدي كاملا بلند ميشد ، احترام ميگذاشت و از آدم استقبال مي كرد . احترام گذاشتن به ارباب رجوع رو از ايشون ياد گرفتم.
آقاي دكتر فرشاد : ايشون از اساتيد گروه الكترونيك هستن ، بسيار متواضع و آرام . با اينكه دوستان اذيتشون مي كردن اما براي بيخود ترين سوالات هم وقت ميگذاشتن و جواب ميدادن. از ايشون ياد گرفتم معلم وظيفه داره به همه ي سوالات دانش آموز اهميت بده .
خانم مهندس احمدي : استاد خودمون و رئيس گروه كامپيوتر . بسيار فعال بودن و وقتي حكم رياست گروهشون رو گرفتن ازشون شيريني خواستيم . فرمودن «رياست كه شيريني نداره ، وقتي از رياست بيرون اومدم شيريني ميدم» . از ايشون ياد گرفتم مسئوليت كيك و شيريني نيست كه آدم دنبالش بدوه . مسئوليت باري هست كه بايد به سختي به منزل آخر رسوند .
خانم مهندس كدخدا : دوباره استاد خودمون و كارشناس گروه . با اينكه نوعي شيطنت و غرور داشت اما وقتي به ارزش كسي پي مي برد ازش تقدير مي كرد و به اين ارزش ها احترام ميگذاشت . از ايشون ياد گرفتم هميشه بايد در نگاه به آدم ها بروز شد و نبايد تصور كرد هميشه آدم ها يه جور باقي مي مونن . هر لحظه بايد چشم ها رو شست .

اساتيد زيادي داشتيم و خاطرات زياد تر . در آينده اگر خدا بخواد باز هم مي نوسم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:43  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
حلول ماه مبارك رمضان ، ماه مهماني خدا ، ماه شيطان در زنجير ، ماه عبادات كثير ، ماه رفاقت با خالق ، ماه شبهاي پر عاشق ، ماه عروج قرآن ناطق ، ماه ورود فرشتگان بر اولياء سالك ، ماه محبت زياد ، ماه رحمت بي انتها ، ماه ثوابها عشر امثالها ، ماه سلوك عباد خدا بر همه ي شما دوستان و مهمانان سفره الهي مبارك باد

ما رو از دعاي خيرتون بي نصيب نكنيد . دعا براي ظهور فرزند فاطمه زهرا (سلام الله عليها) رو فراموش نكنيد . دعا براي استيلاي دين خدا و حكومت واحد جهاني رو هم فراموش نكنيد . 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 0:4  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
دوشنبه روز معلم هست .
از همين جا به همه معلمان پرتلاش كشور عزيزم تبريك ميگم و طول عمر با عزت و بركت براي همشون از درگاه خدا مسئلت مي كنم .
آقا والح ، فرشته خانم ، آقا سيد جلال ،‌آقا رضا (معلم با كلاس از راه دور ) T، خانم دروگر روزتون مبارك .
اگر يادم رفته كسي رو يا بي اطلاع هستم بهم خبر بديد تا تبريك بگم .
روز خودم هم مبارك


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:9  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
کلا خیلی باحالید . واقعا عرض می کنم .
چرا ؟
چون خانم سمانه فکر کرد می تونه شما رو به فعالیت وادار کنه .
چون دوستان میان توی نظرات به من فحش میدن .
چون «یک همکلاسی» عزیز که هنوز برای من کشف نشده هستن خودشون ناشناس رفتار می کنن ، نظر «معرفی» رو می خونن ، به من گیر میدن .
چون والح نمیاد چیزی بنویسه .
چون همه میگن چرا کسی کاری نمیکنه .
چون بلاگ 200 تا نویسنده داره اما چهار نفر می نویسن .
چون دوست نداریم به هم بگیم کی ازدواج کردیم و اینا و بچه دار شدیم و ...
چون دانشگاه رفتن خیلی مساله ی مهم و محرمانه ای هست و کسی ازش نباید خدای نکرده مطلع بشه .
چون معلوم نیست چه اشکالی داره اگر علی آقای رضایی و ابراهیم گاهی بیان اینجا یه مطلب بنویسن .
چون ....

اینا رو نوشتم که تیکه بندازم . لذا غرض حاصل شد. حالا هرچی دوست دارید بگید ، من فعلا در وقت محدود تیکه های مقتضی رو انداختم .
ایام بکام
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 21:55  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
خواستم نقدا سال نو رو به همه ی دوستان و همکلاسی های عزیزم تبریک بگم و چند تا آرزو کنم . 

از خدا برای دوستان دانشجو بهترین استاد ها ، پروژه های حسابی و تخصصی و مدرک واقعی درخواست دارم .

از خدا برای دوستان متاهل ، زندگی آرام ، پر از نشاط و محبت و همسری دوست داشتنی درخواست دارم .

از خدا برای دوستان شاغل ، درآمد های خوب و همیشگی ، کار به درد بخور و سهل ، کارفرمای عاقل و فهیم و پیشرفت در کار درخواست دارم .

از خدا برای دوستان مجرد ، همسری لایق ، فهمیده ، مهربان و پر محبت و آغازی سهل و زیبا درخواست دارم .

از خدا برای همه ی دوستان سالی پر از موفقیت ، سعادت و سلامت درخواست دارم .

در پناه خدا سربلند و سرفراز باشید .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 22:23  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
سلام به همه دوستان

راستش وقتي نظر اين دوست رو با موضوع فوت خانم ف.د. ديدم خيلي ناراحت شدم . اما وقتي امروز دوباره ايميل خانم ف.د. رو توي ايميل باكس ديدم فهميدم دوستي داره به صورت مسخره آميزي شوخي مي كنه . چه سودي داره كه به هم دروغ بگيم و همديگه رو ناراحت كنيم .

با آرزوي طول عمر براي همه دوستان و خوشبختي همه دوستان متاهل در كنار همسر هاشون .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ساعت 14:52  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
راستش نميتونم گروه رو خالي ببينم . اين مطلب رو از 2 تا سايت برداشتم كه به عنوان برادر بزرگ گروه به نظرم خوب و لازم اومد .
لطفا اين سوال كليشه اي رو مطرح نفرماييد كه «هان علي خبريه ؟؟!!» براي من هميشه خبري هست و هيچ خبري نيست . كلا اگر خبري شد صريحا عرض مي كنم ، پس كنجكاوي تون رو بيخودي خرج نكنيد .


سوالات خواستگاری

سؤالات مربوط به آینده زندگی
1- به نظر شما مهمترین عامل موفقیت در زندگی چیست؟
2- ملاک خوشبختی و موفقیت را در چه می بینید؟
3- افکار مذهبی همسرتان و خانواده او، چقدر برای شما اهمیت دارد؟
4- چه صفاتی را برای همسر آینده خود لازم می بینید؟
5- نظر شما در مورد مراسم عقد و عروسی چیست؟
6- نظر شما در مورد مهریه چیست؟
7- زندگی در شهری دیگر را چگونه می بینید؟
8- آیا آمادگی دارید کمبودهای اقتصادی همسرتان و خانواده او را نادیده بگیرید؟ تا چه حد؟


بخش دوم:
سؤالات مربوط به خانواده همسر
1- از نظر اجتماعی، خانواده شما چه ایده هایی دارند؟(مثلاً در مورد جامعه، مردم، مشکلات و...)
2- سطح فرهنگی و طرز تفکر خانواده خود را چگونه ارزیابی می کنید؟
3- خانواده شما چقدر مذهبی هستند؟
4- خانواده شما سنتی هستند یا متجدد و یا معمولی؟
5- خانواده شما شاد و پر جنب و جوش هستند یا ساکت و آرام؟
6- خانواده شما مرد سالار است یا زن سالار یا شایسته سالار؟

بخش سوم:
سؤالات مربوط به مسائل اقتصادی
1- انتظارات اقتصادی شما از همسرتان تا چه اندازه است؟
2- نظر شما در مورد کار کردن همسرتان در خارج از منزل چیست؟
3- چه کاری را برای اشتغال انتخاب خواهید کرد؟
4- تصور شما از صرفه جویی چیست؟
5- چقدر معتقد به صرفه جویی و قناعت در منزل هستید؟
6- شما مایلید همسر شما در خرید لوازم زندگی، چه مسائلی را رعایت نماید؟

بخش چهارم:
سوالات مربوط به مسائل فرهنگی
1- تحصیلات شما چقدر است؟
2- آیا قصد ادامه تحصیل دارید یا خیر؟ در چه رشته ای و از چه طریقی و در کجا؟
3- در طول سال چند کتاب غیر درسی مطالعه میکنید؟
4- مطالعات شما اغلب در چه زمینه هایی بوده است؟
5- بهترین کتابهایی که تاکنون خوانده اید را اگر ممکن است نام ببرید؟
6- معمولاً چه نشریاتی را مطالعه می کنید؟
7- اگر ممکن است چند نفر از شخصیتهای مورد نظر و احترامتان[ شخصیتهای فرهنگی، مذهبی، هنری، سیاسی و...] را نام ببرید و دلیل محترم بودن آنها نزد شما چیست؟

بخش پنجم:
سؤالات مربوط به مسائل روحی و عاطفی
1- از چه نوع افرادی احساس انزجار و ناراحتی می کنید؟ چرا؟
2- اجتماعی بودن در نظر شما یعنی چه؟
3- خودتان را تا چه اندازه ای اجتماعی می دانید؟
4- در اصلاح دیگران چگونه عمل می کنید و نوع واکنشهای شما در مقابل مشکلات چگونه است؟
5- چقدر خود را خونسرد می دانید؟
6- منطقی بودن را چه می دانید؟
7- چقدر در زندگی خود را منطقی میدانید؟
8- واقع گرا هستید یا احساساتی؟
9- بیشتر تأثیر گذارید یا تأثیر پذیر؟ به چه میزان؟
10- چه چیزهایی موجب ناراحتی و عصبانیت شما می شود؟
11- در مواقع عصبانیت چه می کنید؟
12- دروغ گفتن را در چه مواردی جایز می دانید؟
13- در چه مسائلی سختگیر هستید؟
14- آیا انتقاد پذیر هستید؟در مقابل انتقاد چه عکس العملی از خود نشان می دهید؟
15- چگونه از دیگران انتقاد می کنید؟
16- در اکثر اوقات شاد هستید یا افسرده؟
17- در زندگی چگونه تصمیم می گیرید؟ تا چه اندازه قدرت تصمیم گیری دارید؟
18- در مسائل اساسی زندگی شخصیتان، خودتان تصمیم می گیرید یا خانواده تان؟

بخش ششم:
سؤالات مربوط به مسائل مذهبی
1- اعتقادتان به خدا چگونه است؟ آیا این اعتقاد توانسته شما را از گناه باز دارد؟
2- آشنایی شما با مسائل و دستورات مذهبی چقدر است؟
3- آیا مایل هستید همسر شما تمایلات مذهبی داشته باشد یا خیر؟
4- رعایت حجاب را تا چه اندازه ضروری می دانید؟ تا چه حد آن را رعایت می کنید؟دلیل آن چیست؟
5- چقدر با قرآن آشنا هستید؟

بخش هفتم:
سؤالات مربوط به روابط خانوادگی
1- میزان دلبستگی شما به پدر و مادرتان تا چه حد است؟
2- پدر و مادر شما چگونه با شما برخورد می کنند؟
3- چقدر در فامیل و خانواده محبوبیت دارید؟ دلیل آن چیست؟
4- عکس العمل والدین شما در مقابل شکستهای شما در زندگی چگونه است؟

بخش هشتم:
اساسی ترین سؤالات خواستگاری
1- چه توقعاتی از زندگی آینده خود دارید؟
2- چه توقعاتی از همسر آینده خود دارید؟
3- آرزوهای بزرگ شما چیست؟
4- مشکلات را چگونه و تا چه حد تحمل می کنید


import.gifادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۹ساعت 2:12  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
سلام به همه دوستان .

 حلول ماه مبارک رمضان بر همه دوستان و مهمانان این بلاگ مبارک باشه .

 با اجازه دوستان دعای روز های ماه مبارک رمضان رو در ادامه مطلب قرار دادم . امیدوارم من رو هم در دعاهاتون فراموش نکنید .


import.gifادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ساعت 14:18  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
وسط تیر ماه شد و گرمای هوا به حد بالای خودش داره نزدیک میشه . توی این فصل آدم یاد این  شعر می افته که اگر اشتباه نکنم از منوچهری دامغانی هست که میگه :
چنان چون در تموزین مه ببارد     جراد منتشر بر بام برزن
دوستانی که بیرجند رو درک کردن این شعر رو با تمام حواسشون درک کردن . اون موقعی که روی در و دیوار حیاط دانشگاه پر بود از ملخ های ریز و درشت . اما این حشرات برای من یه خاطره جالب هم دارن .
نمیدونم داشتم برای امتحان اسمبلی می خوندم یا درس شیرین طراحی الگوریتم رو برای امتحان خاله مهناز آماده می کردم . شب بود و من کنار ساختمون دانشکده علوم داشتم درس می خوندم . اونجا انواع حشرات شب داشتن زندگی شون رو پیگیری می کردن و شایدم با خودشون می گفتن «این الاف توی خوابگاه کتابخونه رو ندیده که میاد اینجا درس می خونه!» اما خوب ما بودیم و جزوه و امتحان و اینا . خوب من هم داشتم فکر می کردم ، به اینکه این حشرات الاف دارن چیکار می کنن . اما خب دیدن اون همه انواع حشرات برام خیلی جالب بود . چند تا اتفاق جالب افتاد که براتون میگم .
مانتیس که میدونید چیه ؟ موجودی که توی کارتون ها نقش جادوگر رو بازی می کنه (مثلا توی کارتون زندگی یک حشره) یا مثلا توی تیتراژ هاج زنبور عسل هم یه نمونه خشنش بود که دنبال هاج بود ، یکی دیگشون هم توی کنگفو پاندا جزو اساتید رزمی کار بود. اگر یادتون نیومد یه گوگل سرچی خرج بفرمایید . یکی از همون مانتیس ها  روی دیوار کجکی نشسته بود. حدودا 10 سانتی طولش بود و به شکل یه برگ با ساقه اش بود ( سبز و خوشگل ) . این مانتیس ها می تونن گردنشون رو مثل انسان ها تکون بدن ، توی این فکر بودم که این وقتی غذا رو قورت میده از کجا این غذا رد میشه ، خوشم اومد بهش تیکه بندازم ، گفتم «اینووووو» برگشت به طرفم و نگام کرد . دیدم نه بابا گوشش هم خوب کار می کنه . توی این فکرا بودم که بلند شد و رفت زیر لامپ نشست . دقت کردم دیدم خوان نعمت زیر لامپ پهنه . نشسته بود، مثلا یه مگس میومد زیر لامپ ، دستش رو دراز می کرد و می گرفتش و تا ته می خورد و دست و بالش رو تمیز می کرد و دوباره یه زنبور مفلوک میود توی حوزه سفره ی ایشون ، دوباره دستش رو دراز می کرد و می گرف و تا ته می خورد . یکی از حشرات نسبتا سخت پوست بود ، گفتم دیگه اینو نمیتونه تا ته بخوره ، اونم گرفت و اول عین این آدم های ضایع که بستنی قیفی رو تا ته می خورن بعد اون نونش رو می خورن ، طرف رو تا ته خورد و بعد هم پستش رو نوش جان کرد و دوباره دست و بالش رو تمیز کرد منتظر بعدی شد . کلی گشنم شد ، دلم میخواست ساعت یک نصف شب سلف باز می شد میرفتم چلو کباب با ماست و کره می خوردم .
از اون باحالتر یه عنکبوت بود . رفته بود توی زاویه دیوار یه تار تنیده بود ، گفتم بابا مرد حسابی (البته جنسیتش رو نپرسیدم ، احتمال دادم با این وضع مرد حسابی باشه) اینجا آخه خودت هم توی تارت گیر نمی افتی چه برسه به دیگران ، توی همین تیکه انداختن ها بودم که یه زنبور گرد (عین تیله 3 پر گرد بود، از اون تیله ها که درشت و حریف ضربه کن هستن) صاف اومد افتاد توی تور این عنکبوته . جانم براتون بگه عنکبوت که اصلا حساب این عظمت رو نکرده بود دید این یارو زنبوره داره تور رو پاره می کنه ، اومد شروع کرد تند و تند دور زنبوره تار تنیدن ، تصور کنید زنبوره روی هوا داره بال میزه (با سر و صدا) عنکبوت هم از ته داره تار رو میپیچه دورش ، فقط این وسط عنکبوت حساب ضخامت  تاری که زنبور بهش وصل بود رو نکرده بود ، زنبور هم با زور تونست خودش رو خلاص کنه . حرفم رو پس گرفتم ، به عنکبوته گفتم بابا یه چیزی بساز که جواب فیل رو هم بده ، بعید نیست گیرت بیافته .
کلا شب جالبی بود . خوندم ، اما به برکت امتحانات غیر استاندارد (بگو غیر از اون دیگه چیش استاندارد بود آخه) جناب ولوی از کتبی 4.25 شدم (از عملی 9.5) .
این بود انشای من در مورد یک شب تابستان .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر ۱۳۸۹ساعت 21:17  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
ما نسل دومی ها امام رو دیدیم ، دیدیم اما چه دیدنی . دیدیم اما عقلمون قد نمیداد ، احساسی نداشتیم ، علاقه ای رو احساس نمی کردیم و فهمی از عظمتش نداشتیم . دیگه من که مثلا پدر بزرگ کلاس محسوب میشم و حداقل 8 سال از عمرم رو در زمان حضور امام راحل در این دنیا بودم هم فهمی از موضوع نداشتم . فقط روزی رو یادم میاد که مادرم در تنهایی گریه می کرد و توی تلویزیون نشون می داد که مردم به سر و روی خودشون می زدن . یادم میاد اون موقع تبریز بودیم و از احوالات تهران فقط از تلویزیون مطلع می شدیم . جمعیت حاضر در بهشت زهرا رو سال های بعد درک کردم .

ما نسل دومی ها در واحد های درسیمون در کنار معارف و تربیت بدنی و قرآن ، وصایای امام پاس کردیم . درسی نمره بیار که کافی بود یکم بخونیمش ، همین . میگن هر کسی وقت رحلت و از دنیا رفتن ، هر آنچه تجربه کرده رو توی وصیت نامه اش می نویسه و هر آنچه که میخواد آیندگان هم یاد بگیرن در اون میاره . میگن امام 87 سال توی این دنیا زندگی کرده . از حدود 25 سالگی مجتهد بوده و در 60 سالگی مرجع تقلید بوده . عارف ، زاهد، عالم، فیلسوف، سیاست مدار و آگاه به زمانه بوده . کسی که از 19 سالگی فعالیت سیاسی کرده و در 70 و خورده ای سالگی انقلابی عجیب و غریب رو رهبری کرده . این پیشینه پشت وصیت نامه اش ایستاده و از اون حراست میکنه .

ما نسل دومی ها اطلاعاتمون رو از کجا بدست میاریم ، از بلاگ ها ، سایت های خبری ، فیس بوک و توئیتر ، ماهواره و تلویزیون و ...  . تازه وقتی می خواییم حرف هامون رو توجیه کنیم صحبت های دکتر شهید شریعتی رو سر و ته بریده توی بلاگ هامون می نویسیم و اگر کسی ازمون بپرسه این حرف رو دکتر کی و کجا زده خودمون هم نمیدونیم . کتاب ، تاریخ معتبر ، اطلاعات صحیح و خیلی از این جور چیزها هم اصلا رد کارمون نیست و خوندنشون رو اصلا لازم نمی دونیم .

ما نسل دومی ها بین نسل اول و سوم گیر کردیم . نسلی که جان و مال دادن و نسلی که جان و مال دادن رو ندیدن . ما گلوله و بمب دیدیم و آژیر قرمز و زرد و سفید رو درک کردیم و بعدی های ما همیشه در آرامش بودن . آرامشی که گاهی از یادمون و یادشون برده که به چه قیمتی به دست اومده و آرامشی که از یادمون برده چرا داریم و باید چجوری ازش استفاده کنیم .

برای ما نسل دومی ها خواندن و یادآوری تاریخ ، وصیت امام راحل و فهم انقلاب اصلی هست که شاید از یادمون رفته باشه اما وجوبش هیچ وقت کمرنگ نمیشه و منافعش هیچ وقت رنگ نمی بازه .

یاد امام و راه امام (ره) گرامی و پایدار باد .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 21:52  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
سلام به همه ي دوستان همكلاسي و غير همكلاسي كه لطف مي كنيد و اينورا سر ميزنيد .

راستش بنده هميشه دوست دارم بيام و از مطالب دوستان استفاده كنم . مي خواستم عوض 2 سالي كه من زياد حرف زدم و دوستان گوش كردن ، دوستان حرف بزنن و من گوش كنم . اما نمي دونم چرا كسي حرفي نميزنه . يعني از بعد از ياد آوري زيباي خانم رستم صولت كه 7 بهمن بوده تا به حال كه 2 ساعتي هست وارد 14 اسفند شديم هيژ (همون هيچ خودمون با تاكيد) خبري نيست .

داستان بر و بچه هاي كلاس ما تمومي نداره . البته داستان آدم ها هيچ وقت تمومي نداره اما دوستان كلاس داستانشون داستان ديگري است . غير از حرف ها و گفتار هاي نظرات اون چه كه هميشه در خفا باقي مي مونه تا كسي زبونم لال بهش بپردازه خبر قبول شدن توي دانشگاه و ازدواج هست . مثلا همين خانم اخلاقي ، كسي نميگه خوب خانم اخلاقي شيريني نمي خواييم ، بالاخره شما الان توي يزد داريد درس مي خونيد يا نه؟ (البته احتمال 95% دارن مي خونن كه بيرجند نيستن ديگه) يا آقا محمد جعفر كه شديدا درگير دانشگاه هستن و از مشهد تكون نمي خورن . والا ما كه سر در نمياريم . همين من . نه كنكور قبول شدم (اصلا كنكور ندادم كه قبول بشم) نه ازدواج كردم (البته مصرانه هي ميرم خاستگاري تا بالاخره كسي ما رو به غلامي بپذيره) اما هي ميام نظر ميدم ، حرف ميزنم و قص علي هذا .

برا اينكه نگيد نگفت و اينا با اينكه اصلا مهم نيست تا الان يه كلاس مديريت پروژه هاي صنعتي شركت كردم (با آقاي كاظم توي يه روز ميرفتيم صنعتي شريف) و الان هم ترم اول زبان عربي رو تموم كردم و اگر خدا بخواد تا 2 - 3 سال ديگه زبان خارجي دوم رو هم تموم مي كنم ميرم سر سومي :) از ازدواج و اينا هم خبري نيست اما خبري شد عين آدم هاي نديد بديد سريع به همه خبر ميدم (به عالم و آدم با ايميل و پست و اس ام اس و پي ام و غيره و ذلك)

اومدم براي خالي نبودن عريضه حرفي زده باشم . بابا يه حرفي بزنيد ببينيم انشاالله در قيد حياط يا حتي حيات هستيد يا نه!

در پناه خدا شاد و سربلند باشيد .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 2:11  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
امشب بالاخره تصميم گرفتم اين مطلب رو بنويسم . اينكه چرا ترتيب دوستان اينطوريه ربطي به من نداره . من يه فايل دارم كه ليست اسامي دوستان هست و ترتيب مربوط به اون فايل ميشه . اميدوارم در نوشتن به همه اشاره كرده باشم . دوستان ديگه هم خوبه كه خاطراتي بنويسن. جالب خواهد بود . با اجازه شروع مي كنم:‌

خانم رعيت: ساكت ، آرام ، يكي از اعضاي تيم چهار نفره (من بهشون مي گفتم تيم چهار نفره) در تمام فعاليت هاي عمده (استاد عوض كردن ، كلاس تعيين كردن و ... ) حضور داشتن اما كاملا ساكت .
خانم مزيدي : دومين عضو ساكت تيم چهار نفره . ياد اون اردوي عمرشاه به خير . طرف گير داده بود كه اون خانم و آقا كه توي تاكسي با هم بودن چه نسبتي داشتن. به آقاي فاميل سلام برسونيد.
خانم رضائي : از دستشون گريه كردم . هيچ كس توي دانشگاه به اندازه ي تيم سه نفرشون حالم رو نگرفت . اما روز آخر ، وقت رفتن . داشت مي رفت . برگشت و گفت «آقاي خوشبختيان هر بدي و خوبي ديديد حلال كنيد» . مثل آب روي آتيش بود.
آقاي قرباني : آقاي كشتي گير . استاد در درس خوندن . همان بود كه در اتاقش اتاق ساخته بود (بايد ميديديد تا مي فهميديد چي ميگم) . عضو تيم سه نفره (سيد و حبيب و مجيد)
آقاي دهقان : هميشه گفتم استاد كامپيوتري كه در كنار خانواده كار مي كنه . با هم مغازه ي خانوادگي رو مي گردونن. مهربون و باحال . يادش بخير . آقاي استاد آخر ترم سه به حرف ترم اولت رسيدم .
آقاي حسين خاني :‌ الحق لقب محبوب ترين شايسته اش هست . استاد در درس خوندن و علوم كامپيوتري ، مترجم ، محقق ، مهربان و دلسوز . مي گفت «ادعا نكن چيزي بلدي ، چون از تو بهترها زيادن» . دلم براش تنگ شده.
آقاي شهرياري : آقا سعيد رو هميشه توي دانشگاه ديدم . ارتباط همكلاسي . اما همكلاسي خوب و دلسوز . يادم نميره ترم هاي اول و دوم همه ي نمرات رو به گروه ارسال مي كرد.
خانم ابطحي : هميشه با بعضي از دوستان نگرانشون بوديم . توي درس ها كم مياوردن و ما ميدونستيم كه بايد مشكلي باشه . چون به نظر اهل درس خوندن بودن اما گاهي نمرات اين رو نمي گفت . شنيدم كه آب و هواي بيرجند بهشون نساخته بود .
آقاي علي اكبر : دوست خوب ، كسي كه هميشه در حال خنده و تيكه انداختن به آقا مهدي بود ( البته آقا مهدي هم از پسش بر مي اومد) هنوز باهاش در ارتباطم . با هم يه سايت طراحي كرديم و كلي تهران اينور و اونور رفتيم .
آقاي سنگانيان : گاهي بلاگ ، گاهي تلفن . الان اينجوريه . توي بيرجند كه هميشه با حامد مي ديدمش . آدم جالبي كه به خاطر ضربه هاي دوره كارداني ، توي دوره ي كارشناسي زياد در جمع ها حاضر نشد .
آقاي شايگان مهر : ياد خوندن هاش به خير «... دختر خاله » يا يه همچين چيزي . زير بارون يا توي سالن . وقتي داشت كف دستش دنبال عشق مي گشت يا وقتي آروم برميگشت خوابگاه . آخرين بار مشهد زيارتش كرديم . ياد سفر به خير.
خانم حق شناس : بهتره چيزي نگم . كلا تيم سه نفرشون با ما جور نشدن . حالا يا گناه كار من ، يا اونها . بيخيال.
آقاي محمدي پور : سر كلاس استاد بنايي ، استاد پرسيد «جريان انگشتر دست راست چيه؟!؟» گفت «استاد يعني عشق كسي توي دلمون نيست»  اما راستش رو نگفت . ترم سه متاهل شد. آمار محلي داشتم ازش ، آخه هم محليشون هم خونه ايم بود . اما خدا وكيلي جز خوبي نگفت .
خانم زارعي : هم چون خانم حق شناس .
آقاي خدايي :‌ استاد والح والوي . آخرين بار زير بارون توي تبريز ديدمش . كلي با هم خاطره داريم . اونقدر كه از شماره خارجه . اما شامي كه با هم داديم به بچه ها چيز ديگه اي بود . ميرزا قاسمي با خوراك سنگدو.ن .
خانم اخلاقي راد : اگر بگم چند تا از خانم ها رو اصلا نميشناسم و بخوام مثال بيارم ، خانم اخلاقي يكيشونه . وقتي توي تهران ديدمشون فهميدم كي هستن . مي دونستم كه به همكلاسي به اين اسم داريم و ميدونستم كه يه خانمي با اين سيما همكلاسي مون هست ، اما اينكه ايشون همون خانم اخلاقي هستن رو يه هفته هست كه فهميدم . 
خانم دروگر : اين كه چند تا خاطره با ايشون دارم از شماره خارجه . طبيعيه وقتي من نماينده ي غير رسمي آقايون (با معذرت روزانه ) و ايشون هم نماينده ي خانم ها باشن خوب كلي ارتباط كاري و درسي بوجود مياد كه همه خاطره ميشه . اما جالب اينجا بود كه تا اين تابستون فكر مي كردم شيرازي هستن . توي مشهد فهميدم كه اهل خراسان هستن .
خانم عسكري : همكلاسي 1 ترم اما دوست خوب يه دوره درسي . هميشه با ايميل و چت و غيره ارتباط داريم . در امر اصلاح رفتار به بنده كمك شايان كردن . ياد مشهد به خير .
آقاي غلامي : عجيب ترين همكلاسي دانشگاهيم . فكر كنيد ،آقاي زنگويي (معادلات) با تعجب ميگه «بفرماييد!» (يعني الان چه وقت اومدنه) و آقا حميد ميگه «بشينم» (نه با حالت درخواستي ، با حالت خبري ، يعني قصد دارم بشينم ) . استاد اصلا نفهميد جريان چيه ؟ ترم اول هم اتاقي هاي نا اهل اذيتش كردن و تا آخر درسش خراب شد .
آقاي بابائي : توي اروميه ديدمش. يه 5 دقيقه چون داشتم اونجا رو ترك مي كردم . فكر كنم الان تركيه باشه . يادش به خير 5 تا موبايل جور مي كرد كه امتحان رو نمره ي مناسب بياره . از شيوه هاي مدرن استفاده ميكرد و ديگه كاغذ و ورقه ي بغل دستي به كارش نمي اومد.
خانم زاهدي : ميشه گفت با سال پاييني ها ديدمش . زياد هم نميشناسمش . خوب طبيعتا خاطره هم ندارم .
خانم پورحسيني : خانم جدي ، يه كم هم اخمو . سر كلاس قرآن اگر وضو داشت من رو درسته خورده بود . البته حرف نا تموم موند اما برخوردش با بعضي اساتيد و دانشجو ها بابي بود برام براي شناخت گروهي از بچه مذهبي ها .
خانم برزگر : كلا هر بار با هم چت كرديم با اس ام اس رد و بدل كرديم آخرش به دعوا ختم شده . خوب اين هم يه جورشه .‌آب مون توي يه جوب نميره .
آقاي غضنفري : الان كه هفته اي 2 بار توي شريف مي بينمش . هم زمان كلاس داريم . ترم هاي اول (به حساب درس خوني) برام رقيب محسوب ميشد. اما وقتي فشار كار من رو از درس خوندن انداخت ديگه شد نقطه ي آرزو . الان هم كه امير كبيره و من هنوز در خم كارم .
خانم يوسف زاده : بيشتر از اينكه توي كلاس ببينمشون توي پنل ديسكاشن ميديدمشون . مسلط به زبان انگليسي . جالب ترين چيزي كه يادمه اين بود كه با زير سوال بردن يانگوم من رو مجبور به دفاع از يانگوم كردن . اون هم سر كلاس مديريت .
آقاي سجادي : يه سري كلمات داشت كه هرچي فكر مي كنم يادم نمياد چيا بود . اما هرچي بود ، خودش هم نميدونست به چه درد مي خوردن . آقا جلال كجايي ؟؟؟؟
خانم باقري نژاد : من زياد با ايشون رفت و آمد نداشتم . فقط يه زماني سر مديريت سايت دانشكده به پيشنهاد آقاي بهداني يه صحبتي با هم داشتيم .
آقاي بهداري : كلي با هم استخر رفتيم ، خونه ي هم رفتيم و با هم گشتيم . اصالتا اهل يه استان هستيم و كلي خوش بوديم . صدام ميكرد «ديشيلي» مي تونيد اين كلمه رو تفسير كنيد ؟‌ البته من ميدونم اما شما هم ميتونيد بفهميد چيه؟
آقاي پورشيرازي : كلا گاهي با هم حرف مي زديم . زياد نميديدمش . البته يه كم تهراني شده اما اين تهران بزرگ تر از اين حرفاست . احساسم اينه كه بيشتر سرش توي كار خودش بود و با ديگران زياد دم خور نمي شد . البته اين احساس منه .
آقاي صفري : دوست صميميه آقاي ابراهيم و سيد موسوي . با سيد آواز مي خوندن و با ابراهيم پروژه كار مي كردن . ترم هاي آخر توي مخابرات مشغول كار شد و سرش شلوغ شد . البته شيرينيه ازدواجش رو خورديم و حالش رو برديم اما خوب ترم آخر كار و درس براش سخت شد. روز مهموني من و والح يادش به خير با سيد يه آواز حسابي خوندن.
آقاي سلطاني : توي روز جشن فهميدم كه اهل تسنن هستن . خدا رو شكر كردم كه ناخواسته در حضورش به كسي توهين نكردم . اميدوارم كه نا دانسته هم نرنجونده باشمش. دوست خوبيه و مورد اعتماد و اطمينان .
آقاي زهره وند :‌ باهاش زياد سر كلاس كنار هم نشستيم . هم خونه ي اكيب برقي ها بود . بيشتر اون عكسهايي كه با غول شماره 2 دانشگاه گرفتن يادم مياد . بيشتر دوست همكلاسي بوديم .
آقاي شعبان زاده : توي روز اردوي آخر كه بارون شديد مي اومد گفت «بابا گيلان كجاست ، اينجا بيشتر داره بارون مي باره»
خانم كاظمي :‌ باورتون بشه يا نه تا ترم سوم نمي دونستم ايشون، خانم كاظمي هستن، يا يار همراشون (خانم برزگر) . كلي با ايشون و خانم برزگر در مورد مسائل بين شبانه و روزانه ها حرف زديم و در مورد رفع كدورت صحبت كرديم .
خانم نگهبان : توي جشن فارغ التحصيلي فهميدم كه كي خانم نگهبان هست . شايد بهتره بگم وقتي جلوي در خوابگاه اومدن وسايل رو از من گرفتن . فقط من رو ياد خانم فهيمه سادات محمدي هزاوه مي انداختن كه نميشناختمش اما رقيب دوران كاردانيم بود (هميشه اون شاگرد اول ميشد و من دوم . گاهي با 12 صدم تفاوت ).آخرش نفهميدم خانم نگهبان شاگرد اول شد يا آقاي غضنفري.
خانم رمضانيان : بيشتر ازشون به لبخند يادم مياد و سكوت . بايد خيلي فكر كنم تا چيزي يادم بياد . بيخيال.
آقاي رستمي : آقاي نماز هاي اول وقت . حاجي شماره ي 2 . كسي كه از 2000 كيلومتر اونور تر ميومد تا درس بخونه . الان نميدونم چه ميكنه. آخرين چيزي كه مي دونم اينكه كه تهران اومد و بهم خبر نداد .
خانم جباري نيا :‌ يه همكلاسي با لهجه ي شيرين اصفهاني ، وقت اعتراض شديد اللحن . كلا با بچه ها كوه نمي اومد يا كم ميومد . صبر و تحمل رو از ايشون ياد گرفتم . خدا روح برادرشون (و اگر اشتباه نكنم پدرشون) رو قرين رحمت و مهر خودش قرار بده .
آقاي رضائي : همسايه ي دوران خوابگاه و خونه . مسئول هماهنگي كوه . اهل شادي و تفريح . درسخون و با همت . سرباز مملكت . فقط ميتونم بگم شرمنده كه تهران بود و نتونستم بهش سر بزنم .
خانم رستم صولت :‌ فعال توي روز جشن . اين بهترين چيزيه كه ازشون يادمه . هميشه گروه رو به خاطر جدا كردن و دو گروه كردن همكلاسي ها ملامت مي كنم . خانم رستم صولت يكي از كسايي بود كه بعد از جشن فارغ التحصيلي به خاطر نشناخنش ناراحت شدم و خودم رو ملامت كردم . دوستان خوبي بودن كه براي من آشنايي باهاشون توفيق نبود ( ايشون و گروهي از برو بچه هاي شبانه)
خانم ها مقدسي ، كلاته و اكبري: كلا چيزي يادم نيست
خانم خيرانديش : فقط يه اسم . اين هم اشكالات جلوي كلاس نشستنه كه خيلي ها رو نشناسي.
خانم فيروزي : بعد از اينكه كلي من و والح اصرار كرديم، با لهجه ي زيباي تركي و آهنگي كه خاص دختر هاي ترك هست گفت: «نه دييم» . تقريبا با فاصله ي 50  60 كيلومتر همسايه ما هستن (توي تهران اين فواصل زياد ديده نميشه) امام چه سود كه ازشون خبري ندارم .
آقاي مرادي : از اون آدم هايي كه هميشه دوست داشتم ازش چيز ياد بگيرم . تنها كسي كه ديدم توي VB از من بيشتر چيز ميدونه . البته ناز مي كرد و نمي گفت . يه بار هم خواست فكر من رو بخونه اما توي آشفته بازار فكر ما چيز دندون گيري نسيبش نشد.
آقاي ياسيني : هربار ميرم بيرجند ميگه بيا پيشم و من هربار فرصتم كم هست . اينبار ميرم پيشش . من «بزرگ ADSL داران» صداش مي كنم . اميدوارم بازم ببينمش .
آقاي موسوي :‌ استاد آواز ، سخن ، شعر و حكايت . مچل كننده ي وزير و وكيل و يار راهرو هاي خوابگاه . همان كه روزي تقريبا به 2 نيم شد و روزها ما را تكه تكه كرد . همان كه براي من و عروس خانم عقد خواند و همان عقد را هم به نفع خود تمام كرد . كجايي سيد ؟؟؟؟؟؟
آقاي غريب زاده : آقا محسن رو بيشتر توي دانشگاه ديدم . با ما دمخور نبود . شايد از يه سنخ نبوديم . اما لهجه ي شيرين مشهديش هنوز خوب يادمه .
آقاي صادقي راشد :‌ حسن آقا، اون روزهاي آخر براي ما خاطره شد. اون شام صميمانه و اون گزهاي گرد . با هم حرفها زديم .استاد من هنوز لوح فارغ التحصيليت رو توي بيرجند خونه ي دوستان نگه داشتم . تا كي ببري.

اميدوارم همه ي دوستان ايام خوب و خوشي رو داشته باشن و هر روز موفقيت ها و كاميابي هاي جديدي كسب كنن.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 22:15  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را   که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين   به علي شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند   چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ   به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن   که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را
بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من   چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا
بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب   که علم کند به عالم شهداي کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان   چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت   متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را
بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت   که ز کوي او غباري به من آر توتيا را
به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت   چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان   که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم   که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي   به پيام آشنائي بنوازد ، آشنا را»
ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب   غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا
(شهرِیار)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 15:51  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
سلام . اونقدر سوت و كور شده كه بودن يا نبودنم به دليلي كه همه ميدونن موضوعيت نداره . خواستم ياد آوري خاطرات كنم .

چي از استادام يادمه :

استاد بنايي : بچه ها توي اين دوران كوه بريد (ترم اول) . بايد عدالت رعايت مي شد ، پروژه ي ASP نيومد ، نمره اش رو هم ندادم (18 شدم)
استاد نوابي : شما پيگيري كن ، من هم پيگيري مي كنم تا اسم مدرك درست بشه (هنوز هم پيگيريم ،‌ حتي تا رياست جمهوري)
استاد ولوي : (من گفتم : تركي دميرم كه، فارسي ميگم) ناراحت شد اما فقط يك نمره ي پروژه ي ناقصم رو نداد.
استاد احمدي : رياست گروه كه شيريني نداره ، وقتي دوره ي رياست تموم شد شيريني ميدم .
استاد خاقاني : ما هر ترم 200 تا شاگرد داريم . طبيعتا خيلي زود از يادمون ميرن (راست ترين حرفي كه شنيده بودم ، بخاطر راستگويي و محبتش دوستش دارم)
استاد كدخدا : آقاي خوشبختيان شاگرد هاي خودت هم دير ميان سر كلاس (با همون نگاه شيطنت آميز )  . آدم يا درس مي خونه يا كار ميكنه ، اينا با هم جمع نميشه (ما جمع كرديم ، به زور شد)
استاد خسروي : الان ديگه همتون خوابيد ( كلاس هوش) اين هم از مشكلات كلاس هاي سمعي بصريه ( جسارت و جديتش رو دوست داشتم و تيريپ تهرونيش رو ، با اين كه تهروني نبود)
استاد مالكي : اين رو ميگم اما شما كه نمي فهميد ( تقصير حبيب بود ، بسكه گفته بود ما نمي فهميم و كارداني زيست خونديم )
استاد مهرشاد : آقاي خوشبختيان اينجا شهر ماست ، هر وقت كاري داشتي من توي گروه الكترونيك هستم (شاگردش بودم ، توي اراك ، سال 81 ،‌اعتراف مي كنم با اخلاق ترين و خونسرد ترين استادم بوده)
استاد فرشاد : به قول يكي از دوستان اگر اسلحه داشتم چند تا از اين دانشجو ها رو با گلوله مي زدم (با خودش قر مي زد و تخته رو پاك مي كرد ، من فقط شنيدم ، بچه ها مجبورش كرده بودن يه مساله ي بديهي رو اثبات كنه)
استاد رضوي (معماري) : من تخصص اين مطلب رو ندارم و شايد نتونم كاري كنم (خواهش كرديم و پذيرفت ، از سيستم كلي چيز يادگرفتيم و هر تيم هم يه پروژه ي عملي كار كرد. نمره ها هم خوب شد ، خدا رو شكر)
استاد تولا : ميدوني مثل چي شدي ؟ مثل اين لات هاي كامپيوتري (هميشه بهم تيكه مي اندازه ، اون روز كاپشنم رو انداخته بودم روي دوشم . جديدا مي گفت :) تو كه هنوز توي دانشگاهي ، مگه جديدا دانشگاه نيروي دانشجو (شغل دانشجويي) استخدام كرده!
استاد مزگي نژاد : شما هرچي از عدل الهي ازم بپرسيد ميگم اما خودم هنوز قانع نشدم (اين يعني تحقيق خوب و دقيق)
استاد اقدامي : (3 بار امتحان معادلات پيش ايشون دادم و آخر هم به مساعدتشون قبول شدم،آخرين بار گفت:) شما بخون ، سخت نيست ، بيخودي براي خودت سختش كردي . برو بخون (بسيار دوستش دارم)
استاد زنگويي (معادلات): آقاي خوشبختيان نتونستم بهت نمره بدم (بهش گفته بودم من رو بندازه ، چون امتحانم رو افتضاح داده بودم و از استاد خجالت مي كشيدم اما باز ايشون عذر خواهي كردن، هنوز شرمنده هستم) .
استاد خراشادي : خيلي جالب هست كه كسي شجاعت داشته باشه در حضور جمع عذرخواهي كنه (ما عذر خواهي كرديم و ديگران هم همچنين ، خاطرات خوبش هنوز به يادم هست)
استاد پورشافعي : (از مديريت ضعيف مي گفت و قواعد مديريت مدرن رو آموزش مي داد مي گفت : ) چرا بايد مردم سر يه فيلم كره اي همه پاي تلوزيون باشن و فيلم هاي ايراني اين جذب رو نداشته باشه؟ (خانم ... هم بد گفت و من هم از يانگوم دفاع كردم . هنوز ميرم بيرجند استاد رو مي بينم)
استاد آريان پور : حقيقتا در حقيقت ، در حقيقت حقيقتا (ايشون استاد برنامه نويسي دلفي بودن ؛ نرم افزار مديريت اينترنت دانشگاه كار ايشون بود اما قدرت بيان نداشتن ، يكي از بچه ها مي گفت توي 15 دقيقه 64 بار «حقيقتا در حقيقت» شمرده ) .

يادشون به خير ، شايد كسي رو يادم رفته باشه ، نميدونم .
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد ۱۳۸۸ساعت 2:40  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
حضور دوستان ميلاد حضرت علي عليه السلام رو تبريك مي گم و رحلت دخت گراميشون حضرت زينب كبري رو هم تسليت عرض مي كنم . 
اومده بودم كه اسمم رو هم از ليست حذف كنم اما با نظرات دوستان برخورد كردم . خواستم اعلام كنم ، بنده يه بلاگر هستم (اگر خدا قبول كنه)‌ و از سال 82 بلاگ دارم و بلاگ مي خونم . محض اطلاع دوستان بنده تا به حال به حرف هايي كه توي گروه ياهو زديد ( وحتي ايميل هاي تير تو پري كه به خود بنده فرستاده شده ) اعتراض نكردم . اگر كسي بوده كه حتي تحمل تبريك و تسليت بنده رو هم نداشته آقاي والح بوده پس ميتونيد نتيجه بگيريد بيخودي نميگم بحث سياسي نكنيد . لازمه بفهميد كه بلاگ نويسي قائده و قانون داره و اگر بدون توجه نوشته بشه براحتي مثل بلاگ هاي شخصي خود آقاي والح فيلتر ميشه . از طرفي چون اسم دوستان در ليست بلاگ هست در زمان استخدام در بعضي مراكز به راحتي يه جواب رد بهتون ميدن و صد سال هم فكر كنيد نميفهميد از كجا خورديد. 
اين رو هم بگم ، تا زماني كه به جاي فكر كردن به داشته ها و به نياز ها ، به نداشته ها و ... فكر كنيد همين طور خواهد بود كه هست ! 
اگر از اين بلاگ جدا ميشم به خاطر مصلحت خودم و شماست تا با خيال آسوده حرف هاي سياسي بزنيد و كسي هم نباشه كه گير بده . تازه من كه نگفتم بلاگ رو تعطيل مي كنم ! گفتم خودم مي رم تا دوستان در بيان نظرات آزادتر باشن . اصلا من خودم 2 3 تا از بلاگ هام دارن خاك مي خورن ، خيلي همت كنم اون ها رو سر و سامان مي دم.
اين ديگه واقعا آخريش بود . تا چند روز ديگه اسمم رو هم از ليست حذف مي كنم .
شاد و موفق باشيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۷ساعت 3:47  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 

ديده ام يك رود را وقتي كه سنگ
در ميانش سخت و بي حركت نشست

چند روزي را كنارش يار بود
مهربان و نرم و خوش گفتار بود

چون بديدش سفت و سختي راه اوست
سردي و بي رونقي در كار اوست

از كنارش راه خود را باز جست
بي امان راه خود از آغاز شست

شايدش گويند او را كه آب بود!
بل بدان صخره تحجر را چه سود!

آب از بي حركتي گندابه است
سنگ را بي حركتي زنگاره است

***

من چونان آبي روان از گوشه اي
بي صدا و بي امان از گوشه اي

با دو چشم و گوش اما بي دهان
ناظرم هر لحظه را بي گفتمان

اين چنين رفتم از اين كوچك مقال
ساكت اما اين چنين با قيل و قال

با اجازه به قولم عمل می کنم و از بلاگ خارج می شم.

براي دوستاني كه علت خروج بنده رو از بلاگ نمي دونن كوتاه عرض مي كنم . راستش دوست ندارم در جايي عضو باشم كه كسي يا كساني بدون توجه به تبعات بعضي بحث ها هرچيزي رو در اون عنوان كنن . موضوعاتي در مورد مسائل اجتماعي ، اخلاقي ، علمي و از اين دست با توجه به جنبه ي سازندگي مفيد هستند . اما موضوعاتي كه به مسائل سياسي و حكومتي مربوط ميشن نتنها مفيد نيستند بلكه عامل بسياري از مشكلات در زندگي خصوصي و اجتماعي آدم ها مي شن . لذا بنده قبلا در خواست كرده بودم كه از مباحث سياسي و حكومتي در اين بلاگ پرهيز بشه . اما خوب دوستان علاقه دارن و من علاقه ندارم . لذا از جمع اين بلاگ خارج ميشم و ديگه كاري با اين گروه نخواهم داشت . 

شادکام و سرافراز باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۸۷ساعت 20:0  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
1. اخلاق به عنوان اصل پايه 
2. وحدت 
3. مسئوليت پذيري 
4. احترام به قانون و مقررات 
5. احترام به حقوق شهروندان ديگر 
6. عشق به كار 
7. تحمل سختيها به منظور سرمايه گذاري روي آينده 
8. ميل به ارائه كارهاي برتر و فوق العاده 
9. نظم پذيري 

داستانهاي زندگي : 
چند تا خاطره خوب ميخوام تعريف كنم كه بيان كننده نحوه پيشرفت ما آدم ها توي زندگي و رشد و ترقي ماست . وقتي به اين خاطره ها نگاه مي كنم مي فهمم چرا ما الان بزرگترين قدرت اقتصادي جهان هستيم و حتي آمريكا مياد جلوي ما لونگ ميندازه 

خلق نبكو داشتن سرمايه اي عظيم در دست ما ايراني هاست ، اونجا كه با هم صحبت مي كنيم ، اونجا كه كار مي كنيم و اونجا كه تحصيل مي كنيم . خلق خوب فقط در خوب كار كردن و خوب زندگي كردن و خوب انديشيدن كه خلاصه نميشه و اين چيزا ها اصلا جزء اخلاقيات نيست . خلق و خوي حسن در رفتار ما با كساني كه با اونها تقابل داريم و در مشي فكري ما نيستن بروز زيادي داره . مثلا اگر كسي تصميم گرفت در زندگي به كار ديگران كار نداشته باشه و كار خودش رو انجام بده ، بايد با روش هاي مختلف و رعايت اخلاق خوب بهش بفهمومنيم كه اگر ميخوايي اينجا كار كني بايد همرنگ ديگران باشي و مثل ديگران رفتار خوب داشته باشي و اگر بخوايي نوآوري كني يا از خودت عرضه نشون بدي (كه جزء اخص رذائل اخلاقي هست ) ما نهي از منكر را بلديم .

يادم مياد توي دوران تحصيل دوستان ما بسيار با هم وحدت و همبستگي داشتن . و اين همبستگي رو اون جاهايي نشون مي دادن كه كاري طاقت فرسا بايد انجام ميشد . براي اين جور كار هاي سخت نتنها از خودشون خستگي نشون نمي دادن بلكه مخالفان رو هم ترد مي كردن . مثلا وقتي مي خواستن كلاس رو تعطيل كنن (كاري به سختي و دشواريه خواب موندن) همه با هم متحدا مي رفتن سايت و به كلاس نميومدن . در اين راه اگر كسي اشتباها مي رفت سر كلاس تا به هدف ناچيزي كه براش اومده دانشگاه دست پيدا كنه با الفاظي مثل حيوون ، آشغال و ... ازش پذيرايي مي كردن تا يادش باشه آدم بايد توي هر كاري با جمع باشه و متحد .

احترام به قانون و مقررات يكي از اصوليه كه ما هميشه و هميشه مد نظر داريم و بي قانوني رو بزرگترين خطاي بشر مي دونيم . اين امر رو ميشه سر جلسات امتحان در همه مقاطع تحصيلي ديد . قانون مندي و رعايت مقررات و اصول تا به اون حد كه بعضي از دوستان حتي روي برگه ي امتحان رو هم نديدن و با قلب كردن اعمالشون به سمت قبولي و موفقيت هاي روز افزون راه رو براي پيشرفت و كسب دانش فراهم مي كردن.

در مورد حقوق شهروندي كه لازم نيست اصلا حرف بزنيم ، همه الحمدلله رب العالمين با دقت فراوون رانندگي مي كنن ، در هنگام چيپس خوردن آشغال رو توي ظرف آشغال مي ريزن ، به سرعت و بعد از 2 بار توي صف ايستادن روش صحيح رعايت حقوق ديگران رو ياد مي گيرن (يكي از بارزترين و صحيح ترين روش ها كولي بازي هست كه من تازگي ها بهش رسيدم) و حتي وقتي مي خواييم جلوي درب خونمون رو هم تميز كنيم مي دونيم كه بايد حق ديگران رو هم رعايت كنيم و به جاي همه آب بريزيم توي جوب .

عشق به كار كه بابا اظهر من الشمس هست . براي نمونه من يك روز كاري رو شرح مي دم . صبح ساعت 8 ورود به محل كار ، تا 9 به سلام و احوالپرسي و عشق ورزيدن به ديگران ميگذرونيم . 9 تا 10 به شكممون عشق مي ورزيم ، 10 تا 12 به ارباب رجوع خدمت صادقانه مي كنيم ، 12 آماده ميشيم تا به خدا عشق بورزيم ، در همين حين كمي هم به جسم عشق مي ورزيم و نهار ميل مي كنيم . از ساعت 1:30 به بعد هم سعي مي كنيم به راننده ها و ماشينمون و ... عشق بورزيم و اينگونه عاشقانه به خونه برمي گرديم . پر از عشق به كار

در تاريخ بشر آدمهايي بودن كه اصلا معني سختي رو نمي فهميدن . مثلا اين آلمانيا ، اگر يه كم مي فهميدن سختي چيه الان بيخودي عقب مونده نبودن . اون روز كه سيب زميني خالي مي خوردن و مردم از گرسنگي مي مردن چون مردن آرامش و راحتيه نفهميدن چطور بايد پيشرفت كرد. آقا ما سختي ها كشيديم ، ما توي زندگيمون هميشه در رنج و عذاب و فلاكت بوديم تا به اينجا رسيديم . ما از توي تويله ها خورده نون در مياورديم و مي خورديم تا بفهميم زندگي و سرمايه گذاري براي آينده يعني چي ! به قول اون استاد «تا منو ، اين دفترچه و بابا و مامانت رو داري آيندت تامينه»


ما ايراني ها به خاطر اين قطب عالم شديم كه ميل به ارائه ي كارهاي برتر داريم . اين ميل رو در نحوه درس خوندن ، كار كردن ، زندگي كردن ، بچه بزرگ كردن ، پول در آوردن و ... به وضوح ميشه ديد و من با اجازه براي واضحات حرفي ندارم كه بزنم 

نظم ، نظم ، اونچه ما از وقتي به دنيا مياييم با آمپول كزاز و ديفتري توي خونمون تزريق مي كنن. يكي از مواردش رو يه كم توضيح ميدم . يه روز از ساعت 9 صبح تا 1:00 توي بانك ايستاده بودن ،‌و آدم ها در يك نظم دقيق به صورت كلوني صف رو چيدمان و manage كرده بودن طوري كه من در تمام اين مدت روي يه سنگ ايستاده بودم و فاصلم تا پيشخون بانك 120 سانتيمتر بود و تا نوبتم بشه از جام تكون نخوردن . اين چنين نظمي در كجاي دنيا قابل ديدن و رويت هست . 

به قول دوستي مي گفت ، كشور هاي عقب مونده اي مثل كشور هاي اروپايي و امريكايي رو فقط خدا نگه داشته (اين رو ميشه اثبات كرد ، چون اونها امام زمان دارن و البته با اينكه به معارف كتابشون عمل نميكنن اما براي امام حسينشون گريه مي كنن ) 

اي .......
سربلند و سلامت باشيد 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۸۷ساعت 15:43  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
راستش اين چند وقت گذشته يه سري حرف مونده توي دلم و چون من كلا حرف هايي كه مونده توي دلم رو توي اين بلاگ مي نويسم ، با اجازتون دوباره مي نويسم
چند وقت پيش طبق معمول هميشه داشتم با مادرم صحبت مي كردم (كلا يكي از عمده ترين كارها توي خونه ي ما صحبت كردن هست و دوستان اينجانب رو هم به پر حرفي مي شناسن ) با ناراحتي گفتم «بابا مردم چرا هي ميگن كار نيست كار نيست ، من صد تا ايده دارم كه هركي يه گوششون رو بگيره به جايي ميرسه اما مردم نشستن دست زير چونه زدن ميگن كار نيست ....» و از اين حرفا .
مادرم با حالت مخالفت و انذار گفت «اين حرف رو نزن . خدا به بعضي ها قدرت خلاقيت در كار داده ، به بعضي ها نداده . تو الان داري اين نعمت رو كفران مي كني.»
به نظرم راست مي گفت و من دارم كفران نعمت مي كنم . اما چه كنم ! والا اين حرف ها كه در مورد كار و شغل و اينا همه ميزنن رو قبول دارم . واقعا نه تنها توي كارخونه ها و شركت ها و مراكز دولتي كار نيست بلكه كلي از آدم ها رو دارن اخراج مي كنن و .... . ديگه اين چيزا رو كه ميشه ديد . واقعا قبول دارم . بابا اين كه شوخي نيست ، پدر من تو همين اواخر حدود 2 سال بي كار بود . مطمئنا كار نيست .
اما بياد يه كم خوب ببينيم . مثلا : الان به عنوان يه كامپيوتري نه ، به عنوان يه جوشكار (يه كم بلدم ، از دولت سر پسر عموي پدرم) ته كوچه ي ما 2 تا خانواده هستن كه با دستگاه جوشكاري و زنجير و شلنگ دارن نون مي خورن . چه طور ! خوب قفل موتور مي سازن . يا يكي توي خيابون 12 شرقي يه دستگاه خم كن درست كرده بود (با كمي لوله) و قفل پدال درست مي كرد . يا مثلا اين همسايه روبرويي ما تابلو سازه . كلي هم پول در مياره .
توي دنياي كامپيوتر هم داريم . الان بسياري از موقعيت هاي بكر از لحاظ فعاليت كامپيوتري وجود داره كه ميشه تو اون حوزه كار كرد . مثلا توليد نرم افزار هاي مديريت رستوران ، مديريت باشگاه هاي ورزشي و تفريحي ، نرم افزار بانك اطلاعات موسسات آموزش زبان (كلا آموزشگاه ها) و هزار كار ديگه . اگر بتونيد 2 تا كار خوب انجام بديد و از مدد و ياري خدا هم توي همه مراحل بهره ببريد ميتونيد جاي خودتون رو توي منطقه ي خودتون باز كنيد . محض اطلاعتون استفاده از رانت هم بد نيست . مثلا نزديك تابستون براي سازمان هاي درگير با تابستون طرح بنويسيد و ببريد بهشون بديد . با كمي همراهي و همگامي با اونها مي تونيد قرارداد هاي خوبي بنويسيد .
همه ي اين چيزايي كه گفتم عين واقعيت هست و تازه 1 در 1000 از كارهايي كه ميشه انجام داد هم نيست . اگر اهل سفر هستيد مي تونيد به افغانستان هم يه سر بزنيد ، شوخي نمي كنم ، استخدام مي كنن و پول به دلار مي دن (به من يه پيشنهاد 1500 دلار در ماه شد كه به علل اعتقادي نرفتم) . خوب اين هم يه راه .
يكي ديگه از چيز هايي هم كه دوست دارم بگم اما خيلي كوتاه اينه كه شايد بد نباشه هميشه به جاي اينكه بگيم وظيفه ي ديگران در قبال ما چيه و ما چه حقي داريم ، بگيم تكليف ما چيه و چكار بايد بكنيم . امروز اين مملكت به اينجا رسيده . با همه ي قوت ها و كاستي ها ، خوب تا 10 سال ديگه ما هم توي اين مملكت كاره اي ميشيم . مطمئنا تا 10 سال ديگه وضع مملكت اون طور فرق نخواهد كرد كه فكر كنيم ديگه ما نميدونيم چه كار كنيم . اين تجربه ي حد اقل 15 سال آگاهانه زندگي كردن در عرصه اجتماعي ، فرهنگي و سياسي اين مملكت هست . پس از الان فكر كنيد چطور ميشه اين مملكت رو ساخت و به قله ها رسوند . از نشستن و حرف زدن و نق زدن و فحش دادن و با الفاظ بازي كردن هم كاري در نمياد .
كل حرف اين بود . من حاضرم دوستان برن تحقيق كنن ، نياز سنجي كنن (مهم ترين اصل در SSADM)، من هم كمك كنم و در پيشرفتشون سهيم بشم . 
شاد كام و موفق باشيد

راستي :
جوي ، روان گشت و نماند
سنگ بر آب روان مهمان شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۸۷ساعت 22:26  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
و داستان همان است . همان كه روزها در ايام قديم در محله ها و كوچه ها در زبان مردمان مي گشت و چون داستان هاي باور نكردي ذكر مي شد : «اين نامه را هر كسي 10 بار بنويسد پادشاه خواهد شد و اگر اهميت ندهي به فلاكت خواهد مرد . مردي از اهالي اكبر آباد اين نوشته را دور انداخت و همسرش مرد و خلباني اين متن را نوشت و ثروتمند شد» . داستان هايي از كاغذ تا ايميل و آفلاين و حتي اس ام اس . كمي متفاوت اما همان داستان . ديروز نوشتن بود و امروز send to all .
اين داستان همان است كه اين حقير و والح عزيز را به اشتباه دچار نمود و پنداري ناگوار را بر دلمان پديدار كرد . اما خدا را شاكريم كه خبر اشتباه بود .
پس عذر ما را بپذيريد و چون ما براي تمامي پدران و مادران اين سرزمين دعاي سلامتي و طول عمر نماييد
شاد كام باشيد
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد ۱۳۸۷ساعت 23:11  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
راستش دیگه دارم از کلمه ی شبانه و روزانه خسته میشم. هر بار توی خونه در مورد اردوی کوه روزانه ها یا شبانه ها می گم مورد طعنه ی خواهرها و برادرم قرار می گیرم
این کلمه بی خود رو کی توی ذهن ما جا داد من نمیدونم . شاید گروه کامپیوتر با جدا کردن کلاس ها و یا شاید استاد ولوی در کلاس اسمبلی .
من دانشجوی دانشگاه آزاد بودم و برام فرقی نمی کرد کسی پول میده یا نمیده ، شبانه هست یا روزانه ، اما توی این دانشگاه ....
یادم می آد هفته ی دوم ورود به بیرجند بود . با خودم گفتم توی دانشگاه قبلی 200 نفر ورودی بهمن بودیم و خوب تشکیل یه گروه منسجم کار سختی بود . در طول مدتها تونستیم یه گروه 10 15 نفره جمع کنیم و با هم هرهفته کوه بریم
هر هفته جمعه ساعت 7 کنار پیتزا 777 (7 777) گروهی متشکل از من و پیمان ( که گیتارشم میاورد) پژمان ، جاوید ، مارال ، ترانه ، چیچک ، سهیلا ، شعله جون و خیلی های دیگه . بعد از تموم شدن درس هم یه گروه زدیم (یکی من زدم به اسم Max_unilife و یکی پیمان Ej_Unilife) تا با هم در ارتباط باشیم
گفتم خوبه دیگه اینجا کلا 60 نفریم ، می تونیم با هم بریم بیرون ، کوه و ... پس دست به کار شدم . BirjandCSG محفف گروه دانشجویان کامپیوتر بیرجند . بعد 80 تا برگه پشت و رو کپی کردم که نحوه ی ثبت نام رو آموزش می داد. این برگه ها رو توی کلاس خانم مالکی که همه بودن پخش کردم و تازه روی تخته هم نوشتم .
اون وقت فهمیدم که ماژیک پاک نمیشه و تا من برم و الکل بیارم دوستان ترتیبش رو داده بودن . یادش به خیر . تا قبل از عید 37 عضو و بعد از عید به 50 و خورده ای رسید . در طول عید با بچه ها در مورد گرافیک تبادل اطلاعات کردیم و من تابع RGB رو توی گروه گذاشتم . ابراهیم عزیز هم یه چند تا کتاب و لینک گذاشت .
دوست ندارم در مورد کوه رفتن و بحث هایی که برای یکی شدن دو گروه کردیم و .. صحبت کنم (یاد صحبت های من و علی رضایی به خیر). اینجا های خاطره قشنگ نیست . اما آخرش خوب بود .همه با هم توی جشن فارغ التحصیلی . همه با هم در تکاپو ، یادش به خیر . کاش از اولش این طوری بود
همین
دلم گرفته بود گفتم این رو بنویسم
شاد و سربلند باشید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 3:17  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
چند وقتی هست که توی گروه MIT دوستان به خانم جباری تسلیت میگن . خوب به سبب اینکه تقریبا نیمی از دوستان در عضویت این گروه نیستن و بنده هم جزء همون نیمه محسوب می شم ، و فقط با ارسال 2 تا ایمیل از دوستان به CSG تا حدودی از جریان مطلع شدم لذا به سبب مسیبت وارده به خانم جباری به ایشون تسلیت میگم و از خداوند منان طلب غفران و رحمت برای از دست رفته ی ایشان و صبر و ستلی خاطر برای خودشون و خانواده محترمشون دارم .
با آرزوی طول عمر برای همه دوستان و خانواده های محترمتون
سربلند باشید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۷ساعت 8:55  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 

به نام خداوند مهر


سال نو مبارک


براي همه دوستان سالي پر از سعادت و نيک بختي ، پر از قبولي ارشد ، پر از ازدواج و شيريني خورون ، پر از مهر و صميميت از درگاه خداوند مهربان خواستارم


شادي و شادکامي تقديم شما

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۸۷ساعت 14:18  توسط ع. خوشبختیان (Max) | 
 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گفت ، و چقدر زود دير مي شود ، مي گويم دل ها زمان نمي شناسند و تاريخ نمي دانند . دل ها مدرسه نرفته اند تا كلاس تاريخ را چشيده باشند . دل ها هر جا كه باشند مي تپند ، در خاطر دوستان ، در مهر همراهان .
شايد بار ديگر كوه ، بنددره ، چهار ده ، نارمنج ، ....

نوشته هاي پيشين
تیر ۱۳۹۹
شهریور ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
آرشيو
آرشيو موضوعي
کار و اشتغال
کامییوتر و IT
عمومی
خاطرات
محیط زیست
شعر و ادبیات
شخصیت ها
سربازی
جستجو در وبلاگ

جستجوي بلاگ توسط گوگل

پيوندهاي روزانه
سفرنامه مشهد
مقاله ي برنامه نويسي usb
یک درایور ساده برای ویندوز
مثال هایی از کتاب کرک
اسمبلي مخصوص ويندوز XP
آرشيو پيوندهاي روزانه
نويسندگان
والح
سید محمد عابدینی
عفت دروگر
فرشته رستم صولت
مریم عسکری
ابراهیم حسین خانی
الهام زارعی
الهه جباری نیا
بابک نوروزی
ج. سجادی
ح. سعیدی
ح. غلامی
خانم مهندس زهرا احمدی
رضا محمدی پور
س. مزیدی
سعید رضا شهریاری
سید محمد موسوی
ع. خوشبختیان (Max)
ع. رضایی
فاطمه رعیت
محمد جعفر دهقان
مرتضی عباسی
مهدی بهداری
کاظم غضنفری
پيوندها
گروه کامپيوتر 84
گروه شبانه 84
دانشگاه بیرجند
گاهي سنگ صبور
بی همگان
همه چيز در كامپيوتر
وبلاگ کامپیوتری های  85
بچه هاي مخابرات 82 بيرجند
بچه هاي كامپيوتر ورودي 81
دانشگاه بیرجند IT 84 وبلاگ فارغ التحصیلان