![]() |
![]() |
|
| نوشته هايي برای بودن |
|
مردم چشمم به خون آغشته شد درکجا این ظلم بر انسان کنند سلام علی جون! حسابی به موقع اومدی آخه خاطره ی خونم افتاده بود و همین روزا بود که بهت میل بزنم و رسما درخواست خاطره کنم. راستش منم یاد یه قضیه ای افتادم : یه روز که وارد اتاق مهندس ولوی شدم درست لحظه ای بود که استاد داشت واسه یه دانشجوی بخت برگشته کلاس حافظه بلندمدتش رو می ذاشت و صحبت از این بود که من نمره ی کلاس اول ابتدایی یادمه و از این حرفا... سرتونو درد نیارم دانشجوی ننه مرده با کلی مصیبت و چونه زدن به یاد استاد آورد که اون روز توی کافی نت خودتون به من گفتین برم روی این پروژه کار کنم تا شما نمره پاسی به من بدین استاد که دیگه راه فرار نداشت با همون لبخند خاص که همه یادتونه به دانشجو گفت : آها یادم اومد من اونو گفتم که تو رو از سر خودم وا کنم! هنوز چهره بهت زده ی دانشجوی فلک زده رو یادم نرفته طفلک ۳ ماه تابستون روی اون پروژه لعنتی کار کرده بود!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 12:40 توسط سید محمد موسوی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفت ، و چقدر زود دير مي شود ، مي گويم دل ها زمان نمي شناسند و تاريخ نمي دانند . دل ها مدرسه نرفته اند تا كلاس تاريخ را چشيده باشند . دل ها هر جا كه باشند مي تپند ، در خاطر دوستان ، در مهر همراهان .
شايد بار ديگر كوه ، بنددره ، چهار ده ، نارمنج ، .... |
| آرشيو موضوعي |
|
کار و اشتغال کامییوتر و IT عمومی خاطرات محیط زیست شعر و ادبیات شخصیت ها سربازی |
| جستجو در وبلاگ | ||
|
||
| پيوندهاي روزانه |
|
سفرنامه مشهد مقاله ي برنامه نويسي usb یک درایور ساده برای ویندوز مثال هایی از کتاب کرک اسمبلي مخصوص ويندوز XP آرشيو پيوندهاي روزانه |