![]() |
![]() |
|
| نوشته هايي برای بودن |
|
با سلام خدمت دوستان و همکلاسی های عزیز خواستم بدینوسیله یادی از رفقای قدیم کنم . و جویای احوالشون بشم بدرقه متهم بعد از گذروندن دوره آموزشي تو اراك تو يكي از كلانتري هاي تهران مشغول بخدمت شدم حوزه استحفاظي كلانتري از جرم خيز ترين مناطق تهران محسوب ميشه و به تبع اون خدمت در چنين جايي سختي ها و دردسر هاي زيادي بدنبال داره . ولي مزيت فوق العاده خدمت توي كلانتري اون تجربه ي گرانبهايي كه با درگيري با مشكلات مختلف مردم اعم از اعتياد سرقت اختلافات خانوادگي و درگيري ها پسر دختر هاي فراري از خونه و ... بدست مي ياد .كه به همه سختي هاي اين خدمت مي ارزه. خاطره اولين بدرقه متهم: اولين متهمي كه به دادسرا بردم يك خانم 40 ساله بود كه بعلت 600 هزار تومان بدهي جلب شده بود . ساعت 9:30 متهم را به من تحويل دادند و دستبند را به دستش زدم و راهي دادسرا شديم .ساعت 10 قاضي زمان دادرسي را ساعت 13 اعلام كرد و ما به سالن انتظار رفتيم . دستبند را از دست خانم متهم باز كردم و گفتم روي اين صندلي بنشين و خودم هم روي صندلي روبه رويش اون طرف سالن نشستم . خيلي خسته بودم وحسابي خوابم گرفته بود . ساعت 11 بود ديدم متهم خوابيده . چشمام سنگين شده بود . 5 دقيقه اي خوابيدم بيدار شدم ديدم متهم خوابه مجدد خوابيدم و اونقدر خوابيدم تا اينكه يك نفر صدام مي زد جناب سروان پاشو ساعت 1245 الان ديگه نوبت ماست . بله خدا خيرش بده كه دست من را تو حنا نگذاشت و فرار كنه بره . البته خدا هم براش خوب خواست و يك خير پيدا شد و بدهي خانم را تسويه كرد و متهم ما هم ازاد شد به قول هم خدمتي ها پاهام سبك بوده. ولی متهم بعدی که به دادسرا بردم ۲۰ میلیون کلاهبرداری کرده بود که این یکی را دو دستی چسبیده بودم تا فرار نکنه و کسی هم پیدا نشد به دادش برسه حق نگهدارتون موفق و سربلند باشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 18:19 توسط ع. رضایی |
|
|
نتورک مارکتینگ
مقدمه : چندي پيش از طرف يكي از هم كلاسي هامون براي يك كار خوب در يك شركت كامپيوتري با حقوق ماهيانه حداقل يك ميليون تومان به تهران دعوت شدم. اما متاسفانه پس از دو روز متوجه شدم كه اون كار پر درآمد چيزي به جز نتورك ماركتينگ نيست و خيلي براي دوستم متاسف شدم كه با اون نبوق و مهارتي كه در زمينه كامپيوتر داشت چه طور اين راه را براي آيندش انتخاب كرده .
لایه های پنهان نتورک مارکتینگ : منظور از کلمه نتورک مارکتینگ در این نوشته فعالیت های شرکت های هرمی با پلان افزایش باینری اعضا و سوددهی بر اساس تعداد زیر شاخه ها می باشد . مسئله نتورک مارکتینگ کلی تر از فعالیت این نوع شرکت ها بوده و در مواردی فعالیت هایی مفید ، سالم و سودمند می باشد. ولی از آنجا که این فعالیت ها در ذهن عموم با نام نتورک مارکتینگ شناخته شده ، از این واژه در متن استفاده شده است هر کسی با هر سواد ابتدایی می داند که دو ضربدر دو ، چهار و دو ضربدر چهار هشت خواهد شد . و تضمین های ارائه شده جهت پرداخت سودها به اندازه کافی اطمینان بخش هستند ولی بحث چیز دیگریست . شکی در سوددهی سیستم نیست . شکی نیست که در رده پنجم 32 عضو و مجموعا 62 عضو زیر مجموعه دارید و شکی نیست که از این به بعد رشدها خودکار شده و بصورت تصاعدی رشد می کند و شکی در پرداخت سودها نیست . اصولا یکی از مهم ترین ایرادات افراد به این فعالیت ها نحوه انجام کار ، پرداخت نشدن سودها و یا خیلی کوته فکرانه تر عدم توانایی تصور دریافت چنین مبلغی است در حالیکه این ایرادات کاملا مردود بوده و نحوه کار دقیقا به روشیست که در جلسات توضیح داده می شود ، تضمین پرداخت سودها کاملا مطمئن بوده و از نظر تئوری رسیدن به چنین درآمدی کاملا ممکن است. این ایرادات به سادگی قابل دفاع بوده و طعمه های این عنکبوت خونخوار که جواب ایرادات خود را گرفته و قانع شده اند دلیلی برای مخالفت نمی بینند و براحتی جذب سیستم می شوند. اما نکته هایی پشت پرده است که به مراتب فراتر از این ضرب و تقسیم ها و سند و مدرک هاست ! مسائلی که معمولا در ابتدا از نظرها پنهان می مانند .
نکته اول اینکه دروغ در تمام مراحل کار موج می زند . بر خلاف ادعای کذب صداقت که تمام اعضا به شدت مصر به تظاهر به آن هستند ، دروغ یکی از اصول جدانشدنی این فعالیت هاست . این دروغ ها از همان لحظه اول دعوت به بهانه های واهی و کذب شروع شده و تا پایان گریبانگیر اعضاست . طبق قانون سکوت ! افراد دعوت شده قبل از حضور در جلسه به هیچ وجه نباید از هدف دعوت مطلع شوند و در نتیجه طرفه رفتن ها ، توجیه ها و دروغ ها از همین گام نخست شروع می شود . نکته دوم دورویی و نفاق شدید اعضاست . صداقت ، رفاقت و انسانیت کلماتی فریبنده و نقابهایی زیبا برای چهره زشت این فعالیت هاست . یکی از اولین مسائلی که در این دسته ها به چشم می خورد ادعا و تظاهر شدید افراد به این مفاهیم است ولی در بطن کار و در اصل محتوا تنها مواردی که معنایی ندارد صداقت ، رفاقت و انسانیت است . هر کس صرفا به منافع خود فکر میکند و تنها دلیل رفاقت ظاهری اعضا به دلیل گره خوردن منافعشان به یکدیگر است و این دوستی ها نه از روی انسانیت و محبت که از روی منافع است . و اگر روزی به هر دلیلی عضوی سودی برای دیگران نداشته باشد چنان دوستی ها به دشمنی تبدیل شده و چنان نقاب ها به پایین افکنده می شود که تحمل چهره زشت واقعی آنها غیر ممکن می نماید. نکته سوم مادی بودن صرف فعالیت هاست . در اینجا فقط پول مطرح است . همه تلاش ها فقط و فقط جهت رسیدن به سود بیشتر است . تمام تعاریف بر پایه اولیه سود مادی نقش می بندد . تمام منطق ها بر اساس سرمایه است . تمام تلاش ها فقط برای رسیدن به سود بیشتر است . تنها و تنها چیزی که اعضا به آن فکر می کنند سود بیشتر است تا آنجا که همه چیز را فدای آن می کنند . چنین فعالیتی در دنیای مرده و روباتیک امروز روح خسته و زنگار گرفته و عاری از هنر بشر امروز را هرچه بیشتر به سمت روبات شدن و عاری از هر گونه تعاریف انسانیت بودن پیش می برد تا جایی که از او چیز جز یک ماشین تولید اسکناس باقی نمی گذارد.
نکته چهارم اصل و پایه این فعالیت هاست . اصل و اساس این فعالیت ها بر پایه حرافی و سفسطه بنا شده . چنانکه تنها هنر اعضایش ، توجیه و سفسطه و فریفتن است. چرب زبانی و حرافی و توجیه گری تنها ابزار اینکارست.
نکته پنجم استرس شدید و فشار عصبی بالای این فعالیت هاست. بر خلاف تصور اولیه و توجیحات القا شده استرس شدیدی بر تک تک اعضا وارد می شود . از طرفی نگرانی برگشت سرمایه اولیه و از طرفی نگرانی در روند پیشرفت کار و مشکلات فراوان قانونی و عرفی و اخلاقی و وجدانی پیش روی تا جایی پیش می رود که خیلی از اعضا را تا سرحد بیماریهای عصبی پیش می برد . نگاهی سطحی به عکس العمل ها و رفتارهای اعضا ، زندگی شخصی پرتنش و بیقراری کاملا آشکار افراد به وضوح موید این مطلب است.
نکته ششم وقت گیر بودن بیش از حد انتظار فعالیت هاست. بر خلاف توجیحات اولیه این کار به شدت وقت گیر است . در حالیکه در ابتدا چنین ادعا می شود که این فعالیت یک کار نیمه وقت بوده و ضرری متوجه تحصیل و کار اعضا نیست ولی بعد از گذشت اندک زمانی تبدیل به کاری بسیار وقت گیر و انرژی بر شده چنانکه بسیاری از افراد کار و زندگی و تحصیل خود را بطور کامل رها کرده و زندگی خود را وقف این فعالیت ها می کنند
نکته هفتم عبث بودن و بی فایده بودن فعالیت های سیستم است. دقیقا به عکس توجیحات اعضا، در صورتیکه از بالا به گود فعالیت ها نگاه کنیم مشاهده می شود که در این حلقه فعالیت که روز به روز در حال گسترش است تنها اتفاق حاصله گسترش سریع اعضاست و هیچ چیزی از این گود خارج نمی شود . عده ای سود می کنند عده ای ضرر ولی تمام فعالیت ها بسته و بدون هیچ خروجی نهایی است. هیچ تولید ، خدمت یا منفعتی در نتیجه این فعالیت ها متوجه فرد یا اجتماع نیست و هیچ خروجی مفیدی برای سیستم متصور نیست. نکته هشتم شکسته شدن غرور و شخصیت و خرد شدن شان انسانی اعضاست. شما مجبورید از همه "خواهش" کنید . پیش هر کسی گردن کج کنید هرگونه تمسخر و توهین را بپذیرید . شما مجبورید در مقابل بی اعتایی افراد اصرار کنید . مجبورید التماس کنید که باور شوید . اعتبار و آبروی خود را خرج کنید . شخصیت و جایگاهتان را زیر پا بگذارید بلکه یک نفر از دهها نفری که اعتبارتان را برایشان خرج کرده اید و انکار و بی اعتنایی و بعضا توهین و تمسخرشان را قبول کرده اید به شما کمک کند تا چند اسکناس بیشتر داشته باشید.
نکته نهم مجبور بودن به فعالیت با انسانهاییست که بعضا تحملشان از هر شکنجه ای سخت تر است . اکثرا انسانهای بی سوادی که جز دو کتاب اجباری و چند سخنرانی هیچ کتابی دیگری به عمر خود ندیده و هیچ حرف حسابی نشنیده اند ولی ادعای فیلسوف بودنشان گوش فلک را کر میکند . افرادی که تمام سوادشان در حد حفظ چند عدد است . افرادی که از شخصیت و دانش و فرهنگ و علم جز تقلید و تظاهر چیزی نمی دانند و در پس این نقاب بویی از شخصیت و فرهنگ نبرده و علم را جز در جمع کردن حسابهای بانکی نمی دانند . نکته دهم دور شدن هر چه بیشتر از انسانیت هاست . بنای این کار با فریفتن افراد است . در اینجا انسانها صرفا پله هایی جهت رشد شما هستند و اگر احترام یا ادعای رفاقتی هست صرفا به جهت نگه داشتن این پله هاست . هیچ کس هیچ ارزشی جز مشتی اسکناس برای دیگری ندارد . نکات منفی و مسائل و مشکلات پیرامون این فعالیت به مراتب بیشتر از موارد فوق است . نکات مذکور صرفا بخشی از لایه های پنهان این فعالیت ها بود که به طور خلاصه توضیح داده شد .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان ۱۳۸۷ساعت 8:38 توسط ع. رضایی |
|
|
سرباز و مرد متاهل ! شباهت ازدواج کردن و سربازی رفتن !! آقايان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذکور جامعه ... آيا تا کنون با خود انديشيده ايد که به چه دليل خدمت مقدس سربازي اجباريست ؟ چرا از قديم و نديم گفته اند که تا خدمت نروي مرد نمي شوي ؟! چرا اکثر مردان موفق ، عامل اصلي اين موفقيتشان را ۲ سال خدمت سربازي مي دانند ؟! چرا ۹/۹۹درصد خانواده هاي دختر دار حاضر نيستند به پسري که هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟! و چرا اکثر پسرهايي که قبل از سربازي رفتن زن مي گيرند در آينده با مشکلاتي مواجه مي شوند؟! هدف از طرح اين سوالات ، آماده کردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پي بردن به عمق فاجعه مي باشد ! پاسخ تمام سوالات فوق در يک جمله خلاصه مي شود و آن اين است که ( خدمت سربازي يک دوران آموزشي و تمريني است جهت آشنايي هر چه بيشتر و بهتر آقايان مجرد با زندگي زناشويي ! ) بله ، درست شنيديد . شباهت هاي انکار ناپذير ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي آنقدر زياد است که از ديرباز ، در اکثر کشور هاي دنيا خدمت سربازي اجباري را قرار دادند تا تمام افراد ذکور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشيد ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) براي ۲ سال طعم زندگي مشترک را بچشند تا در ۱۰۰ سال آينده ، زياد احساس رنج و عذاب نکنند ! و اما شباهتهاي ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي براي آقايان : ۱- چه در خدمت سربازي و چه در زندگي زناشويي ، چه بخواهي و چه نخواهي کچل خواهي شد و يا بعبارت بهتر ، کچلت خواهند کرد ! البته اين کچلي در خدمت سربازي توسط ماشين اصلاح و در زندگي مشترک توسط عواملي چون : استرس شديد ، سوء تغذيه ، کندن بصورت لاخ لاخ توسط همسر ، چپ شدن ماهيتابه روغن داغ روي سر و ... صورت مي گيرد ! نا گفته نماند که اين کچلي در آقايان به نسبت نوع مو ، جنس ريشه مو ، عوامل ارثي و ... متفاوت است ولي به هر حال به قول معروف : دير و زود داره ولي بالاخره هممون کل پا مي شيم ! ۲- شباهت بعدي در زمينه داشتن فرمانده و بعبارتي ، فرمانبردار شدن است ! به محض ورود به پادگان و يا منزل مسکوني مشترک ( خانه بخت ) ، هر مردي يک فرمانبردار بي چون و چرا محسوب مي شود که اگر طالب جان و سلامتي جسمي و روحيش مي باشد ، بايد تمام فرامين فرمانده و يا همسر خود را بر روي تخم چشمانش بگذارد و هر گونه تخطي از دستورات فرمانده و همسر ، پاسخي جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت سربازي ) و افتادن توي سماور پر از آب جوش ، هدف قرار گرفتن با ساتور ، رفتن دست توي چرخ گوشت ، پرت شدن از پنجره طبقه هفتم به بيرون ، گشنگي و تشنگي کشيدن و ... ( در زندگي زناشويي ) نخواهد داشت ! ۳- شباهت سوم در اين نکته اقتصادي خلاصه مي شود که چه سرباز و چه مرد متاهل ، ميزان پولي که در آخر برج به دست او خواهد رسيد ، فقط به ميزانيست که کفاف بر طرف کردن نيازهاي اساسي او را بدهد و چيزي جهت پس انداز کردن و يا خرج کردن در زمينه هايي غير از نيازهاي اساسي نخواهد ماند و در اين ميان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم که جان بکنند و عرق بريزند ، فرقي به حال فرمانده يا همسرش نخواهد کرد و باطبع تاثيري در جهت افزايش مستمري آنان نخواهد داشت ، بعبارت بهتر ، در هر دو جا يکي بايد کار کنه تا اون يکي حال کنه ! ۴- از ديگر شباهتهاي موجود ميان اين دو قشر آسيب پذير جامعه ، شباهت در آرزو کردن است ! بدين معنا که هر پسري پس از ورود به پادگان و خانه بخت است که قدر زندگي در خانه پدري را مي فهمد و از اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش آرزو مي کند که اي کاش هنوز هم در کنار پدر و مادرش بسر مي برد و ايضا خودش را نيز لعنت خواهد کرد که چرا قدر آن روزهاي شيرين را ندانسته است ! چرا که در پادگان و خانه مشترک ديگر کسي غذاي مفت به او نمي دهد ، لباسهايش را نمي شويد و اتو نمي زند ، کسي نازش را نمي کشد و ... و فقط خود اوست که مسئول انجام تمام کارهاي شخصي اش و نيز کارهاي چند نفر ديگر مي باشد ! ۵- از ديگر شباهتها مي توان به اين نکته اشاره کرد که اکثر سربازي رفته ها و اکثر مردان متاهل متفق القول هستند که در اين ايام ، هر روز به اندازه يکسال براي آنها مي گذرد و ثانيه ها حکم ساعت را پيدا مي کنند که به احتمال زياد دليل آن ، مواردي مشابه موارد فوق مي باشد ! ۶- و در نهايت اينکه چند ماه پس از آنکه کارت پايان خدمت يا قباله ازدواج را دريافت کرديد ، صداي خواندن اين شعر معروف در گوشتان خواهد پيچيد که : ( گول خوردي آي گول خوردي ! ) زيرا آن موقع است که تازه دوزاريتان جا مي افتد که با اين کارت و قباله نه کاري به آدم مي دهند و نه وام ازدواج و نه خيلي از چيزهاي ديگر که شما را به بهانه آنها در اين راه وارد کرده بودند ، پس متوجه خواهيد شد که تنها مورد استفاده اي که براي شما خواهند داشت اين است که مي توانيد از آنها براي امانت دادن به کلوپ جهت کرايه فيلم استفاده نماييد !!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر ۱۳۸۷ساعت 7:55 توسط ع. رضایی |
|
|
یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود: (( دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!!. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت مي کنيم . در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است . اين کنجکاوي ، تقريباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند.رفته رفته که جمعیت زياد می شد هيجان هم بالا رفت. همه پيش خود فکر مي کردند:این فرد چه کسی بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟به هرحال خوب شد که مرد!! کارمندان در صفی قرار گرفتند و يکي يکي از نزديک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه مي کردند ناگهان خشکششان مي زد و زبانشان بند مي آمد. آینه ايي درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مي کرد، تصوير خود را مي ديد. نوشته اي نيز بدين مضمون در کنار آینه بود: ((تنها يک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسي نيست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی تان را متحول کنيد.شما تنها کسی هستید که می توانيد بر روی شادي ها، تصورات و وموفقيت هايتان اثر گذار باشيد.شما تنها کسي هستید که می توانيد به خودتان کمک کنيد.)) زندگي شما وقتي که رئیستان، دوستانتان،والدينتان،شریک زندگی تان یا محل کارتا تغيير مي کند،دستخوش تغيير نمي شود. زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنيد، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذاريدو باور کنيد که شما تنها کسي هستيد که مسوول زندگی خودتان مي باشيد. مهم ترين رابطه اي که در زندگی مي توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غیر ممکن و چيزهای از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت های زندگی خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۷ساعت 16:19 توسط ع. رضایی |
|
|
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن از جان طمع بریدن اسان بود و لیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن
تیر ماه سال 85 انگار سید موسوی راست می گفت که : اونچه مسلمه درس استاد فراموش می شه ولی اونچه از یک استاد تو ذهن دانشجو هاش باقی می مونه اخلاق و منش استاد. این بار استاد ولوی و امتحان زبان ماشین فکر کنم این امتحان جز آخرین امتحانات ترم بود . دیگه اصلا حال و حوصله درس خوندن این امتحان اخری را نداشتم ، بخصوص این درس که نه جزوه درست و حسابی داشت و نه مرجع و کتاب به خصوصی که بشه برای امتحان مرور کرد، البته این مشکل من تنها نبود بلکه این درد اکثر بچه ها بود. استاد ولوی که می خواست خوبی ها ی خودش را تکمیل کنه یک روز قبل از امتحان دو ساعت از وقت گرانبهاش را در اختیار دانشجوها قرار داد و سوالاتی که قرار بود تو امتحان نیاد را با جواب کامل در اختیار دانشجو ها قرار داد و با این حرکت خودش ثابت کرد که دانشجو و وقت دانشجو از بی اهمیت ترین چیز هاست که می شه به راحتی با اون بازی کرد. امتحان بعد از ظهر بود ، با سید جلال و محسن یاسینی و محمد ابراهیم محمودی (ترم بالایی ) تو کتابخونه مهندسی به اصطلاح درس می خوندیم ، که ناگهان متوجه حضور استاد ولوی تو دفتر اساتید شدیم ، خواستیم به عنوان خود شیرینی هم که شده بریم چند تا سوالی از استاد بپرسیم والبته می دونستیم که جواب درست حسابی هم نمی گیریم . وقتی وارد دفتر شدم متوجه شدم استاد مشغول طرح سوالات امتحان بعد از ظهره تقریبا همچین شکلی را تو بر گه دیدم ، وقتی استاد متوجه حضور من تو اتاق شد سریع برگه را جمع و جور کرد ، من هم یک سوال من در آوردی پرسیدم و یک جواب من دراوردی هم شنیدم و سریع خودم را به کتابخونه رسوندم . وقتی برای دوستان شکل رویت شده را کشیدم ، محمد ابراهیم گفت این که سوال برنامه سازی سیستم ترم قبل بوده و من اون سوال را دارم . چند نفری نشستیم و کلی فسفر خرج سوال کردیم ولی به نتیجه ای نرسیدیم . یک کم صبر کردیم تا سوالات تکثیر بشه و بعد از خود استاد جواب را بپرسیم . چند نوبتی تک تک رفتیم پیش استاد ولی جواب سرو بالا شنیدیم .تا اینکه صبرمون سر اومد و همگی با هم خدمت استاد رسیدیم و گفتیم استاد ما نمی فهمیم سوال چی می خواد اگه می شه سوال را برای ما حل کن . ووقتی اصرار و سماجت ما ها را دید چاره را در جواب دادن دید و هر آنچه جواب بود نوشت. اصولا تک خوری تو مرام ما نیست و نیم ساعت قبل از امتحان خودم را به سالن امتحانات رسوندم تا هر کسی را که دیدم از این موهبت سه نمره ای باد اورده بی نصیب نگذارم . فکر کنم به 10 ، 12 نفری سوال و جواب را گفتم هرچند به دو نفر هم قول دادم ولی چون بعد ندیدمشون شرمندشون شدم ، که حتی وقتی این درس را افتادند من بیشتر متاسف شدم. و ان شا ا000 به بزرگی خودشون من را می بخشند. هر جور بود این درس را پاس کردیم بدون اینکه بفهمیم کاربر GDT , LDT چی بود ، احتمالا مهریه خانم استاد بود که باهاش مشکل داشت البته استاد اون موقع مجرد بود و شاید هر جا برای خواستگاری می رفت ازش درباره همین ها می پرسیدند . تو که کیمیا فروشی نظری به قلب من کن کـه بضـاعتی نــدارم و فکنـده ام دامـی عجب از وفـای یار آن که تفقدی نفرمـود نه به نامه ای پیامی ، نه به خامه یی سلامی بگشای تیر مژگـان و بـرریز خـون مـا را که چنان کشنـده ای را نکشـد کس انتقامـی منتظر نظرات شما هستم ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 7:38 توسط ع. رضایی |
|
|
فال حافظ امشب با اینکه خیلی خسته ام ولی به یاد دوران دانشجویی افتادم ، اون هم روزهای اول دوره کار شناسی نا پیوسته ، خاطره ای از هفته های اول را مرور می کنم . بهمن 84 : کار های ثبت نام را با همهء بی برنامگی های مسئولین ثبت نام انجام دادیم . از مشکلات گرفتن خوابگاه و عادت کردن به غذا دانشجویی و به خصوص اب اشامیدنی نفتی ، که دوستان می گفتند نفت را با آب مخلوط کردن به خورد دانشجو جماعت دادند می گذرم . البته همش خاطره ست و تو سینه هامون جا گرفته. از روز اول کلاس ها بگم : خشت اول چون ولوی نهد کج ببینید آخرش به کجا می رسیم روز اول جلسه اول ساعت 8:20 صبح استاد ولوی با 20 دقیقه تاخیر وارد کلاس شد وقتی که چشمش به تقریبا پنجاه ، شصت دانشجو خورد یه دستی به چونه کشیدو با لحن تندی فرمودند: " شبانه ها بیرون !!؟؟؟ " فکر کنم این بیان استاد ولوی دلیل اول رابطه شکر آب گروه شبانه روزانه ها بود. جلسه اول که خیلی مفید بود ، مستفیض شدیم هفته اول : خانم مهندس کد خدا سر کلاس کار گاه طراحی الگوریتم اول (ب) بسمه الله پروژه دادند : پیاده سازی گراف ها و پیمایش هاش ، " دانشجو یان عزیز تا دو هفته فرصت دارید یادتون باشه از سایت مجهز و خلوت دانشگاه استفاده کنید ، نگذارید سیستم ها خاک بخورند. " شاید این پروژه ها برای بعضی ها پروژه راحتی بود، اما برای من نه . اولا هم گروهی نداشتم تنها بودم ، دوما : ساختمان داده یک خط کد برای پیاده سازی پشته ، صف و ..... ننوشته بودم و سوما تقریبا C را هم فراموش کرده بودم. البته از کلاس تئوری استاد خوشم می یومد. و تقریبا همه الگوریتم های را که می گفتند خوب می فهمیدم. اما چون خانم مهندس بر روی کلاس عملی تاکید داشت این درس را افتاده فرض کردم. اقای مهندس بنایی : سرکلاس مهندسی اینترنت جلسه اول : تدریس کامل HTML . جلسه دوم تدریس کامل : Java script و جلسه سوم : CSS . "بچه ها تا 20 فروردین با استفاده از امکانات سایت دانشگاه و ایام عید از سیستم های خونه یک سایت مرتب طراحی کنید". خدایا این طور پیش بره تا آخر ترم تمامی مباحث کامپیوتر دنیا را تدریس می کنه. همچنین استادی حتما امتحان سختی می گیره. رو این درس هم نمی شه حساب کرد. به به ، به استاد ولوی جان عزیز ، سر کلاس نمی دونم من نمی فهمیدم استاد چی میگه یا استاد نمی دونست چی می خواد تدریس کنه !!؟؟ نفهمیدم GDT چیه LDT چیه . تازه مباحث هر هفته همون مباحث هفته پیش بود ولی دقیقا نقض مباحث جلسه قبل بود. استاد پروژه دادند: پیاده سازی Debug با زبان "شیرین اسمبلی " پروژه نگو هلو بگو ، بپر تو گلو نگو ترم بالایی ها شنیده بودم، و با این وضعیت تدریس امید زیادی به پاس کردن این درس هم نداشتم. از خانم مالکی استاد توانای ریاضی 2 که ترم قبل از گروه مخابرات 40 تا افتاده داشته بود هم که بگذرم. دیگه ریاضی 2 را که حتما افتادم. انصافا یکی از استادهای تاپ این دوره خانم مهندس خراشادی بودند، تنها استادی که به درسی که تدریس می کرد کاملا مسلط بود. 3+3+3+2=11 ، یازده واحد درس افتاده ومشروط. با خودم گفتم من تا الان هیچ درسی را پایین تر از 15 نشده بودم حالا اینجا ترم اولی مشروطم. یک شب تو اتاق دپرس نشسته بودم ،یکی از هم اتاقی ها به نام علی از من پرسید : چیه ؟ نگرانی ؟!! به علی که فال حافظ گرفتنش تو لاین معروف بود گفتم : " علی جان برام یک فال می گیری ؟ " گفت نه الان وقتش نیست. بگذار نصف شب بشه بعد . ساعت 12 شب علی بلند شد رفت وضو گرفت ،دیوان حافظ را برداشت ، روبه قبله نشست و گفت بسمه ا... نیت کن ... مقدمات فال را به جا آورد سوره حمد ، صلوات و ( ای حافظ شیرازی بر من نظری اندازی من طالب یک فالم تو کاشف هر رازی قسم به شاخه نباتت قسم به قرآنی که در سینه داری این فال مرا بگشایی ) ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز در این مقام مجازی ب جز پیاله مگیر در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز متاسفانه همه ابیات را ازبر نکردم ولی در تضیح فال این طور اومده بود: طریقتی که انتخاب کردی سخت به نظر می رسه هرگز از حرکت در این مسیر نه هراس و نا امید مباش ، به زودی راه هموار می شود و سرانجام در این راه موفق خواهی بود. حالا چقدر در ان راه موفق بودم را نمیدونم فقط می دونم که علا رقم تصوراتم ترم بدی را پشت سر نگذاشتم طراحی الگوریتم 14/5 ، مهندسی اینترنت 18/5 ، زبان ماشین 11/5 و ریاضی 2 را هم 20 شدم . ترم های بعد فهمیدم ، نمره پاسی گرفتن از هر استاددر اینجا قلق خاص خودش را داره که کمترین و ناچیز ترینش درس خوندنه . و تازه دانشگاه بیرجند رسمه که ترم اول دانشجویان را اذیت کنند و مابقی ترم ها را با حال خود رها می شند بعد هم یک نمره پاسی به اکثر کلاس و برای رفع شبهات چند نفری هم افتاده این هم بعضا به نا حق و.. البته یادم نرفته از دوستانی که تو این دوره با من همدل بودند تشکر کنم : اقا جلال مصفا ، هادی جان عزیز و دادش کوچیکه کاظم و برادر بزرگه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 12:42 توسط ع. رضایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفت ، و چقدر زود دير مي شود ، مي گويم دل ها زمان نمي شناسند و تاريخ نمي دانند . دل ها مدرسه نرفته اند تا كلاس تاريخ را چشيده باشند . دل ها هر جا كه باشند مي تپند ، در خاطر دوستان ، در مهر همراهان .
شايد بار ديگر كوه ، بنددره ، چهار ده ، نارمنج ، .... |
| آرشيو موضوعي |
|
کار و اشتغال کامییوتر و IT عمومی خاطرات محیط زیست شعر و ادبیات شخصیت ها سربازی |
| جستجو در وبلاگ | ||
|
||
| پيوندهاي روزانه |
|
سفرنامه مشهد مقاله ي برنامه نويسي usb یک درایور ساده برای ویندوز مثال هایی از کتاب کرک اسمبلي مخصوص ويندوز XP آرشيو پيوندهاي روزانه |