![]() |
![]() |
|
| نوشته هايي برای بودن |
|
پرنده
بر شانه های انسان نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من
درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من
آشیانه بسازی. پرنده
گفت : نمی دانی توی آسمان
چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید.
انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد،
چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک
اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ " انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 18:0 توسط س. مزیدی |
|
|
دوشنبه روز معلم هست .
از همين جا به همه معلمان پرتلاش كشور عزيزم تبريك ميگم و طول عمر با عزت و بركت براي همشون از درگاه خدا مسئلت مي كنم . آقا والح ، فرشته خانم ، آقا سيد جلال ،آقا رضا (معلم با كلاس از راه دور ) T، خانم دروگر روزتون مبارك . اگر يادم رفته كسي رو يا بي اطلاع هستم بهم خبر بديد تا تبريك بگم . روز خودم هم مبارك ![]()
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:9 توسط ع. خوشبختیان (Max) |
|
|
کلا خیلی باحالید . واقعا عرض می کنم .
چرا ؟ چون خانم سمانه فکر کرد می تونه شما رو به فعالیت وادار کنه . چون دوستان میان توی نظرات به من فحش میدن . چون «یک همکلاسی» عزیز که هنوز برای من کشف نشده هستن خودشون ناشناس رفتار می کنن ، نظر «معرفی» رو می خونن ، به من گیر میدن . چون والح نمیاد چیزی بنویسه . چون همه میگن چرا کسی کاری نمیکنه . چون بلاگ 200 تا نویسنده داره اما چهار نفر می نویسن . چون دوست نداریم به هم بگیم کی ازدواج کردیم و اینا و بچه دار شدیم و ... چون دانشگاه رفتن خیلی مساله ی مهم و محرمانه ای هست و کسی ازش نباید خدای نکرده مطلع بشه . چون معلوم نیست چه اشکالی داره اگر علی آقای رضایی و ابراهیم گاهی بیان اینجا یه مطلب بنویسن . چون .... اینا رو نوشتم که تیکه بندازم . لذا غرض حاصل شد. حالا هرچی دوست دارید بگید ، من فعلا در وقت محدود تیکه های مقتضی رو انداختم . ایام بکام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 21:55 توسط ع. خوشبختیان (Max) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفت ، و چقدر زود دير مي شود ، مي گويم دل ها زمان نمي شناسند و تاريخ نمي دانند . دل ها مدرسه نرفته اند تا كلاس تاريخ را چشيده باشند . دل ها هر جا كه باشند مي تپند ، در خاطر دوستان ، در مهر همراهان .
شايد بار ديگر كوه ، بنددره ، چهار ده ، نارمنج ، .... |
| آرشيو موضوعي |
|
کار و اشتغال کامییوتر و IT عمومی خاطرات محیط زیست شعر و ادبیات شخصیت ها سربازی |
| جستجو در وبلاگ | ||
|
||
| پيوندهاي روزانه |
|
سفرنامه مشهد مقاله ي برنامه نويسي usb یک درایور ساده برای ویندوز مثال هایی از کتاب کرک اسمبلي مخصوص ويندوز XP آرشيو پيوندهاي روزانه |