![]() |
![]() |
|
| نوشته هايي برای بودن |
|
سلام به دوستان قدیمی و احیانا فراموش شده!! لطفا اگر کسی گذرش به این طرفها افتاد؛ اگر حوصله ای داشت، سلامی ، نظری ، شعری و... بنویسد. خلاصه یک حاضری بزند!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۹ساعت 14:44 توسط والح |
|
|
آخرین پست وبلاگ هم از تو بود ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۸ساعت 17:29 توسط والح |
|
|
سلام دارم خدمت همه دوستان
موفق باشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ساعت 12:16 توسط والح |
|
|
سلام
من هم امسال افتادم تو یک روستای دور افتاده. مشکلاتش زیاد هست. راهش خیلی دوره ، برق دائما قطع میشه، نفت پیدا نمی شه، نیم ساعت باید وایستی کنار جاده تا ماشینی پیدا بشه تو را ببره. مشکل آب و غیره. با این همه چندان هم ناراحت نیستم. اگر بتونم مشکل سرما را یک جوری حل کنم، راحتم. چهار روز در هفته اونجا هستم . فکرش را بکنید چهار روز ساکت، بی دردسر و آرامش. خودتی و روستا و دانش آموزان و دیگر هیچ!!! دانش آموزانی با گونه های سرخ ، خجالتی و با محبت روستایی. دانش آموزانی که از برنامه های ماهواره برایت حرف نمی زنند و ماشین پدرشان را به مدرسه نمی آورند تا نشان دوستان و معلمشان دهند. پدران ساده روستایی که انقدر برات احترام می گذارند که از خجالت اب میشی. روستایی گاه مه آلود و گاه بارانی و وقتی خورشید پیدا میشه، چه حالی میده هوا گرم میشه. و وقتی شب میشه باید چند پتو اضافه داشته باشی. شب نشینی با همکاران، حرف های مربوط و نامربوط و به دنبالش خنده و قهقهه. موفق باشید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:11 توسط والح |
|
|
سلام خدمت تمامی دوستان عزیز
اولا: اسامی دوستانی که جزو نویسندگان بودند ولی تاکنون هیچ مطلبی در وبلاگ نداشتند، حذف کردم. دوما: اگر اجازه بدهید به جای نوشتن اسم کامل اعضاء، از اسامی اختصاری استفاده کنیم. مثلا اسم کوچک و یا فامیلی رو بنویسیم. لطفا نظرات خود را بگید. موفق باشید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 11:45 توسط والح |
|
|
سلام، سال تحصیلی تمام شد. خواستم در مورد اولین سال حضورم، آنچه که فهمیدم را بنویسم. شما بچگی می خواستید چیکاره بشوید؟ من در مورد همه چیز فکر کرده بودم به جز معلمی! دنیای عجیبی است. مثل خیلی از بچه های دیگر، بچگی دوست داشتم خلبان بشوم! یک زمانی دوست داشتم یک باغی داشته باشم و باغبان بشوم! . یک زمانی فکرم مشغول پزشکی بود. ادبیات ، تاریخ و علوم سیاسی و ... گزینه های بعدی بودند. اون همه فکر کردم و انتخاب رشته بیشتر از چند دقیقه طول نکشید!. عمویم پرونده تحصیلی را از دبیرستان گرفت و تو هنرستان فنی و حرفه ای ثبت نام کرد و گفت : برو کامپیوتر بخون، رشته خوبی است! به هر حال، حالا معلم شدم. اوائل می ترسیدم، چون که تو دانشگاه ارائه و کنفرانسهای ضعیفی داشتم. هر وقت می رفتم جلو که ارائه بدم، قلبم از همون اول شروع به تند تند زدن می کرد و خودم را گم می کردم. اولین روز و اولین ساعت کلاس درس هم به سختی گذشت. و اما، اولین سال تحصیلی چگونه گذشت؟. یکسری از نکاتی که امسال فهمیدم را می نویسم و دوست دارم شما هم نظر بدهید: 1) همیشه کلاس را تحت کنترل داشته باشید. کوچکترین شلوغی و حرف اضافه باعث می شود که کلاس از کنترل شما خارج شود. و نه تنها همان جلسه، بلکه جلسه های بعد هم دچار مشکل شوید. مخصوصا جلسه اول خیلی مهم است. 2) فکر کنم بهتر است خودتان را چند سال کوچکتر فرض کنید و پر انرژی باشید. در این صورت حرف بچه ها را خوب خواهید فهمید. 3) تعریف کردن از بچه ها در جمع کلاس خیلی برایشان مهم و تاثیر گذار است. مثلا یک "آفرین" گفتن باعث می شود که آن فرد بیشتر تشویق بشود و برای ادامه درس خیلی جدی باشد. 4) می گویند که شما حق ندارید تنبیه بدنی داشته باشید؛ ولی به نظر من، بعضی وقتها لازم است. 5) همه بچه ها حداقل در یک زمینه ای استعداد دارند. یکی درسهای تئوریش خوب است، یکی درسهای عملی، یکی خطش خوب است، یکی تقلب کردنش خوب است و یکی جنگ و دعوا کردنش و..... 6) مراقب کلمات انگلیسی که در زبان محلی، معنی خاصی دارند، باشید! می توانید آن کلمات را اختصاری بگویید و یا تلفظش را عوض کنید. 7) یک جلسه در طول ترم را "جلسه آزاد" بگذارید. باور کنید اگر وقت باشد، دانش آموزان چند کتاب شعر و جوک و ... تو وایت برد می نویسند. آیا جای تعجب نیست که این همه شعر را چه جوری حفظ می کنند!؟. 8) من اوائل که وارد کلاس می شدم، تا آخر کلاس درس می دادم. بعد از دو هفته که امتحان گرفتم، هیچی بلد نبودند. به نظرم حدودا 40 دقیقه درس داده شود. و بقیه وقت کلاس را برای پرسش از دانش اموزان و مرور مطالب قبلی اختصاص دهید. 9) بین بخشنامه های اداری و دستور العملهایی که ارسال می شود و آنچه که خودتان تشخیص می دهید برای دانش آموزان خوب است، میانه رو باشید. طوری که نه سیخ بسوزد و نه کباب! 10) برای بعضی از کتاب ها و یا بخشهایی از آن، جزوه گفتن بهتر نتیجه می دهد. ولی در کل کتاب را هم فراموش نکنید. 11) من به نتیجه ای نرسیدم که بهترین وقت برای "حاضر و غایب" کردن بچه ها چه زمانی است؛ اول کلاس، وسط کلاس و یا آخر کلاس؟؟ 12) درسی را که قرار است تدریس کنید، حتما قبلا مطالعه کنید. حتی اگر صد در صد مطمئن هستند که به آن واردید. 13) سعی کنید که تمامی مسائل و جریانات کلاس، داخل کلاس بماند. و هر موردی باشد، خودتان آنرا حل کنید؛ حتی مسائل انظباطی بچه ها را. به مدیر و معاون و دیگران چه ربطی دارد که در کلاس شما چه خبری است؟؟ 14) سوالات امتحانی را که طرح می کنید، خیلی دقت کنید. نه خیلی ساده باشد که مجبور شوید به همه بچه ها نمره بالای 18 بدهید! و نه خیلی سخت باشد که در جلسه امتحان، بچه ها همدیگر را نگاه کنند. و همکاران از تو بپرستد که چرا بچه ها نمی توانند هیچی بنویسند؟؟ 15) موقع اصلاح برگه های امتحانی، مراقب باشید که اشتباهی نشده باشد. چون اگر یکی از بچه ها اعتراضی کند و مثلا بتواند 0.5 نمره اضافی بگیرد، بقیه بچه ها هم برگه به دست به سرت می ریزند و اشکال تراشی می کنند!!. 16) معلمان باتجربه می گویند که "بیرون کردن بچه ها از کلاس نشانه ضعف شما و عدم کنترل شماست" . من امسال چندین بار، چند تا از بچه ها را از کلاس بیرون کردم. باید در سال های آینده تجدید نظر کنم. 17) به نظرم، بخشنامه های اداری و فشار دیگران، به اندازه وجدانمان تاثیر نداشته باشند. پس بیایید وجدانمان را قوی تر کنیم.
و آخر اینکه: من در زمان ارائه مدارک جهت استخدام مشکل داشتم. چون کارت پایان خدمتم را نداده بودند و به همین خاطر مدرک تحصیلی را نگرفته بودم. دوستان بیرجندی جهت ارسال تائیده تحصیلی و مدرک تحصیلی خیلی زحمت کشیدند. جا دارد از خانم اخلاقی و آقای عباسی به خاطر این لطفشان تشکر کنم. بی نهایت ممنون و سپاسگذار این دو بزرگوار هستم. از حاجی خوشبختیان هم به خاطر ارسال نامه تشکر می کنم.
موفق باشید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:53 توسط والح |
|
|
سلام. معذرت می خواهم از دوستانی که به وبلاگ سر می زنند و ما مدتی نبودیم
چند روز پیش یکی از دوستان مسئله زیر را نشان داد و من هم فکر کردم جالبه تو وبلاگ گذاشتم فرض می کنیم که a=b هست:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 12:30 توسط والح |
|
|
یک ماه صبر کردم که جواب نامه آماده بخدمت که فرستاده بودم، بیاید. شش ماه صبر کردم که بخدمت اعزام بشوم. ۱۷ ماه خدمت کردم. و باید دو- سه ماه هم صبر کنم که کارت پایان خدمت را بفرستند !. همانطور که انتظار می رفت خدمت بیشتر الافی بود. ۲ ماه مثلا آموزش دیدم. ۴ ماه در کرمانشاه - که بدترین روزهایم بود- خدمت کردم. ۴ ماه کرمانشاه، پر از خاطرات تلخی هست که همه روز آرزو می کردم که روزها زودتر تموم بشوند. پاسگاهی سوت و کور، سرمای سه ماه زمستان، تلفن یکطرفه، تلویزیون خراب، چند عدد کتاب مذهبی در نمازخونه، هم صحبتی با چند نفر سرباز که دو تاشون سواد نداشتند، وضعیت غذا که اصلا تعریفی نداشت. هر وقت میهمانی به پاسگاه می آمد یا کسی زنگ می زد بسیار خوشحال می شدیم. یکی از این میهمانها هادی عزیز بود که با آمدنش به پاسگاه خوشحالم کرد.
بعد از ترخیص از کرمانشاه برای ادامه خدمت به تبریز امدم. بعد از مدت کوتاهی موتور و بی سیم تحویل گرفتم و به تصادفات نگاه می کردم. روزهای خوبی بود. چیزهای زیادی یاد گرفتم. و متاسفانه در اوایل در چند مورد به دلیل بی تجربگی اشتباه نظر دادم. و بالاخره خدمت هم با روزهای خوب و بدش تموم شد. برای دوستان که خدمت شان را تمام کرده و یا به زودی تمام می کنند آرزوی موفقیت دارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 18:30 توسط والح |
|
|
از کلیه عوامل که در زیباسازی شهر کمک می کنند و مخصوصا شبها و اول صبحی دست بکار می شوند، تشکر می کنیم!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم بهمن ۱۳۸۸ساعت 23:59 توسط والح |
|
|
طرفداران تراكتور، كبوتر های سفیدی را قرمز كرده بودند. یکی از کبوترها که قادر به پرواز کردن نبود، افتاد به دست گروهی از جماعت آنطرفی. اطرافیان با شادی برای سقوط نماد قرمز هورا كشیدند و خندیدند.
یكی دوان دوان خودش را به او رساند و كبوتر را گرفت. دست راستش را حلقه زد دور بالهای كبوتر و با دست چپ سرش را جدا كرد. كبوتر حتی نتوانست بال بال بزند. بعضی از اطرافیان میخندیدند و بعضی هم اعتراض میكردند؛ «با اون زبون بسته چه كار داشتی؟» كبوتر دیگر جان نداشت. مرد. در آخر، پیروزمندانه كبوتر بیسر را پرت كرد روی پیست تارتان كنار زمین. شاید حواسش نبود دوربینهایی مراقب او هستند!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۸ساعت 18:12 توسط والح |
|
|
اگر ضرب المثل هاي عاميانه را مرور کنيم به موارد جالب توجهي بر مي خوريم، که در آن، «نشانه» هايي از ويژگي هاي فرهنگ ايراني نمود پيدا کرده است; "چو فردا شود، فکر فردا کنيم"، "جور مرا بکش"، "نان گدايي را گاو خورد ديگر به کار نرفت"، "اين طفل يکشبه ره صد ساله مي رود"، "هر چه پيش آيد خوش آيد"، "جيم شدن" و... همه اين ضرب المثل ها بيان کننده خصوصيتي از فرهنگ ايراني است و آن چيزي نيست جز " تنبلي"، آيا ايراني ها تنبل هستند؟ دکتر محمد رضا جوادي يگانه استاد دانشگاه و عضو کميسيون اجتماعي دبير خانه شوراي عالي انقلاب فرهنگي در اين باره مي نويسد: «نتايج تحقيق تطبيقي نشان مي دهد که ميزان تنبلي ايرانيان از متوسط جهاني بيشتر است و تنها کشورهاي عربي و آفريقايي هستند که بيش از ايرانيان دچار تنبلي هستند.» جوادي يگانه در ادامه نوشت: «آنچه روشن است «تنبلي اجتماعي» يکي از مهمترين ويژگي هاي رفتاري ناپسند ايرانيان است. اين مساله بويژه در عدم تمايل به درس خواندن در مدارس و دانشگاه ها، و در کار اداري کارمندان، و در ميزان بالاي تماشاي تلويزيون در ايران به جاي کتابخواني، و در تمايل زياد به استخدام در دستگاه دولتي و عدم تمايل براي کسب تخصص و مهارت و کارآفريني، در وجود تعطيلي فراوان سالانه، در پديده اي به نام بين التعطيلين، و در موارد فراوان ديگر موجود است.» بسياري از جامعه شناسان و فرهنگ شناسان ايراني هنگامي که در باره مولف هاي ناپسند فرهنگ ايراني سخن مي گويند متفق القول يکي از اين مولفه ها را "تنبلي" به شمار مي آورند، از زين العابدين مراغه اي در "سياحت نامه ابراهيم بيگ" گرفته تا حسن نراقي "در جامعه شناسي خودماني" و حسن قاضي مرادي "در پيرامون خود مداري ايرانيان" همگي دم از "تنبلي" و "تن پروري" ايرانيان زده اند. تنبلي ايرانيان براي سياستمداران نيز دردسر ساز شده است و در پاره اي مواقع، سياستمداران مشهور کشور از اين مسئله گلايه مي کنند و خواهان مرتفع شدن اين نقيصه فرهنگي مي شوند. رئيس مجلس شوراي اسلامي در سال 86 در صحن علني مجلس در همين باره سخن گفت، علي لاريجاني اظهار داشت: «عده اي شب و روز درس مي خوانند که بعدا مجبور نشوند کار کنند. ما از حيث فرهنگ کار در کشور مشکل داريم. در کشور ما فرهنگ يقه سفيدي پذيرفته شده است. اين که آدم درس مي خواند تا کار نکند و هرکسي درس نخواند کار کند.... اتلاف وقت در فرهنگ ما يک امر عادي شده است و فرار کردن از کار و زحمت يک نوع زرنگي است، قبلا به کسي زرنگ مي گفتند که بيشتر کارکند، ولي الآن کسي از زير کار در برود زرنگ است.» اما اين قضاوت سياستمداران داخلي به سياست مداران خارجي هم سرايت کرد اما آنها سياستمداران ايراني را متهم به تنبلي نمودند، روس ها جديدا ايرانيان را به تنبلي و بي توجهي در ساخت نيروگاه اتمي بوشهر متهم نمودند، حميد رضا کاتوزيان رئيس کميسيون انرژي مجلس در اين باره گفت: «در مورد ساخت نيروگاه اتمي بوشهر روس ها هر سال بهانه جديدي مي اورند و به تازگي ايرانيان را به کم توجهي و تنبلي متهم مي کنند.» با اين اظهارات به نظر مي رسد روس ها هم به نقطه ضعف ايراني ها پي برده اند. اما توجه به تنبلي ايرانيان فقط مختص به تحليلگران اجتماعي و سياستمداران داخل و خارج نيست بلکه اگر به سياحت نامه هاي غربي ها از ايران توجه کنيم، متوجه مي شويم که در سفرنامه هاي آنها بارها و بارها بر مسئله "تنبلي" ايرانيان تاکيد شده است. در سفرنامه ياکوب پولاک (ايران و ايرانيان) آمده است: «افتخارات ملت ايران که يکي از جالب توجه ترين ملل عالم است بيشتر، از عظمت گذشته او ناشي مي شود و مادامي که گرفتار عوارض سستي و کهولت نشده باشد کاملا شايستگي آن را دارد بار ديگر که در تاريخ و فرهنگ جهان بشري نقش بسزا را بعهده بگيرد.» در سفرنامه ميلسپو آرتور چستر مستشار آمريکايي تحت عنوان"ماموريت آمريکايي ها در ايران به "تنبلي" ايرانيان با صراحت بيشتري اشاره شده است و مي نويسد: «تعطيلات بي شمار، خوابيدن نيمروز به ويژه در تابستان، تعداد نوکران غير ضروري و بالاتر از همه دو دلي و تعلل را به عنوان يک عادت جبلي مي توان عوامل فرضي در ايجاد تنبلي ايرانيان دانست.» چستر در جاي ديگري از سفرنامه اش مي نويسد: «دهقان ساعت 9 يا 10 به مزرعه مي رود. تاجر بازار در حالي که پا روي پا انداخته در پيشخوان دکانش با بيحالي منتظر مشتري مي نشيند و تقريبا در منزل هر ايراني با اشخاصي مواجه مي شويم که با وضع آراسته بيکار نشسته است. در قهوه خانه ها و کاروانسراها، در کنار خيابانها و جاده ها، گروه گروه از مردم ايران لم داده، صحبت مي کنند، قليان مي کشند و يا ورق بازي مي کنند. ايرانيان هرکاري را که داشته باشند عجله اي در انجام آن ندارند، اگر کنفرانسي قرار است در ساعت 4 بعد از ظهر شروع شود، کنفرانس کار خود را در ساعت 5 و نيم بعد از ظهر شروع مي کنند.» جيمز فردريک مابرلي نيز در "عمليات ايران" مي نويسد: «ايرانيان در مجموع قومي بي مصرف، فاقد قابليت هاي عملي و بي بهره از انرژي و پشتکاراند و حتي الامکان نبايد به گفتار و کردار آنها دل بست. ژنرال دنسترويل توصيف جالبي از شخصيت ايراني ارائه مي دهد و مي گويد: «با آنکه ايرانيان از کودکي با پند و اندرزهاي حکيمانه ي سعدي و ديگر متفکران ايراني بزرگ شده اند-و ناگفته نماند که در کلام آنها نيز براي هر مشکل و مساله اي پاسخي هست-هيچگاه در انديشه به کاربردن اين مواعظ نيستند و صرفا به نقل قول اکتفا مي کنند.» با اين اوصاف مسئله اي که واضح است، اين است که ايرانيان تنبل هستند. اين را مهندس بازرگان، مصطفي ملکيان، احسان نراقي، صادق زيبا کلام و بسياري از روشنفکران ايراني بر آن تاکيد مي کنند و قطعا "تنبلي" پديده ي عامي است که عموم ايرانيان اعم از سياستمدار، صنعتگر، کارگر، روشنفکر، روحاني و همه و همه را مي تواند شامل شود. بسياري از روشنفکران و تحليلگران در ريشه يابي عقب افتادگي ايرانيان از غرب، پديده ي تنبلي را يکي از عوامل موثر مي شمارند و آن را به عنوان يک آفت در سير تاريخ ايران تحليل مي کنند، تنبلي و تاثير آن در روند پيشرفت ايران را در يکي از ضرب المثل هاي فارسي که مي گويد "گربه تنبل را موش طبابت مي کند" مي توان به خوبي مشاهده کرد. منبع: روزنامه ابتکار |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۸ساعت 21:27 توسط والح |
|
|
سلام؛ به قول دوستمون "یه خورده برگردید به خاطرات". شد روزی که من از آموزشکده فنی تبریز قبول شدم، آن هم از نوع شبانه دو سال آنجا درس خوندم بعضی وقتها خیلی ناراحت می شدم مخصوصا وقتی که از بچه های روزانه فقط ۵۰۰ تومان پول بیمه گرفته می شد ولی برای ما شبانه ها، بخشهای حسابداری دانشکده و بانک و واریز به حساب دانشکده و ... لازم بود . لازم بود که درسها را ، مخصوصا درسهای کارگاهی را نیافتیم تا دوباره پول نریزیم ، نمی دانم چرا لازم بود ابتدای هر ترم برای هر کدوم از اساتید شبانه یا روزانه بودنمان را مشخص کنیم. از هر برگه ای که بالایش شبانه یا روزانه نوشته می شد بدم می آمد. مخصوصا برگه انتخاب واحد که برای روزانه ها فقط نصف برگه بود و برای ما ۳ برگ که حتما یکی را با فیش بانکی تحویل حسابداری می دادیم. خیلی حال می داد وقتی که یکی از بچه های روزانه پیشم می آمد و خواهش می کرد که یک کپی از فلان برنامه ای که نوشته ای برایم بده و من هم یک بهانه ای می آوردم و نمی دادم!!! (مخصوصا که بعضیها چیزی بلد نبودند و با خر خوانی قبول شده بودند!) دو سال آنجا بودم، فقط چند تا از بچه های روزانه را می شناختم و بقیه را قیافشون تو ذهنم بود. چند بار شنیده بودم که یکی از بچه های روزانه که همدانی هست درس ریاضیش خوبه. بعد از آن دو سال، خوب درس خوندم و بالاخره از روزانه قبول شدم. روزی که تو دانشگاه بیرجند ثبت نام کردم ، گفتند که خوابگاه نداریم. در محوطه دانشگاه این طرف و آن طرف می رفتم، بد جوری هم به فکر خوابگاه بودم (بلد هم نبودم که خوب صحبت کنم با هر کس صحبت می کردم آنقدر کلمات ترکی چاشنی می کردم که طرف گیج می شد!!) یادش بخیر ۳ نفر داشتند با هم به طرف ایستگاه اتوبوس می آمدند . قیافه یکیشون برام آشنا اومد. نزدیکتر که رفتم دیدم که همان پسر روزانه همدانی که ریاضیش خوبه هست . اما اسمش را هم بلد نبودم !!!! . روز خوبی بود هم اتاقی پیدا کردم، دوست پیدا کردم، کسی که ۲ سال حتی به هم سلام هم نکرده بودیم(راستی قبولی در دانشگاه صنعتی اصفهان را هم بهش تبریک می گویم.) این خاطره را نوشتم به این علت که: شبانه یا روزانه مساله ای مهم بود فقط در حد پرداخت شهریه. نباید موضوعی می شد برای بحث و متاسفانه آخرش کدورت و ناراحتی. من فکر می کنم به خاطر اینکه خودم قبلا شبانه بودم، می توانم حرف دوستان شبانه را بفهمم. بنده خودم بهترین دوستام مخصوصا ترم اول "جلال" و "علی رضایی" بودند . یادش بخیر که با هم تو کتابخونه درس می خوندیم . زمان امتحان زبان ماشین علی یک برگ از سوالات ولوی آورد که حل کردیم و ۲ تا از سوالات آن برگه تو امتحان بودند . با چه خوشحالی نوشتم. اگر آن برگه سوالات نبود، حتما می افتادم. یادش بخیر آخرهای ترم با چند تا از بچه های شبانه رفتیم اردو . من مطمئنم برای آنها هم من خوش گذست. قبل از رفتن حاجی کلی از ما تعریف کرد که والح نارمنج را خوب می شناسد، هر هفته می آید و... ، آخرش من هم راه را اشتباهی بردم!!!! حالا که آن روزها گذشت. اسمهای مسخره شبانه / روزانه هم تمام شد. مهم اینه که در آینده کی باشیم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور ۱۳۸۸ساعت 19:48 توسط والح |
|
|
طبق معمول کنار فلکه ... ایستاده بودم و سوت می زدم. چند روز مانده به انتخابات اوضاع فرق کرده بود و هر روز تعداد کسانی که پارچه سبز به دستشون و ماشینشون و ... می بستند زیاد می شد. جالبتر از همه کسانی که به صورت کاروان حرکت می کردند و وقتی نزدیک فلکه می شدند، خدا خدا می کردم که دوباره فلکه را قفل نکنند که باز کردنش مصیبته. در این میان کسانی هم بودند که با پارچه و شال سبز داد و هوار راه می انداختند . با موتور تک چرخ می زدند. بعد از ظهر که می شد حداقل سه چهار ماشینو که سبز شده بودند و به علت بی احتیاطی رانندشون داغون شده بودند، از همون فلکه با جرثقیل حمل می کردند. انتخابات تمام شد و شد روز اعلام نتایج. ما هم خوشحال شدیم که از این همه سر و صدا خلاص شدیم . اما بعد از ظهر اعلام نتایج دوباره همانهایی که روزهای قبل سبز اندود بودند، حالا پرچم ایران گرفته بودند دستشان و باز خوشحال و سر و صداها دوباره ... خانم مسنی را دیدم که روزهای قبل به دستش سبز بسته بود و دو انگشت دستش را به شکل علامت v در آورده بود و افتاده بود به جان خیابونها. از این طرف می رفت و از اون طرف دوباره می امد. روز اعلام نتایج دوباره شروع کرده البته پرچم به جای سبز. نگهش داشتم پر سیدم : خانم ببخشید منه بی سواد نمی دانم این علامتی که شما با انگشتاتون در می آورید چیه ، لطفا به من هم بگید تا بدنم. جوابی نداد و البته دیگه پیداش هم نشد. من اشتباه نمی کردم! حداقل در مورد کسانی که هم محله ای بودند و حالا پارچه سبز را کنار گذاشته بودند و پرچم گرفته بودند دستشان. شاید اینها برایشان اصلا انتخابات مهم نبود. شاید فقط اسم کاندیداها را می دانستند. پس چرا افتاده بودند تو خیابونها؟؟ نمی دانم شاید ملت را عقده ای بار آوردند! طوری که بهانه ای پیدا کنند و بریزند تو خیابون و خودشان را خالی کنند. همون پسر هایی که مثلا تو محله خودشان را با ادب نشان می دادند، حالا چند خیابون اون طرفتر آزادانه وسط خیابون می رقصیدند و هر ادایی در می آوردند. . دختر هایی که چند روز پیش باحیا بودند، حالا رو درب ماشینها نشسته بودند و گوش کری لازم بود تا سر و صداهاشون را تحمل کند نه این جماعت فقط دنبال بهانه بودند که بریزند تو خیابونها... . مردم همه علامت پیروزی در می آوردند. ولی من نمی توانم بفهمم که از چی پیروز شدیم؟؟؟ شاید به این خاطر پیروز شدیم که بنا به شکل های یک نفر کل دنیا تورمشان و بی کاریشان بالا می ره ولی مال ما پائین می یاد!! شاید پیروز شدیم تا به صد کشور دیگر الگوی اداره کشور صادر کنیم. شاید به این خاطر پیروز شدیم که بنا به گفته یک نفر فهمیدیم رئیس جمهورهای 25 سال اول انقلاب و مخصوصا پسراشون آدمهای جالبی نودند. شاید پیروز شدیم به خاطر اینکه رهبر سبز پیروز نشد! این روزها همه از قانون و بی قانونی حرف می زنند. ما هم قانون را دیدم. قبلا می دانستم که قانون برای همه یکسان است، اما حالا شک دارم. اینجا طرح موتور گیری داشتیم. یعنی هر کسی که یکی از مدارک گواهینامه، کارت موتور، بیمه و یا کلاه ایمنی نداشت، توقیف می کردیم.(البته خدا را شکر من موتور نمی گرفتم. فقط اون موتورهایی که می گرفتند من زنجیر می زدم و با بی سیم اعلام می کردم...) البته نا گفته نماند که اکثر اونهایی که جوان بودند و زبر و زرنگ از دستمون فرار می کردند و بیشتر میانسالها و پیرمردها را می توانستیم بگیریم. حالا روزی شد که جناب یک نفر برای تبلیغ انتخاباتی به اینجا آمدند.اون روز هر کسی که موتور داشت از موتور 1000 غیر مجوز دار تا موتور گازی، پرچم ایران و پوستر یک نفر رویشان چسبانده و افتاده بودند تو خیابونها. اون روز هم آماده باش بود و موتورها با خیال راحت جلوی چشم صداها مامور با کلاه و بی کلاه، با مدارک و بی مدارک اینطرف و انطرف می رفتند . البته ناگفته نماند که این قانون بی قانونی روزهای بعد هم تکرار شد و هر موتوری که عکس و پرچم داشت، انگار همه چیز داشت. دلم به حال پیرمردها و کارگران شهرداری و سایر جاها می سوزه. اونهایی که با لباس کارگری دو ساعت التماس می کردند تو را خدا من فلان جا کار می کنم، این موتور اسای دستمه، بدون این موتور نمی توانم ... . ولی کسی قبول نمی کرد آزادش کنه چون مثلا کلاه ایمنی نداشت. ولی کسی از اون کسانی که پرچم و پوستر چسبانده بودند ، نمی پرسیدند که چرا شما کلاه ایمنی نداری؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:3 توسط والح |
|
|
حاجی آمد! حاجی با پالتو آمد! حاجی صبح جمعه آمد اما نیم ساعت دیر کرد! حاجی آمد اما مثل آدمهای مهم فقط یک ساعت وقت خالی داشت! حاجی آمد اما تا خواستیم دومین عکس را ازش بگیریم، ناگهان پیغام نه چندان دوست داشتنی "باطری خالی است" را مشاهده کریدم! این را هم بگم که امسال قراره حاجی یک کارهایی بکنه که در اولین فرصت به اطلاع دوستان خواهم رساند(خوبه خودش گفت که به کسی چیزی نگم، و الا همه عالم و آدم می فهمیدند!) در ضمن قراره این تابستون اگر خدا بخواهد، با هم به دیدن یک دوستی برویم. حالا بماند که بخاطر کی و کجا می رویم. هر وقت رسیدیم شیراز خودش می فهمه. اوه من گفتم شیراز، ببخشید اشتباهی شد؛ ما اصلا جایی نمی رویم. فردا هم تو تهران هستم، هر کس تو تهران هست دستشو ببره بالا تا بیام ببینمش ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم فروردین ۱۳۸۸ساعت 16:13 توسط والح |
|
|
بد نیست از این فرصت استفاده کنم و یک آمار کوتاه از فعالیت یکساله وبلاگ به عرض دوستان برسانم: اولا : همانطور که خودتون هم می دانید بیشتر مطالب "کپی - پیست " بود. امیدوارم امسال مطالب نوشته شده خودمان بیشتر باشد دوما: مطالب تخصصی خیلی کم دیده می شود. تعداد مطالب نوشته شده توسط برخی دوستان: سید محمد موسوی: ۲۳ مطلب والح خدایی: ۲۱ مطلب مریم عسکری: ۱۰ مطلب ابراهیم حسین خانی: ۹ مطلب فرشته رستم صولت: ۹ مطلب پست هایی که بیشترین نظرات را داشته اند ۱)پست بدون عنوان آقای غضنفری با 29 نظر. که در مورد این بود که از حال و احوال دیگران و اینکه چه کسی ازدواج کرده خبردار بشویم. بنابراین معلوم می شود دوستان نمی خواهند به این زودی ها همدیگر را فراموش کنند. البته باید از لینک آقای خوشبختیان با آدرس :http://bcom.blogfa.com/page/talk.aspx که بی ارتباط نبود هم تشکر کنیم. ۲) مطلب "کنکور کارشناسی ارشد، آری یا خیر" آقای موسوی با ۱۸ نظر. خوب معلومه دوستان به امید خدا می خواهند درسشون را ادامه بدهند. ۳) مطلب "مثل مداد باش" خانم عسکری با ۱۵ نظر. از نظر تعداد نظر دهنده به وبلاگ، ناگفته معلومه که آقای خوشبختیان به ازای هر پست حداقل یک نظر داده اند!.
سال گاو شما مبارک! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین ۱۳۸۸ساعت 15:15 توسط والح |
|
|
در دروازه پادگان رسیدم صدای طبل و شیپورش شنیدم خوشا روزی كه من 5 ساله بودم درون كوچه ها آواره بودم چرا مادر مرا 20 ساله كردی درون پادگان آواره كردی نگو پادگان بگو زندان هارون همه دور و برش دشت و بیابون به خط كردند تراشیدند سرم را لباس آشخوری كردند تنم را نگو پادگان بگو ویرانه غم نگهبانی زیاد و مرخصی كم سر پست نگهبانی خوابم آمد محبت های مادر یادم آمد كلاغ پر می برن كاسه به دندان برای دادن یك تكه نان
سلام ، عید رو به همه دوستان عزیز تبریک می گویم. خیلی ممنونم که دوستان به یاد ما بودند. خوشحالم که تونستم چند روز عید رو مرخصی بگیرم. شب خواب دیدم که با علی خوشبختیان و یک نفر دیگر هم که همراهش هست که بهش می گم "حاجی کوچک" سلام و احوالپرسی می کنم. صبح هر چی فکر کردم که دیشب قیافه کی بود که در خواب دیدم، یادم نیومد بالاخره اتفاقی مرخصی گرفتم و تو کرمانشاه تو ترمینال "حاجی کوچک" را تو دیدم! راستی فکر کنم سید جلال سجادی جای بدی افتاده، من متاسفانه شمارشو ندارم اگر کسی شمارشو داره به من هم بده. بهتر یک زنگی بهش بزنید و دلداریش بدید. خیلی تاثیر داره من تجربه اش را دارم!! اونهایی که فعلا سربازی نرفته اند عاجزانه تقاضا می کنم امریه ای چیزی جور کنند. آتش نشانی، استانداری و یا حداقل آموزش و پرورش امریه می گیره. نرید مثل من سرتون بیاندازید پایین دفترچه را پست کنید. که بعد از اون پشیمانی سودی نداره. چیزی که فهمیدم ۱ روز هم خیلی مهمه، چه برسه به ۱.۵ سال عمرتون. بعدا مثل من دو دستی تو سرتون نزنید، خواهش می کنم به فکر خودتون باشید و مراقب باشید که چیکار می کنید. دیر و زود سربازی رفتن مهم نیست، مهم اینه که کجا می افتی. راستی تولد وبلاگ هم هست. من تو پست اول آرزو کرده بودم سال خوبی باشد ، ولی سال ۸۷ برای من چندان جالب نبود! بنابراین برای سال آینده آرزویی ندارم ! بهتر دوستان آرزوهایشان را بنویسند!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۷ساعت 12:20 توسط والح |
|
|
لطفا جمله زیر را سه بار سریع تکرار کنید!! سربازی، در سربازی، سرِ بازیِ سرسرهبازی سر سربازی را شكست...! با پوزش از دوستانی که سربازی ندارند و ما با تکرار این موضوع مرتبا مخ آنها را می خوریم!! چیکار کنیم باید تحمل کنید. امروز نامه آمد و مشخص شد که کجا افتاده ایم. روش نوشته بود: کد مرکز آموزش: ۱ من اولش فکر کردم که حتما شماره ۱ که هست مال تهرانه و می تونم آنقدر به پر و بال علی بپیچم و کلافه اش کنم که خودش خودشو به اراک تبعید کنه ولی نشد. تو اینترنت که سرچ کردم مراکز آموزش ظاهرا اینجوری بود(برای اطلاع دوستان هم قطار سربازی اینجا می گذارم ) کد 1 : مرکز اموزش ولیعصر تبریز مازاد* :کد مازاد در هر دوره قابل تعریف است و در روز تقسیم هر جا که نیرو لازم بود به آنجا اعزام خواهید شد علی جان فعلا که بخیر گذشت! خدمتیدن یا نخدمتیدن؟ مساله خیلی این است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۷ساعت 17:47 توسط والح |
|
|
بر طبق مدارک کاملا موثق و معتبر، اطلاع یافتیم که دوستانی بدون اجازه رسمی از گروه! و بدون کوچکترین اطلاعی اقدام به ازدواج نموده اند. لطفا به این شعر توجه کنید: من کیم؟ از خود برون افتاده ام در درون خویشتن آواره ام من کیم؟ سازی شکسته در غبار کز نفس افتاده ام در روزگار من کیم؟ آهی سر دلواپسی یا که فریاد از برای بی کسی من کیم؟ چشمی که کورش ساختن آتشی کز شعله سیرش ساختن من کیم؟ خالی ز هر امید ونور در سرای روشنایی کور کور من کیم؟ آواره شهر غمم ظاهرم آرام پر از ماتمم من کیم؟ از هر که پرسیدم نگفت هر چه گفتم او برایم قصه گفت ... جناب مهدی حدود دو ماه است که با خانم کاظمی نامزد شده اند. یعنی بعد از اینکه این شعر را در وبلاگ گذاشته اند. تحلیلگران به دنبال حل این مسئله هستند که این شعر مهدی جان چه ارتباطی با نامزدی شان دارد. اگر شما موفق به حل این مسئله شدید لطفا اطلاع دهید! خبر فوق که بعد از دو ماه برایمان مخابره شده است توسط یکی از دوستان معتبرتر از خود خبر ارسال شده است! و اما حاجی هم بالاخره ازدواج کرد!!!!.(به همین دلیل است که مدتی از حاجی، max و ... به "یک آشنا" تغییر نام داده است! مثل اینکه همسرشان از اسمهای قبلی خوشش نمی اومد!) میگی نه نگاه کن!
خبر ازدواج استاد حاجی مثل یک بمب خبری پیچید. خیلی ها از شنیدن این خبر شوکه شدند و بعضی ها حتی با دیدن این عکس ها هم باور نکردند مثل شما خواننده گرامی !! خود حاجی هم ساعاتی پس از اعلام این خبر در بین خبرنگاران حاضر شد و خبر ازدواجش را تکذیب کرد و بعد از آنکه با سماجت خبرنگارن مواجه شد که مدام از ازدواجش سوال می کردند، عصبانی شده و خبرنگاران را بیرون انداخت! و این هم عکس عروسی حاجی از زاویه دیگر:
من عوامل اصلی که بالای سر حاجی ایستاده اند را معرفی می کنم: از سمت راست به چپ: سر پیاز و ته پیاز- کاسه داغتر از آش - نخود هر آش منبع خبر فوق : اداره کل شایعه پراکنی کشور! در ادامه باید بگم که عاقد آدم فوق العاده پول دوستی بود.
در ضمن این عاقد(همون سید سابق) مدتی است که گم شده . بر اساس اظهارات اهالی بومی آخرین بار در منطقه گرمسیر خراسان جنوبی دیده شده است. از یابده تقاضا داریم اگر اطلاعی از او دارند هرچه سریعتر به هم گروهی هایش اطلاع دهد.(مژدگانی محفوظ است!) ستاد کل افراد مفقود الاثر در آخر اینکه: در مجلس اختلاف نظرات زیادی وجود داشت
که خوشبختانه به همت جمعی از ریش سیاهان محل حل و فصل شد. و اینکه عروس خانم کی بود؟؟ بماند... ولی هر که هست آدم خیلی مهربونی بودند؛ چون مهریه شان یک جلد کتاب طراحی و پیاده سازی زبانهای برنامه سازی و همچنین تراشیدن ریش و سبیل داماد از ته بود!!! متاسفانه عکسی از داماد بدون ریش و سبیل نداریم!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۷ساعت 23:39 توسط والح |
|
|
گرجستان روزی جزیی از سرزمین ایران بود که طی عهد نامه گلستان، به روسیه الحاق گردید. در زمان اتحاد جماهیر شوری، دو منطقه اوستیای جنوبی و آبخازیا به صورت خودمختار در داخل گرجستان بشمار می امدند. پس ار فروپاشی شوروی، همزمان با گرجستان، این دو منطقه هم ادعای استقلال کرد؛ گرجستان بیشتر اخیارات این دو منطقه را لغو کرد و این باعث نارضایتی بیشتر این دو منطقه شد. روسیه همواره از شورشیان به خاطر منافع خود و گرفتن امتیازات بیشتر از گرجستان (همانند مسئله قره باغ برای فشار آوردن به آذربایجان ) حمایت می کرد. درواقع روسیه از اختلافات متعدد منطقه قفقاز به سود مقاصد قدرتطلبانه خود استفاده میکند. پیش از این و بین سالهای ۱۹۹۲ و ۱۹۹۴ میان دو کشور ارمنستان و آذربایجان برسر منطقه قرهباغ جنگی درگرفت که درنهایت به پیروزی ارمنستان منجر شد. روسیه تاکنون هر دو استان جداییطلب اوستیای جنوبی و آبخاز را بهطور همهجانبه مورد حمایت و پشتیبانی قرار داد و نشان داد که علاقه چندانی به حل کامل اختلاف موجود میان دولت گرجستان و این مناطق جداییطلب ندارد. در نظر روسیه حل نشدن این اختلاف و همچنین اختلاف میان ارمنستان و آذربایجان درواقع ابزاری مطلوب و دلخواه در خدمت تضعیف تلاشهای استقلالجویانه گرجستان و آذربایجان و تحکیم قدرت خود در منطقه است[2] در سال 2006، جدايي طلبان اوستياي جنوبي با برگزاري همه پرسي، استقلال خود را از گرجستان اعلام کردند اما کشورهاي ديگر (حتی روسیه) نتيجه اين همه پرسي و موجوديت کشور مستقل اوستياي جنوبي را به رسميت نشناختند. به همین خاطر گرجستان بعد از آن سعی کرد که این دو منطقه را به هر ترتیبی که شده، دوباره تابع دولت خود کند. در واقع جنگ شش روزه اخیر به ظاهر برای رسیدن به این هدف بوده است. گر چه آتش بس بین دو طرف برقرار شده، اما همچنان طرفین (مخصوصا گرجستان) همدیگر را به نقض آتش بس متهم می کنند.
تحلیلگران این جنگ را جنگ نیابتی آمریکا و روسیه می دانند. ساکنان اوستیای جنوبی برای تشکیل دولت مستقل تلاش میکنند و در این کار از پشتیبانی روسیه برخوردار هستند. نیروهای جداییطلب اوستیای جنوبی از روسیه کمک نظامی و مالی میگیرند و مقامات گرجستان سالهاست که روسیه را در پشتیبانی از نیروهای جداییطلب اوستیای جنوبی و آبخاز متهم میکند. بسیاری از کارشناسان پشتیبانی روسیه از نیروهای جداییطلب را به اقدام گرجستان برای پیوستن به ناتو ربط میدهند و روسیه را دلیل عدم ثبات در این منطقه میدانند. [1] گرجستان در همسایگی روسیه، متحد آمریکا شده است و خواستار پیوستن به ناتو است و آمریکا به شدت پشتیبانی می کند. قطعا روسیه وجود سپر دفاع موشکی را در حیاط خلوت خود تحمل نمی کند! روسیه امروز بهدلیل بالارفتن قیمت نفت و گاز و همچنین رشد اقتصاد کشور، خود را در موقعیت برتری نسبت به سابق حس میکند و سعی دارد قدرت سابقش را در قفقاز جنوبی از نو برقرار کند. از جمله اهداف حداقل کرملین آن است که از گسترش ناتو به سمت شرق جلوگیری کند و مانع از دست رفتن نفوذ خود در منطقه شود[2]
مسئله اصلی در این جنگ، مسئله انرژی و نفت است یوشکا فیشر، وزیر خارجه سابق آلمان، ریشه جنگ و اختلاف در منطقه قفقاز را رقابت روسیه و آمریکا برسر کنترل منابع نفت و گاز این منطقه میداند. قدرت تازه روسیه صرفاً محدود به منابع نفت و گاز نیست، بلکه این قدرت با شدت بیشتری ناشی از تسلط و کنترل مسیرهایی است که نفت و گاز قفقاز و آسیای مرکزی را به غرب منتقل میکند. از این منظر که بنگریم، گرجستان اهمیت و نقش ویژهای ایفا میکند. مسیر سمت جنوب بهخاطر بحرانهای ایران، افغانستان و پاکستان بسته است. تنها مسیری که تحت کنترل روسیه نیست، مسیری است که از آذربایجان به سمت گرجستان تا سواحل ترکیه امتداد دارد (خط لوله باکو- تفلیس- جیحان). دقیقاً این همان چیزی است که امروز اختلاف میان روسیه و گرجستان را بعد دیگری میدهد. در اینجا مساله برسر رقابت روسیه و آمریکا و کنترل درازمدت منابع نفت و گاز این منطقه وسیع است.[2] ایجاد خط لولهی نفت باکو، تفلیس، جیحان که غرب برای شکستن مونوپل روسیه (و نیز برای دور زدن مسیر کمهزینهتر ایران) در انتقال انرژی قفقاز به اروپا آن را دنبال میکرد، چیزی نبود که به مذاق رهبران کرملین خوش آید، ولی تلاشهای متفاوت آنها برای به شکست کشاندن این پروژه به نتیجه نیانجامید.[3] روسیه با کمک به جداییخواهان این دو ایالت، هم خواهان ادامهی شک و تردیدها نسبت به ثبات گرجستان به عنوان کریدور انتقال انرژی بوده است و هم از آن به عنوان عامل فشاری استفاده کرده که رهبری تفلیس از خواست عضویت در ناتو دست بکشد. [3] روزنامه اسراییلی آروتز شیوا ، یکی از دلایل جنگ بین گرجستان و روسیه را ذی نفع نبودن روسیه در عبور خط لوله نفت و گاز آذربایجان- گرجستان- ترکیه توصیف کرد. به گزارش روزنامه آروتز شیوا چاپ اسراییل، ایهود یائری در مصاحبه با شبکه دو اسراییل گفت: روسیه و متحدانش قصد دارند بر خط لوله های نفت و گاز دریای خزر و مدیترانه تسلط کامل پیدا کنند. وی افزود: این خط انتقال انرژی از دریای خزر به دریای مدیترانه وصل می شود، از آذربایجان، گرجستان و ترکیه نیز عبور می کند و تنها مسیر بین آسیا و اروپاست. این در حالی است که روسیه و ایران در آن نقشی ندارند و اسراییل با خیالی آسوده منتظر دریافت نفت و گاز از آن بود. یائری افزود: روسیه با تکیه بر ساکنین روس تبار در اوستیای جنوبی، برنامه شکننده ساختن گرجستان را پیاده کرد تا بدین وسیله این خط لوله را نیز با مشکل مواجه کند.[4]
اسرائیل و منافع نفتی در قفقاز سایت اینترنتی دبکا از منافع “بزرگ و جدی اسرائیل” در حوزه نفتی دریای خزر خبر داده و می نویسد مذاکرات سنگینی بین اسرائیل، ترکیه، گرجستان، ترکمنستان و آذربایجان در جریان است که نفتی که از باکو در آذربایجان به جیحان در ترکیه می رسد (خط لوله ای که در سال ۲۰۰۶ افتتاح گردید) به پایانه نفتی اشکلون و سپس از طریق یک خط لوله به بندر ایلات در اسرائیل منتقل کنند. اسرائیل در نظر دارد بجز تامین مصرف داخلی خود به عنوان یک بازیگر جدید در صحنه نفت جهانی ظاهر شده و از طریق بندر ایلات و با استفاده از سوپرتانکرها خاور دور را تامین نفتی کند. با ورود اسرائیل به بازار نفت و همراهی کشورهای صاحب نفت آسیای میانه چهره بازار دستخوش تحولات کیفی و کمی گسترده ای خواهد شد. دبکا هم چنین می افزاید اسرائیل با آگاهی از حساسیت فوق العاده روسیه نسبت به این قضیه حتی حاضر شده به این کشور پیشنهاد سهمی در پروژه مزبور کند که روسیه قاطعا آنرا رد کرده است. این امر کاملا طبیعی است. روسیه از باز شدن پای اسرائیل به بازار نفت و گاز آنهم در قلمرو امپراطوری خود و اینکه می داند کار به اینجا خاتمه نخواهد یافت و احتمالا روز به روز وزن خود را به عنوان بازیگر اصلی نفت و گاز در منطقه از دست خواهد داد، سخت ناخشنود است سال گذشته طبق گزارش دبکا، پرزیدنت گرجستان با استفاده از صدها نفر متخصص نظامی اسرائیل در هوا و دریا و خشکی نظامیان خود را آموزش داد و سیستم های جاسوسی و اسلحه و مهمات از اسرائیل خریداری کرد. دبکا هم چنین می نویسد متخصصین اسرائیلی عمیقا درگیر برنامه ریزی و آماده کردن گرجستان برای تصرف اوستیای جنوبی در جمعه گذشته بوده اند و اضافه می کند که در هفته های اخیر تهدیدات روسیه نسبت به متوقف کردن کمک های نظامی اسرائیل به گرجستان رو به افزایش گذاشته بوده است (به نقل از bbc ) رژيم صهيونيستي بعد از آمريکا و فرانسه مهمترين تامين کننده اقلام نظامي ارتش گرجستان است[6]
مسئله ایران برخی ها معتقدند که تنش بین روسیه و گرجستان به سود ایران بوده است. شبکه خبری بلومبرگ اعلام کرد: احتمال داد که درگیری نظامی روسیه - گرجستان اهداف استراتژیک آمریکا برای جلوگیری از ایران به منظور ساخت تسلیحات اتمی را تحت الشعاع قرار دهد. در حالیکه آمریکا مشغول تمرکز برای سخت تر کردن تحریم ها علیه ایران بود و قصد همسو ساختن روسیه را نیز با خود داشت، قضیه گرجستان پیش آمد و بین مسکو و واشنگتن اختلاف شدید انداخت. این شبکه افزود: آمریکا با جانبداری خود از گرجستان، سوی دیگر بازی را باخت و دیگر نمی تواند در شورای امنیت روی روسیه حساب ویژه باز کند چون افق سیاسی- استراتژیک مسکو- واشنگتن کاملاً از یکدیگر مجزا شده است. بلومبرگ در این میان افزود: مساله گرجستان و روسیه، فرصت را برای کمرنگ شدن مساله ایران فراهم آورد و این کشور ممکن است به خواسته های دیرینه خود دست یابد.[5] روزنامه آروتز شیوا: رسانه های روسیه و گرجستان چند روز قبل خبر دادند اسراییل قصد توقف روند حمایت از دولت سوکاشویلی(گرجستان) را دارد زیرا مسکو به دولت اولمرت و بوش هشدار داده که در صورت تداوم یافتن حمایت های نظامی از گرجستان، این کشور نیز با فروش سیستم های هوایی به سوریه و ایران دست به تلافی خواهد زد.[4] با شروع جنگ ميان مسكو و تفليس وزير خارجه رژيم صهيونيستي پيشنهاد کرده فروش اقلام نظامي به گرجستان به حالت تعليق در آيد. زيرا آنها بيم دارند اين رابطه نظامي که از ديد روسها نيز پنهان نيست، باعث تشويق روسها به فروش اقلام نظامي پيشرفته مخصوصا" موشکهاي ضد هوائي S-300 مورد درخواست ايران و سوريه شود[6]
و اما تنها چیزی که برای قدرت ها اهمیت ندارد، وضعیت مرد اوستیای جنوبی است! شهر تسخینوالی پایتخت اوستیای جنوبی بر اثر درگیریها میان نیروهای دولت مرکزی گرجستان و نیروهای جداییطلب اوستیای جنوبی هفتاد درصد تخریب شده است.[1] در روزهای اخیر گزارش هایی در مورد فعالیت شبه نظامیان مسلح در مناطق حضور ارتش روسیه، به خصوص شهر جنگزده گوری، انتشار یافته و گفته شده است که این افراد، که هویت آنان مشخص نیست، خانه های مردم را به آتش می کشند و اموال آنان را غارت می کنند. (bbc) برخی منابع از کشته شدن 1700 نفر و حتی بیشتر از آن حکایت دارند .... دنیای عجیبی است دوستان! مردم بیگناه و بی پناه کشته می شوند، بدون اینکه حتی بدانند چرا به این سرنوشت تلخ دچار شده اند. روسیه گرجستان را متهم به نسل کشی می کند. گرجستان روسیه را متهم دخالت و تجاوز می کند و مردم اوستیای جنوبی این وسط گیر افتاده اند و فریاد آنها زیر حرف های قلمبه سلمبه سیاستمداران و خنده و شادی المپیک گم می شود! ...
منابع [1]روسیه، دلیل عدم ثبات در قفقاز [2]تحلیل یوشکا فیشر از جنگ روسیه و گرجستان [3]گرجستان؛ میدان تسویه حساب روسیه و غرب [4]علت جنگ روسیه و گرجستان چیست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۷ساعت 9:46 توسط والح |
|
|
داشتیم در اینترنت می گشتیم که اتفاقی به زیاد بودن روزهایی تعطیلی رسیدم ، به مطالبی برخوردم که حیفم اومد در وبلاگ نگذارم. ايران بعد از پرو دومين كشور جهان از نظر كثرت روزهاي تعطيلي است. از 365 روز كاري تقويم سال، 104 روز به عنوان تعطيلات آخر هفته كسر ميشود. با توجه به اختلاف تعداد روزهاي سال شمسي و قمري، 20 الي 24 روز ديگر به مناسبتهاي مختلف از ميزان روزهاي كار كم ميشود. تدبیر- مرتضي شأني، ايران، روزهاي تعطيل و مراودات جهاني تطیلات رسمی ایران در سال 1387(آنچه در تقویم آمده)، 22 روز است. در حالی که: تعداد روزهاي تعطيل رسمي درکشورهاي مشابه ايران، مثلاً پاکستان 10 روز، ترکيه 8 روز، امارات متحده عربي 8 روز و مصر 13 روز است . http://news.gooya.com/economy/archives/025617.php به این روزهای تعطیل، فاکتورهای ساعات مفید کار را هم اضافه کنید که در همان روزهای غیر تعطیل هم، چقدر کار مفید انجام می شود؟ و تازه گیها خاموشی چند ساعته برق در ساعات کار. و یک حرف منطقی (امیدوارم به بحث سیاسی ربط داده نشود): آيت الله خزعلي دبيرکل بنياد بين المللي غدير وعضو سابق شوراي نگهبان پيشنهاد کرده بودند هر سال به مناسبت عيد غديرخم، سه روز تعطيل عمومي شود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد ۱۳۸۷ساعت 20:58 توسط والح |
|
|
اشاره: در جریان مشروطه افراد زیادی دخالت داشتند که اغلب آنها یا گمنام هستند و یا اطلاعات کمی درباره آنها وجود دارد. و افرادی هم هستند که مستقیما درگیر جریان مشروطه نبوده اند ولی به طور غیر مسقیم به بیداری و جنبش مردم برای مشروطه خواهی کمک کرده اند. در این نوشتار می خواهم چهار نفر از افرادی که در زمان جنبش مشروطه خواهی بودند و تاثیری در اوضاع سیاسی مردم ایران در آن زمان داشته اند را معرفی کنم. از جمله زنان مبارزی كه در تاریخ معاصر ایران تا حدود بسیاری ناشناخته مانده و اطلاعات چندانی از زندگی وی در دست نیست ، زنی است تبریزی به نام «زینب پاشا» كه به تنهایی نهضتی ماندگار و غرورآفرین بر پا ساخت. حركت دیگر زینب پاشا در جنبش مردم علیه گرسنگی و قحطی در سالهای انقلاب مشروطه متبلور می شود. « احتكار » در سالهای انقلاب مشروطیت در تبریز و آذربایجان بلای جان فقیران شده بود و محتكران و گرانفروشان از به ذلت نشاندن مردم ، پولهای كلان به جیب می زدند. حیدرخان عمواوغلی(تاری ویردیوف) در ارومو (ارومیه) به دنیا آمد. تحصیلات ابتدائی و دبیرستان را در ایروان با کسب مدال طلا به پایان رسانید.سپس در گرجستان به دانشگاه برق انیستیتوی پلی تکنیک وارد شد و در باکو در یک ایستگاه برق مشغول کار شد. به پیشنهاد مظفرالدین شاه، حیدرخان عمواوغلی مدت ۱۵ ماه در مشهد مشغول به کار انداختن کارخانه برق حرم امام رضا و بالا خیابان شد. پس از به توپ بستن مجلس به باکو رفت و در آنجا عدهای داوطلب فدایی را برای مبارزه با محمدعلی شاه و یاری مجاهدین تبریز روانه نمود و خود نیز به تبریز آمد. پس از فتح تهران به دست مشروطه خواهان به فعالیت مخفی انقلابی خود ادامه داد و به تهران بازگشت. تا اینکه محل زندگی او شناسایی شد. به دستور یپرمخان او را تبعید کردند. حیدرخان به روسیه و از آنجا به فرانسه و سوئیس رفت و به همکاران لنین پیوست. او در تأسیس حزب کمونیست ایران نقش موثر داشت و در طی اولین کنگره خلقهای شرق در ۲۵ ذیحجه ۱۳۳۸ ریاست کمیته مرکزی حزب کمونیست جدید را برعهده داشت. با شروع جنبش جنگل با آنان تماس گرفت و پس از مذاکرات طولانی، به یاران میرزا کوچکخان پیوست.پس از اختلافات و کشمکشهائی که در جنبش جنگل پیش آمد، حیدر خان در یکی از روستاهای گیلان محاصره و کشته شد.
کلنل محمدتقی خان پسیان مرا اگر بکشند قطرات خونم کلمه ایران را ترسیم خواهد کرد و اگر بسوزانند خاکسترم نام وطن را تشکیل خواهد داد در ۱۲۷۰ در تبریز زاده شد. در مدرسه لقمانیه تبریز به تحصیل علوم و زبانهای خارجی پرداخت و در پانزده سالگی به مدرسه نظام تهران راه یافت. به عنوان فرمانده گروهان به مأموریت همدان اعزام شد. در ۱۲۹۴در حمله معروف «مصلی» به روسها حمله کرد و ضمن شکست دادن و خلع سلاح آنها همدان را برای مدتی از منطقه نفوذ نیروهای روسیه خارج ساخت و به پاس موفقیت در مأموریت همدان از وزارت جنگ مدال طلای نظامی گرفت. کلنل به دلیل کارشکنی ها و بیماری ورم کبد به منظور معالجه در سال 1296 شمسی راهی آلمان شد. یندنبرگ سردار مشهور آلمانی که وصف رشادت های محمد تقی خان را شنیده بود از وی برای خدمت در ارتش آلمان دعوت به عمل آورد . پسیان با پذیرفتن این دعوت مشغول به دیدن آموزشهای هوانوردی و سپس خلبانی گشت و پس از 33 پرواز نام خود را به عنوان نخستین خلبان ایرانی در تاریخ ثبت نمود . پس از پایان گرفتن جنگ جهانی اول در ۱۲۹۷ به ایران بازگشت و به فرماندهی ژاندارمری خراسان منصوب گردید. بعد از اخراج قوام السلطنه، والی خراسان، خود زمام امور خراسان را در دست گرفت. پس از اینکه قوام به نخست وزیری رسید، با کلنل علناً مخالفت کرد و به او پیشنهاد نمود کشور ترک کند. اما کلنل مخالفت کرد. و قوام طی تلگرافهایی برای حاکمان و خوانین منطقه کلنل را یاغی و تجزیه طلب خواند و دستور شورش برعلیه او را صادر کرد. و سرانجانم در جریان سرکوب همین شورش ها که از طرف دولت قوام سازماندهی شده بود، در جریان سرکوب شورشیان کردهای قوچانی به دلیل اینکه مهماتش تمام شد و عدهای به خیانت کردند، تا آخرین فشنگی که داشت جنگید و کشته شد.در روز 16 مهر ماه 1300 شمسی با حضور گسترده مردم پیکر پاک و میهن پرستانه کلنل با اجرای تشریفات نظامی درکنار آرامگاه نادرشاه بزرگ به خاک سپرده شد . پسیان خدمات بسیار ارزنده ای به خراسان نمود که بخشی از آن شامل این موارد می باشد : بهبود وضعیت نابسمان اقتصادی و سیاسی خراسان - گرفتن مالیات از سرمایه داران و زمین داران بزرگ خراسان - جمع آوری سلاح های غیر مجاز در شهر - تشکیل کمیته عدالت برای رسیدگی به شکایات مردم - تشکیل کمیته مبارزه با مواد مخدر در خراسان - ایجاد انبار گندم مدرن ( سیلو ) - ایجاد سه مدرسه دولتی - تاسیس بانک - تشویق صادرات ایران - ایجاد تفریح گاههای سالم موسیقی و فرهنگی و دهها خدمات عمرانی و فرهنگی دیگر . در تشییع جنازه کلنل محمدتقی خان پسیان در سال ۱۳۴۰ هجری قمری عارف قزوینی شعری برای سنگ قبر وی سرود و بر روی این سنگ قبر حک شد. این سر که نشان سرپرستیست
امروز رها ز قید هستیست با دیدهٔ عبرتش ببینید کاین عاقبت وطنپرستیست
هوارد باسکرویل (Howard Conklin Baskerville) باسکریل در دهم ماه آوریل 1885 میلادی در محل نارث پلاته امریکا ( ایالت نبر اسکا ) متولد شد و در کالج این ایالت تحصیلات مقدماتی خود را انجام داد . از باسكرويل دست نوشتهاي به جا مانده است كه از علاقه او به پژوهش درباره زبان و فرهنگهاي بيگانه حكايت دارد. این جوان امریکایی، تحصیلات خویش را در دارالفنون "بزاستن" به پایان رساند. در پاییز سال 1908 به دعوت مدرسه مموریان تبریز، جهت تدریس به ایران آمد و در حالی که بیش از 23 سال نداشت شروع به تدریس کرد . درس عمده او تاریخ عمومی بود، ولی بعدا به موجب درخواست شاگردان ارشد و بعضی از معلمان مثل مرحوم شریف زاده ، کلاسی نیز برای تدریس حقوق بین المللی دایر کردند. این جوان پاک درون چون به تبریز رسید و سراسر شهر را پر از جوش و خروش یافت . خونش بجوش آمد و به آزادی خواهان دلبستگی پیدا کرد. با شریف زاده که از معلمان مدرسه مموریان بود ارتباط گرمی پیدا کرد و شهادت آن سید بزرگوار دل جوان امریکایی را تکان داد و شب و روز نا آرام گردانید . وی که در آمریکا دوره سربازی دیده بود و در آن زمینه اطلاعاتی داشت جوانانی را زیر دست خود گرفته مشق نظامی یاد میداد . برای این که سرکنسول آمریکا و مدرسه آگاهی نیابد حیات ارک را برای این کار برگزید و دسته خود را " فوج نجات " نامید. كنسول وقت آمريكا، با توجه به سياست دولت متبوع خود در حفظ بىطرفى، كوشيد تا باسكرويل را از اينگونه كارها باز دارد. باسكرويل با رد درخواست كنسول آمريكا، همراه يكى از روزنامهنگاران ايرلندي به نام مورا، آشكارا به ياري مشروطهخواهان تبريز برخاست و حتى از پذيرش درخواست ستارخان براي بازگشت به مدرسه و ادامه تدريس نيز، سرباز زد. او می گفت: تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است و این فرق بزرگی نیست.
فروردین ماه سال 1288 شمسی بود و تبریز روزهای سختی را می گذراند . از شب تا سحر و از پگاه تا غروب، گلوله های توپ و تفنگ بود که از هر سو بر سر مردم شهر میبارید و شهر از چهار طرف چنان در محاصره بود که بیم گرسنگی، همه را پریشان خاطر کرده بود و سختی نان و خوار بار و تلاشهای خدعه آمیز کنسولهای روس و انگلیس سردار و سالار را بر ان داشت که بار دیگر به جنگ بزرگی برخیزند و این بار غرب تبریز را برگزیده بر آن شدند که به شنب غازان که یکی از لشکرگاهای صمد خان شجاع الدوله بود یورش برند و چون بسیج نیرو میکردند باسکریول چنین خواست که فوج نجات در این تاخت پیش جنگ باشد . صبح دوشنبه 30 فروردین 1288/18 آوریل 1909 اولین کسی که قدم به میدان جنگ گذاشت و فوج خود را فرمان حمله داد باسکرویل بود و نخستین کسی هم که هدف تیر دشمن گردید و جان سپرد باز باسکرویل بود . روز بعد، مردم تبريز در يك آيين پرشكوه و با شركت مجاهدان و پيشوايان آنها، شاگردان باسكرويل و آمريكاييان تبريز، پيكر او را تشييع كردند و در گورستان ويژة آمريكاييان به خاك سپردند. در 30 فروردين 1338، آيين پنجاهمين سالگرد درگذشت باسكرويل در تبريز، به كوشش برخى از اعضاي باقى مانده از «فوج نجات» برگذار گرديد و تالار دبيرستان پروين (مموريال پيشين) به نام «تالار باسكرويل» نامگذاري شد.
از مهم ترين قالي هاي مشروطه ، قاليچه ايست كه پس از شهادت هوارد باسكرويل امريكايي به جهت سپاسگذاري از وي به دست زنان تبريزي بافته شد ، طرح آن ، لچك ترنجي و حواشي قاليچه نيز داراي طرح قاب قابي است ، به احتمال زياد تمام پشم داراي رنگ متن روناسي بوده ، لچكهاي اطراف نيز داراي طرح سرو نازهاي مارپيچ زيبا است ، در ترنج آن تصوير باسكرويل با مهارت و چيره دستي زياد نقش بسته ، همچنين در اطراف قاب ترنج به دو زبان نوشته شده :
( تصوير باسكرويل يادگار قدرشناسي از طرف جمعيت خيريه مركزي ايران تبريز ) اين قالي با كمال تاسف هرگز به دست مادر باسكرويل در آمريكا نرسيد و به طور مرموزي تا به امروز مفقود بوده ، كه اينك پس از 100 سال مي تواند سند مهمي از دوران مشروطه باشد .
منابع: «زینب پاشا» اسطوره مقاومت زن ایرانی دائره المعارف بزرگ اسلامی - باسکرویل سایت علمی پژوهشی فرش ایران - قالیچه باسکرویل
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۷ساعت 16:50 توسط والح |
|
![]() بوداغلار اولو داغلار
چشمه لی، سولو داغلار بوردا بیر آتلى اؤلوب گؤى کیشنر، بولود آغلار کنار کوهها، این سربلندان،
پر از چشمه، پر از آب غزل خوان. سواری مرده و در ماتمش ابر زند شیهه، میان برق و باران بوردان بیر آتلى گئچدى آتین اویناتدى گئچدى آى کیمى شفق ساچدى گون کیمى باتدی، کئچدى سحر آمد سواری از بر دشت
دمی جولان گرفت و تند بگذشت. چو مهتاب سحرگاهان شفق ریخت چو خورشید شبانگاهان بدر رفت. داغلارا قار دوشوبدو گؤر نه هامار دوشوبدو قبریمى یادلار قازیب اهلتیم دار دوشوبدو نشسته برف سنگین روی کهسار،
لطیف و نرم همچون خواب جوبار. مرا نااهل گوری کنده دل تنگ برش دیوار خنجر، بسترش خار. عزیزى یم غمده گول غمده دانیش، غمده گول آغ گونده گولن کؤنول مرد ایگیدسن غمده گول میان غم بزن لبخند هر دم،
بزن حرف و بزن لبخند در دم. دلا؛ لبخند تو چون آفتاب است اگر مردی بیفشان نور بر غم. آشدیم، آشدیم گول اولدوم بوى آتدیم سونبول اولدوم بیردیل بیلمز قوشودوم اوخودوم بولبول اولدوم شکفتم نرم ـ نرمک، گل شدم من،
جوانه بستم و سنبل شدم من. به گلشن بی زبان بودم، ز هر گل ورق ها خواندم و بلبل شدم من ![]() ![]() بایاتی: بایاتی یکی از رایج ترین ادبیات شفاهی مردم آذربایجان است. در بایاتی ها مضامین عمیق فلسفی، اجتماعی، تاریخی، دینی، اخلاقی و ... در چهار مصرع کوتاه بیان می شود. در واقع بایاتی عمومیتی همانند ضرب المثال ها در بین مردم دارد. شاعران بایاتی معلوم نیست؛ چرا که این اشعار را نه شاعران، بلکه مردم عادی به نسبت ذوق و استعداد خود سروده اند.
در آینده (شاید در روز ملی شعر و ادب) مطلبی در وبلاگ در مورد خصوصیات بایاتی خواهم گذاشت
با تشکر از دوستی که بایاتی های بالا را ترجمه کرده بودند: http://negaheman.blogsky.com
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد ۱۳۸۷ساعت 0:44 توسط والح |
|
|
من هم می میرم اما نه مثل غلامعلی که از درخت به زیر افتاد پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند وبا غیظ ساقه های خشک را جویدند چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟ من هم می میرم اما نه مثل گل بانو که سر زایمان مرد پس صغرا مادر برادر کوچکش شد و مدرسه نرفت چه کسی جاجیم می بافد؟ من هم می میرم اما نه مثل حیدر که از کوه پرت شد پس گرگ ها جشن گرفتند و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را در ته صندوق ها پنهان کرد چه کسی اسبهای وحشی را رام می کند؟ من هم می میرم اما نه مثل فاطمه از سرما خوردگی پس مادرش کتری پر سیاوشان را در رودخانه شست چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟ من هم می میرم اما نه مثل غلامحسین از مارگزیدگی پس پدرش به دره ها و رود خانه های بی پل نگاه کرد و گریست چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟ من هم می میرم اما در خیابانی شلوغ دربرابر بی تفاوتی چشمهای تماشا زیر چرخ های بی رحم ماشین ماشین یک پزشک عصبانی وقتی که از بیمارستان بر می گردد پس دو روز بعد در ستون تسلیت روزنامه زیر یک عکس 6در 4 خواهند نوشت ای آنکه رفته ای... چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟ شعر از : سلمان هراتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۷ساعت 19:37 توسط والح |
|
|
دوستان عزیز، ما چند روزی ، گشتی در اطراف زدیم. در میانه راه رسیدم به قلعه جوشون. از آنجا که تازه گیها مطلبی برای نوشتن نداریم، گفتیم حداقل در مورد این قلعه مطلبی بنویسیم. پیشایش از کیفیت پایین بعضی از عکسها عذر خواهی می کنم. چه کنیم که در حد "دانشجویی به سربازی" است.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۸۷ساعت 2:4 توسط والح |
|
|
اتوبوس شرکت واحد حرکت کرد. فریاد مردی که از پشت سر می دوید و فریاد می زد "نگه دار"، باعث توقف چند لحظه ای اتوبوش شد. بعد از شنیده شدن چند صدای بوق که طرف داستگاه کارت سارژی بود و مردم کارتشان را می زدند تا حضورشان را اعلام کنند، دیگر صدایی نمی آمد. صندلیها پر بود و چندین نفر ایستاده بودند. نزدیکهای ایستگاه اول دو تا دختری که نزدیک در وسط ایستاده بودند، شروع به حرف زدن کردند: اولی: من ترکی استانبولی را دیگه خوب می تونم صحبت کنم. و مرتبا چند تا کلمه ای که شب از ماهواره از کانال ترکیه شنیده بود تکرار می کرد راننده با بی حوصلگی رادیو خود را روشن کرد : ولادت با سعادت بانوی دو عالم و روز زن مبارک باد. دومی شروع به حرف زدن درباره فمنیست کرد و گفت که کشور فرانسه را دوست می دارد؛ چون که فمنیست از آنجا شروع شده است . و ادامه داد با حقوق زنان ... دختر دومی دیگر داشت حرفهایش را بلندتر می گفت؛ انگار که می خواست دیگران هم بشنوند. پسرهایی که نزدیکشان ایستاده بوند و تا حالا چند تا متلک انداخته بوند، با شروع شدن بحث حقوق زنان دیگر حرفی برای گفتن پیدا نکردند و مدتی ساکت شدند. عاقبت با حرف یکی از پسرها "استقلال هم این دوره را برد"، سر صحبت از نوع خودشان را باز کردند. و با "خاک بر سر تراکتورسازی که آبروی ما را برده" ادامه پیدا کرد... در دیگر قسمت های اتوبوس هر کس بدون توجه به حرفهای آن دو دختر و بحث فوتبال، سرشون به کار خودشون بود. انگار که این حرفها براشون تکرای شده بود. بعضی ها تو فکر بودند. بعضی وقتها صدای گریه بچه ای می اومد. انگار که مادر آن بچه اصلا حرفهای وسط اتوبوس را نشنیده و دائما به فکر اینه که بچشو ساکت کند. دو سه تا زن کنار همدیگر درباره پول آب و برق حرف می زدند و اینکه بانک چقدر شلوغ بود و چقدر پول پرداخت کرده اند و پول قبضها زیاد شده. زن و دختر کنار هم، از آریشگری تعریف می کردند که کارش خوبه. و پیر زن جلویی مرتبا از درد پاهاش برای بغل دستیش تعریف می کرد. دو دختر دیگر هم داشتند آهنگ بنیامین را بولوتوث می کردند و بحث بینشون درباره فیلمی بود که گلزار در آن بازی کرده بود. .... و در قسمت جلوی اتوبوس به جز چند نفر که گوششان را تیز کرده بودند تا حرفهای وسط اتوبوس را بشنوند بقیه سرشان به کار خودشان بود. در جلو صدای راننده از همه بلندتر بود که داشت از مزایای کارت های شارژی جدید که تازه اومده و دیگر مشکل بلیط و پول گرفتن و خرد کردن ندارند، حرف می زد و مرد کناریش که پشت میله ایستاده بود، با تکان دادن سر و گاهگاهی بله گفتن حرفهایی او را بی اخیار تائید می کرد. یکی از آنهایی که گوشش را تیز کرده بود، مش قنبر بود. او امروز دختری را دیده بود که مانتوش کوتاه بود. با شنیدن حرفهای حقوق زنان بی اخیار شروع به حرف زدن کرد " این دخترها و زنهای بی حجاب است که برکت را از بین ما برده اند ..." حالا دیگر صدای مش قنبر از همه بلندتر بود و بغل دستیش هم با بله گفتن و "درست است" حرفهای او را تائید می کرد. اتوبوس به ایستگاه پنجم رسید و چند نفری از جمله آن دو دختر وسط اتوبوس پیاده شدند. اما حرفهای مش قنبر تمومی نداشت و حالا شده بود یکه تاز میدان. پسرهای وسط اتوبوس هم گاهگاهی بین خودشان چیزهایی می گفتند و بلند بلند می خندیدند. مثل اینکه به حرفهای مش قنبر هم ارتباطی داشت. مش قنبر چگونه روزها را با خانواده سر می کند که حرفهای آن دو دختر براش ناراحت کننده است: بيداري ساعت حدود 5 صبح. خوردن صبحانهي از پيش تدارك دیده شده توسط منزل، سفارش به زنش در جهت اصلاح و ارشاد او و اينكه اگه بري خونهي ننت يا زنگ بزني به خواهرت،دست و پات رو قلم ميكنم. و تا کید بر اینکه همه اينها صرفا از سر انجام تكاليف الهي و حفظ سنتهاي مقدس است. رفتن به محل كسب و كار تا سر شب براي در آوردن يك لقمه نون حلال. برگشت به خانه و عدم پاسخ به سلام زنش و بچه هاش براي حفظ اقتدارملي افتخار مذهبي. گرفتن ايرادات مكرر از زنش از بابت بي تربيتي بچه ها، ضعف مديريت امور شكمي و آشپزخانهاي، اعتراضات شديد اللحن از بابت قبوض آب، برق، گاز، تلفن. شکایت از بعضی از اهالی کسبه، ... سپس احساس ضعف مفرط از بابت روزي پر كار و خواب. و فردا روز از نو و روزی از نو ... یادش آمد که دیروز موقع برگشتن از سر کار دخترش او را بازخواست می کرد که چرا امروز که روز زن است چیزی برای مادر نخریدی ؟؟ و در ادامه حرفهایی را زد که شبیه حرفهای این دو دختر بودند. و او در جواب کلی بد و بیراه علیه دانشگاه،و تلویزیون گفته بود که این حرفها را به شما یاد می دهند. او اصلا نمی فهمید که دخترش چه می گوید. اصلا قدیما از این حرفها نبود... . زنش هم به حرفهای دخترش اهمیتی نمی داد ولی مثل مش قنبر، سرش داد نمی کشید ولی ته دلش آرزو می کرد که کاشکی مش قنبر براش چیزی می خرید؛ مخصوصا اینکه چند لحظه پیش خواهرش بهش زنگ زده بود و از کادوئی که شوهرش براش خریده بود، کلی تعریف کرده بود. مش قنبر قطعا ناراحت شده بود که چرا دیروز حواسش نبود و چیزی برای زنش نخریده بود. پلاستیکی که در دستش بود و روش نوشته شده بود "کفش ... ". داخل آن هم معلوم بود که کارتن کوچکی هست. حتما او کفش برای همسرش گرفته بود... یکی دیگر که گوشش را تیز کرده بود تا حرفهای وسط اتوبوس را بشنود، حالا دیگر به فکر فرو رفته بود. او مرد جوانی بود که تازه صاحب فرزندی شده بود. با خودش فکر می کرد که چطور دیروز بعد از چند روز ایراد گرفتن زنش از او که "چرا یک روز بیرون غذا نمی خوریم، خسته شدم از بس که غذا درست کردم، ... خانم با اون دماغ کجش با شوهرش هر شب بیرون می روند و حالا تو ..."، حاضر شده بود که یک شب بیرون بروند؛ بلکه آن شب از نق زدنهای زنش خبری نباشد. اما افسوس که بیشتر هم شد و مرتبا می گفت "اعصابم خرد شد" و ایراداتی که تمومی نداشت از بدی غذا و رفتن با تاکسی و ترافیک و حتی طرز نشستن روی صندلی و خوردن شام شوهرش می گرفت. و آخرش تاکید می کرد که همش تقصیر توست که منو بیرون آوردی، مگه نمی شد تو خونه یک چیزی درست می کردم و تو کوفت می کردی!!؟ آن مرد جوان هر چی فکر می کرد تو حرفهای زنش به تناقض می رسید. به یاد حرفهای جمال زاده افتاد : زنهای این دوره نه ایرانی هستند ونه غربی؛ وقتی بهشون میگی غذا درست کن، میگه من برای پخت و پز و بشور و بساب نیومده ام. من زن متمدنم. و وقتی بهشون میگی : عزیزم پیانو بزن، میگه من مثل زنهای غربی نیستم که ادا در بیارم و یک زن ایرانیم !!. او ناگهان به یاد مادرش افتاد و حالا اصلا در مفهوم زن به تناقض رسیده بود. مادرش کجا و زنش کجا ... اتوبوس ناگهان ایستاد و حالا اتوبوس به ایستگاه هفتم رسیده بود. سر و صدای کسانی که پیاده می شدند و کسانی که سوار می شدند، چند لحظه مرد جوان را از فکر کردن باز داشت. حالا دیگر از مش قنبر هم خبری نبود. رادیو همچنان روشن بود. مجری رادیو گفت "بهشت زیر پای مادران است". مرد جوان با خودش فکر کرد که واقعا بهشتی که همه آرزو یش را دارند، زیر پای کسانی مثل زن او است که تازه مادر شده ؟؟. ناگهان تصمیمی عجولانه گرفت: اصلا من به بهشتی که زیر پای کسانی مثل زن من است هرگز نمی روم. و همان اول که از همه بازجویی می کنند و نامه اعمال همه را می بینند، من می گم که لازم نیست! من به تمام معنا گناهکارم و راهم را به طرف جهنم کج می کنم!! ... . احساس کرد که فکرهای احمقانه ای می کند . با خودش فکر کرد که چرا گروههایی مانند فمنیسم برای مردان تشکیل نمی شود؟؟. حالا اتوبوس به ایستگاه هشتم رسیده بود و او هم باید پیاده می شد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۸۷ساعت 22:34 توسط والح |
|
|
فیلم مولانا درحال ساخت است. چه خوب!! . و اما عوامل ساخت و اینکه کجا ساخته می شود: سرمايهگذاري و تهيه کننده فيلم : کشورهای قطر و امارات!!! محل فيلمبرداري: ترکيه و چند کشور عربي کارگردان: مظفر علي- هنديتبار نویسندگان فیلمنامه: مظفر علي از هند، کبیر هلمینسکی از آمریکا، میرا علی از هند، شما زیدی از هند و شاهرخ حسین از بریتانیا . مشاور فیلمنامه: دکتر دیپاک چوپرا هندی و دکتر لیندا سگر از آمریکا طراح صحنه : یوجنیو زانتی از آرژانتین فیلمبردار: ویتوریو استورارو اسم این فیلم "رومی: آتش عشق" است و با حمایت نخست وزیر هند از طریق شورای ارتباطات فرهنگی هند ICCR، دولت ترکیه، یونسکو، بنیاد فورد، بنیاد رومی و چند اسپانسر دیگر ساخته میشود. این خبر مال خیلی وقت پیش است و برای ما جای بحث فراوان دارد، که چندان خوشایند نیست. شاید بشود در این جمله خلاصه کرد که" کدام یک از اینها برای ما آشناست؟؟" من یکی که در حسرت این ماندم که ایران و جمهوری آذربایجان یک تکانی به خودشان بدهند. شاید بهتر است از ترکیه کمی یاد بگیرند که بعد از نامگذاری سال 2007 به نام مولانا، سال 2008 را به نام "محمود الكاشغري" دانشمند و واژهشناس قرن 11، و سال 2009 را نيز به نام حاج بكتاش ولي از صوفيان بزرگ كه نام او در آثار مولانا ذكر شده است، نامگذاري كرد. لازم به ذکر است که قطر و امارات سینمای بومی ندارد. آیا جای حسرت خوردن نیست که چرا ایران در هیچکدام از بخشهای ساخت فیلم نظارت ندارد؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر ۱۳۸۷ساعت 0:20 توسط والح |
|
|
نه... من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است می خواهم فریاد بزنم!
اما اگر نتوانستم سکوت می کنم خاموش بودن بهتر از نالیدن است ...
متن زیر عقاید خودم است و اصراری به درست بودن آنها ندارم. و با توجه به نوشته های خانم دروگر تصمیم گرفتم که نظر خودم را بنویسم. شریعتی در نوشته های خود، احساس می کنم که اصرار زیادی به اسلام گرایی دارد. مثلا کتاب "انسان بی خود" ایشان را که مدتی قبل بخشی از آن را خوندم، به طور خلاصه اینطوری آغاز می شود: در جامعه در هر دوره تاریخی یک جریان فکری وجود دارد . اگر ما جامعه را به صورت مخرطی در نظر بگیریم، پایین مخروط و در کل قسمت اعظم آن را توده عوام تشکیل می دهد. و در نوک مخروط نخبه گان فکری این جریان فکری قرار دارند که در واقع حرکت دهنده این جریان فکریند. حالا بعضی وقتها یک جریان فکری دیگری بین نخبگان ایجاد می شود. و این نخبگان با فکر جدید در مقابل جریان فکری حاکم بر جامعه قرار می گیرند. و بین این نخبگان و نخبگان جریان فکری حاکم بر جامعه بحث ها و کشمکش هایی شروع می شود . و در نهایت فکر جدید پیروز شده و در جامعه پا می گیرد . نخبگان فکری جریان قبلی به تدریج حذف می شوند. در پایان این بحث دکتر شریعتی به این نتیجه می رسد که من فکر می کنم که یک احساس مذهبی در حال شکل گیری است. و این احساس مذهبی نه آن مذهبی است که آخوند ها می گویند بلکه آن مذهبی که شیمیدانها و فیزیکدانها و در کل دانشمندانی که به آن می رسند. مذهبی است که انشتین از آن سخن می گوید. بعد از این بحث، من بقیه نوشته هایش را که می خوانم احساس می کنم که این احساس مذهبی را دکتر شریعتی می خواهد در اسلام گرایی خلاصه کند . من اینجوری فکر می کنم که مذهبی بودن یک چیز بالاتر از اسلامی بودن است و انشتین شاید به یهودی بودن فکر نمی کند بلکه این احساس مذهبی است که در او پیدا شده است و آن رسیدن و درک کردن خداست. من هم معتقدم که رسانه های به ظاهر ملی ما نسبت به دکتر شریعتی کم لطفی می کنند. تا آنجا که ما شنیدیم انقلاب با بودن و ترغیب سه عنصر شکل گرفت : آیت الله خمینی ، دکتر علی شریعتی ، مجاهدین خلق. ما کاری به گروه سوم نداریم که دچار انحراف شدند و ... و اما در مورد شیعه علوی و صفوی من کتاب دکتر شریعتی را نخوانده ام ؛ از کسانی که در مورد این کتاب حرفهایی را زده اند ، چیزهایی دستگیرم شده است. بعضی دوستان که بیشتر در خارجند و خودشان را امریکائی - ایرانی !! می نامند معتقدند که حکومت صفوی اتحاد مذهبی و زبانی ایران را از بین برد. و دوستان داخلی که پای منبر و مسجد نشسته اند و چشمشان به کتاب شیعه علوی و شیعه صفوی افتاده، همانطور که می دانید معتقد به منحرف شدن شیعه اند. من احساسم این است که این دوستان در حق حکومت صفوی کم لطفی می کنند. اصولا هر مکتب فکری و مذهبی با گذشت تاریخ و نسبت به جامعه ای که در آن پیروانش به آن متتقدند دچار تغییراتی می شود. نمونه اش مذهب مسیحیت که وقتی از شرق به غرب رفت دچار تغییرات فراوانی شد. به طوری که دین مسیحیت که یک دینی است کاملا صلح دوست و انسان دوست است و دائما از بخشش و انسان دوستی صحبت می کند ، توصیه می کند که حتی دشمنانشان را ببخشند، وقتی در اروپا رواج می یابد بیشترین جنگها و بیشترین خونریزیها در طول تاریخ بین پیروان این مذهب شکل می گیرد. کلیسا به قدرتی تبدیل می شود که خود را همه چیز مردم می داند. چه بسیار افرادی را با آتش ملایم می سوزانند که مرگ آنها سخت و دیرتر باشد. در اروپا تمامی مرکز تا کلیسا ها با سازماندهی قوی ایجاد می شود ولی اسلام که پیامبر آن پیامبر سلاح است و برخلاف مسیحیت ، بیشتر با سلاح گسترش می یابد، چنین سازماندهی قوی وجود ندارد. این سازماندهی و خونریزی مال دین مسیحیت نیست، بلکه مال پیروانش است که ایجاد می کنند. و مسحیت را برای آنچه که خودشان دوست دارند باشد، تغییر می دهند. عرضم اینست که اگر حکومت صفوی باعث تغییراتی شده است، این تقصیر حاکمان نیست و جبر زمان و موقعیت حاکم چنین چیزی را بوجود می آورد. صفویه در دوره ای آغاز به کار می کند که نزدیک به یک قرن اختلاف و کشمکش ایران را نابود کرده است. صوفی گری در همه جا شایع شده است . شاه اسمائیل در جای می خواهد حکومت را تشکیل دهد که همسایه قدرتمندی به نام امپراطوری عثمانی قرار دارد. امپراطوری ای که خود را خلیفه مسلمین می نامد و تقریبا تمامی سرزمین های اسلامی را در دست دارد. و قلب اروپا را نشانه گرفته است و تا بالکان پیشروی کرده است. مردم اروپا را به این باور رسانده که سه چیز وحشتناک است و از آن نمی شود فرار کرد : طوفان، سیل و "یئنی جری" ارتش معرف عثمانی. شاه اسمائیل چه جوری می توانست شیعه علوی را علم کند؟. او باید یک چهره تقدسی به دستگاه خلافت می داد. که مردم آنرا حمایت کنند. چنانچه بعد از سقوط این سلسله مردم همیشه آرزوی برگشت این سلسله را می کنند. و خاندان صفوی را به دیده احترام می نگرند و برخلاف دیگر حکومت ها که بعد از آنکه سقوط می کنند معمولا افراد وابسته به حکومت کشته می شوند و حکومت تشکیل شده جدید از آنها به بدی یاد می کند. ولی برای خاندان صفوی این مسائل پیش نمی آید. مثلا الان که کشور به نام حکومت اسلامی اداره می شود، با این همه منتقد و دانشمند دینی، چقدر نزدیک به اصول اسلامی است. و کشور عربستان که حاکمانش حکومت را اسلامی می نامند، آیا واقعا همان اسلام زمان پیامبر است؟. جالب این است که این دو کشور اسلامی با هم مشکل دارند. این که "تشيع صفوي ، به گذشته تملك داشت، نه به حال، به درد زندگي بعد از مرگ ميخورد، و نه دوران حيات انسان." از نظر من اشتباه است. حکومت صفوی، ایران را تا آنجا که می تواند از صوفی گری نجات می دهد. صوفی گری قبل از حکومت صفویه بوجود آمده بود و شایع شدن آن به علت شکست معتزله در مقابل اشاعره بود. و آخرت گرائی سالها قبل بوجود آمده بود و مربوط به سلسله صفویه نبود. این که "روزانه هزاران كارگر و زنخانهدار براي استماع سخنان او به آنجا بيايند."، اگر منظورتان توده عوام جامعه است، به نظرم درست نیست. تا آنجا که من شنیده ام ، دکتر شریعتی نتوانست توده مردم را به حرکت در آورد و مخاطبانش نخبه گان و تحصیل کرده گان بودند. ایشان توانست تاثیر عمیقی بر قشر تحصیل کرده بگذارد ولی توده مردمی که اغلب بی سواد بودند قادر به درک سخنان ایشان به نسبت آنچه که از طرف ملاها گفته می شد نبودند. به هر حال دکتر شریعتی حرکت بزرگی را شروع کردند و از افتخارات این سرزمین می باشند. من نوشته های ایشان را بسیار دوست دارم. حداقل مثل نوشته های خشک آخوند ها نیست. اینها صرفا عقاید خودم بود. از دوستان تقاضا دارم در صورت درست نبودن راهنماییم کنند..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۸۷ساعت 22:30 توسط والح |
|
این هم از برگه ما علاوه بر دو سال، سه ماه هم اضافه خدمتی داریم. حالا چرا نمی دانم؟؟. خدا را شکر!!، زبان انگلیسی را بهتر یاد می گیریم، با چند تا الاف دیگر مثل خودمان هم آشنا می شویم. کار اداری یاد می گیریم، کدوم کار اداری نمی دانم؟؟. در زمان کارآموزی یادش بخیر که چیزها یاد گرفتیم، حالا بماند سربازی... و چه خوب که سختیها و ناملایمات مرا مثل پولاد آب دیده خواهد کرد. و من بعد از آن با کوهی از تجربه باز خواهم گشت. تجربه ها چنان زیاد خواهد بود که که حتی جیب هایم را پر تجربه میکنم!!. و از همین الان بگم که خیال فروش دارم، پس بشتابید که تموم شد ... آه گفتی استراحت!! چقدر قدر خسته ام، کاش می شد که به سربازی چند سال دیگر هم اضافه کنند که خستگی بیست و اندی سال استراحت از تنم دربیاد!!!! من تا حالا چندین بار شده که ساعتها تو اداره ها ویلان گشته ام ولی خوب نتوانسته ام با سیستم کار دولتی آشنا بشم. در سربازی بهتر درک خواهم کرد. تازه اگر تا حالا با ویستا کار نکرده ام، می توانم در سربازی یاد بگیرم و .... و تو چه خوب بودی سربازی، تو پلی به آرزوهای من خواهی بود. چقدر دنبال چیزی مثل تو می گشتم آب در کوزه و ما ... کاشکی تا برج هشت این ماههای الافی زودتر تما بشه تا ما به مرد دلمان برسیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۷ساعت 2:5 توسط والح |
|
|
آن یکی گفت "خدمت سربازی، خدمت واقعا مقدسی است" و دیگران هم این حرف را پشت دفترچه های سبز رنگ نوشتند و تحویل جوانانی که تازه پشت لبشان سبیل سبز شده بود، دادند. نفهمیدیم چگونه مقدس است وقتی که دو سال از بهترین سالهای عمر خود را در اختیار خود نیست و بعد از سه ماه آموزشی به بیگاری مقدس شرفیاب می شود!! و اکثرا کارهایی انجام می دهد که بیهوده ، زائد و قابل حذف هستند. و یا در شهرک های سپاه و ارتش به بردگی مدرن مفتخر می شود!!. نفهمیدیم چگونه مقدس است وقتی که بسیاری از آنها در خلال سربازی به مواد مخدر و یا مشروب مبتلا شده و یا لااقل سیگاری می شوند. نفهمیدیم چگونه مقدس است وقتی که اکثر جوانان از آن فرار می کنند؛ و آنان به سربازي نه به عنوان وظيفه ملي و شرعي بلکه به عنوان جبر و زور نگاه ميکنند. نفهمیدیم چگونه مقدس است وقتی که سرباز در آرزوی پول تو جیبی است!!؛ و با آن پول ماهیانه ناچیز شرم آور، حتی نمی تواند راحت به خانه اش برگردد. نفهمیدیم ... آن جوان ايراني حاضر است در زمان جنگ جان خود را تقدیم کند ولي حاضر نيست در زمان صلح عمر خود را بيهوده هدر بدهد... . "در جنگهای پیچیده امروز و آینده از یک سرباز حداکثر دوساله و بدون گذراندن دورههای تخصصی که آموزش آن چندين سال طول ميکشد چه کاری بر میآید. در واقع پيشرفتهاي تكنولوژيك كارايي سربازان وظيفه را به نحو چشمگيري كاهش داده است. " با این استدلال دنیا به سمت ارتش حرفهای و حذف سربازي است. وضعیت ما از کشور لبنان که بدتر نیست. این کشور که در همسایگی اسراییل قرار دارد و هنوز در بخشهایی از کشورش با اسراییل درگیر است، ظاهرا ابتدا سربازی را به نصف کاهش داد و سپس قانون ارتش حرفهای را تصویب و سربازي را حذف كرد. کشورهای جهان از لحاظ وضعیت نظام وظیفه به 7 گروه تقسیم می شوند که متاسفانه ایران به همراه کشورهایی چون بورکینافاسو! در آخرین و بدترین گروه قرار دارد:
1- كشورهايي كه سربازي اجباري را حذف کرده اند.(۱۰۶کشور، ۵۳%) 2- کشورهایی که سربازی اجباری یک سال و یا کمتر دارند. (25كشور، 1۳%) 3- کشورهایی که صرفا در امور مدنی یا به صورت نظامی غیر مسلح سربازي دارند.(7 كشور، 4%) 4- کشورهای که سربازی انتخابی دارند.(11 كشور، 6%) 5- کشورهایی که مدت سربازی را به 18 ماه کاهش دادهاند. (9 كشور، 5%) 6- اسامی کشورهایی که از ترکیب نیروهای داوطلب و اجباری استفاده می کنند. (1۱ کشور،۶% ) 7- کشورهایی که سربازی اجباری بیش از 18ماه، غیر انتخابی و همراه با به کار گیری در امور عملیاتی نظامی دارند. (۲۶كشور، ۱۳%) برای دیدن لیست این کشورها به لینک زیر مراجعه کنید: جدول مقایسهای ۱۹۵ کشور جهان از لحاظ وضعیت نظام وظیفه
در ضمن چند روزی است که گروه ما به سربازخانه با سربازان افسرده تبدیل شده است ؛ نه کسی میاد، نه کسی حرف می زنه...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۷ساعت 0:22 توسط والح |
|
|
هر قسمت این سرزمین برای خلق من مقدس است. هر درخشندگی و برق برگ های کاج هر ساحل ماسه ای هر مه در جنگل های تاریک هر روشنی زمزمه کوچک ترین حشرات در اندیشه و تجربیات خلق من مقدس است. ... صخره ای ترین قله ها زیباترین بیشه ها گرمای بدن اسب های کوچک و گرمای بدن انسان ها همه و همه به خانواده بزرگ تعلق دارند. ... چه چیز دیگر در زندگیست اگر انسان فریاد تنهایی گنجشک و یا مناقشه غوکان برکه را در شب نشنود؟ ... و بوی باد که پاکیزه می شود از باران ظهر و یا سنگین می شود از بوی درختان کاج اینها بخش از حرفهایی است که سیاتله رئیس قبیله ای از سرخپوستان در جواب نامه رئیس جمهور وقت امریکا که درخواست خرید زمین های سرخپوستان را کرده بود، نوشته است. حرفهای که به قول خودش "چونان ستارگانی هستند که هرگز غروب نخواهند کرد" . امروز روز جهانی محیط زیست است. بهانه ای شد که حداقل بتوانیم در این روزها یادی از مادرمان طبیعت بکنیم. ما همه جزئی از طبیعت هستیم و قطعا هر ضربه ای که به طبیت وارد می آوریم، انگار به خودمان زدیم به قول سیاتله: به کودکان تان بیاموزید زمین مادر ماست هر آن چه زمین مبتلا می شود مبتلا می شوند فرزندان زمین هم مسئله حفاظت از محیط زیست به شخص ،گروه یا کشور خاصی تعلق ندارد بلکه این وظیفه همه است. و عجیبتر اینکه این مسئله با این که اغلب تکرار می شود و اغلب رسانه های گروهی همواره فریاد حمایت از محیط زیست را سر می دهند ولی اغلب نتیجه مطلوبی گرفته نمی شود و هر روز اوضاع زمین و اکوسیستم بدتر از روز قبل است. به نظر می رسد این مسئله نتیجه کوتاهی تک تک ماست ، شما دوست عزیز به عنوان نمونه تا حالا چیکار کردی؟؟ شاید این را بدانید که شیر ایرانی که نقش آن زمانی نماد هویت ملی و زینت بخش پرچم کشور ایران بوده است امروز دیگر اثری از آن نیست. و از ببر مازندران چند عکس و یک تیکه پوست مانده است و حالا نوبت یوز پلنگ است که بعد از مدتی از صحنه روزگار حذف شود. و شاید این بار نوبت دریاچه ارومو (ارومیه) است که بعد از دراچه آرال و دریاچه هامون خشک شود. انسان عضوي از طبيعت است، اگر از آن محافظت نكند، خود قرباني آن خواهد شد. خشک شدن دریاچه ارومیه مساوی با ایجاد طوفانهای نمک در این منطقه و هزاران بدبختی دیگر که من نمی دانم و کارشناسان می دانند و بدبختیهای دیگر که کارشناسان هم نمی دانند. همانند افزایش طوفانهای شن در سیستان و بلوچستان و خرسان جنوبی بعد از خشک شدن هامون. به نظر خودم بیشتر بی توجهی ها از جانب مردم است. یادم است زمانی که در روستا بودم، کنار روستای ما یک قعله ای است به اسم قعله جوشین، مسئولین به خاطر این که قبل ها بز کوهی در این قعله زیاد بوده است تعدادی بز کوهی را در این منطقه رها کردند و مردم هم در کمال بی انصافی در مدت کمتر از یک هفته تمامی آنها را شکار کردند. من نمی دانم دیگر چی بنویسم؛ شاید تنها راه همین است که یاد بگیرم و یاد بدهیم که با طبیعت مهربانتر رفتار کنیم. این را هم بگویم که در غرب، زنان را مظهر احساس و طبیعت می دانند و زنان خودش را مسئول حفاظت از محیط زیست می دانند.
در منطقه ما این خبرها بود ... دریاچه ارومیه که جای خود دارد و بحث ها پیرامن آن زیاد است. حتما این لینک را بخوانید و عکس هایش را به دقت نگاه کنید. دیده بان محیط زیست ایران اگر درست یادم باشد، اولین بار ژاپنی ها خواستند که یک پل شیشه ای در دریاچه ارومیه بزنند. در عوض خواستار واگذاری املاح این دریاچه به مدت ۵ سال به آنها بودند. مسئولین ایران بعد از کلی حساب و کتاب دریافتند که املاح این دریاچه خیلی با ارزشتر از این حرفهاست و نپذیرفتند. در سالهای بعدی ایرانی ها خودشان یک پلی زدند که متاسفانه چندان از افتتاح این پل نگذشته بود که با یک طوفان خراب شد!!. و بعد از آن حرف و حدیث ها دوباره بر سر ایجاد یک پل محکم مجددا شروع شد. درست نمی دانم که الان وضعیت پل این دریاچه در چه وضعیتی است. قبلا که چندین بار به ارومیه رفته ام خیلی جالب بود. از دو طرف چندین کیلومتر خاک در دریاچه ریخته بودند و چون وسط دریاچه عمقش زیاد بود هر چی خاک می ریختند برای زدن راه جواب نمی داد. این چندین کیلومتر بین دو طرف را با کشتی می پیمودیم. کشتی ها ماشین ها را با تعداد ۴۰ تای و ۸۰ تای سوار می کردند و آن طرف پیاده می کردند. گاهی می شد ساعت ها منتظر سوار کشتی می شدیم . جاتون خالی خیلی جذاب بود. بعد از دریاچه ارومیه جنگل های آراز بار (ارسباران) است که خیلی مهمند. و از طرف دیگر قعله تاریخی بابک حساسیت آنرا زیاد کرده است. بگذریم که این روزها از نظر سیاسی هم حساس شده است. به هر حال این جنگل در کنار رود آراز (ارس) محیط زندگی بسیاری از گیاهان و جانوران از جمله سیاه خروس در حال انقراض است. و خبر خوش از این جنگل : بعد از گذشت ۴۰ سال که همه فکر می کردند نسل گوزن شوکا در این جنگل از بین رفته، چند روز پیش یک بچه شوکا در این جنگل پیدا شد. یادمان نرفته زمستان دو سه سال پیش، زمانی که یک خرس از سرمای زمستان به دانشگاه آزاد تبریز پناه آورده بود و دانشجویان سازمان محیط زیست را خبر کرده بودند. و این سازمان در اداره عریض و طویلش یک فشنگ بیهوش کننده نداشت!!. و مسئولین محترم با فشنگ شکاری خرس را کشته بودند. و اما اصفهان به رود زاینده رود می نازد (ما هم همینطور) و تبریز از رود آجی چای خجالت می کشد. در زمان شاه این دو رود که از وسط شهر می گذرند از خشکسالی، خیلی کم آب شدند. و دولت وقت طرح آبگیر کردن این دو رود را مطرح کرد. زاینده رود آبگیر شد اما رود آجی چای تنها اسمش به فارسی تغییر یافت!! و مهرانه رود شد. و حالا پرونده خاک خورده اش چند وقتی باز می شود و با سر و صدا این طرح مطرح می شود و بعد از چند مدتی دوباره سر و صداها می خوابد. این رود الان محل دفع زباله های شهری شده است. یعنی اگر رودی نبود خیلی بهتر بود. ... راستی از اطراف شما چه خبر؟؟؟ من خیلی دوست داشتم مطالب خوبی آماده می کردم. اما چه کنم که وقت نیست و قدرت بیان ما ضعیف. درخواستم از دوستان این است که در قسمت نظرات یا پستهای جداگانه مطالب را تکمیل کنند. چیزها دیدیم در روی زمین شاعره ای را دیدیم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت و شبی از شب ها.. مردی از ما پرسید تاطلوع انگور چند ساعت راه است ؟! من صدای نفس باغچه را میشنوم.. و صدای ظلمت را وقتی از برگی میریزد و صدای سرفه روشنی از پشت درخت عطسه آب از هر رخنه ی سنگ و صدای صاف باز و بسته شدن پنجره تنهائی..... (سهراب سپهری) این لینک ها را بخوانید: حيوانات منقرض شده و در حال انقراض ايران 127گونه جانوري ايران در حال انقراض است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت 21:35 توسط والح |
|
|
اشاره: به خاطر عشقی که مثل اکثر هموطنان و هر آن کس که نوشته ای از شهریار خوانده و عاشقش شده داشتم، و مثل هر کس دیگر با شعر او به یاد دوران کودکی و خاطرات شیرین روستا افتادم و با غمهای شعرش بچگانه گریه کردم. و به خاطر فیلم شهریار و پرفروش ترین شدن دیوان شهریار در نمایشگاه اخیر و متاسفانه و با کمال اندوه وجود یکسری بحثهای ناخوشایند در مورد شهریار، تصمیم گرفتیم مطالبی را به عنوان انجام وظیفه در اینجا گردآوری کنم. صد البته نوشته حاضر نیازمند نظرات شما دوستان بزرگوار است. شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی شیر دیر "شهریار" ین شعری، الینده شمشیر کیم دئیر من بئله بیر شیرله دعوایم گلیم ؟ (شیر شمشیر بدست است، شعر شهریار کی حریف این شیر باشد در این کار و زار؟)
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 18:39 توسط والح |
|
|
دوستان، ویروس پر حرف تو کارگاه را که یادتون نرفته. شاید همین الان هم داره خودنمایی می کنه و بیشتر از گذشته خودمونی شده. همون ویروس زرد بالای دسکتاپ را می گم. بله دوستان ماهها با این ویروس سر و کله زدیم و نمی دانستیم اسم و رسم داره و خارجیه !!!!. یک روز رفتم تو دانشکده کشاورزی و دیدم رو میز پر برگه هایی است که از مطالب این ویروس پرینت گرفته شده است . با تعجب از بچه ها پرسیدم که چه خبر شده است. گفتند هر وقت کامپیوتر رو به پرینتر وصل می کنیم این ویروس شروع به پرینت کردن مطالب خودش می کنه !!!. اما این ویروس برام اومد داشت: خسروی ، خاقانی و ولوی تو اتاق اساتید بودند. و من قرار بود برای ولوی مثلا پروژه رو نشون بدم . از شانس من هم اون روز مثل اینکه بچه ها ولوی رو اذیت کرده بودند و اعصابش چندان خوب نبود. و قرار بود درباره پروژه از من سوالاتی بپرسته و من هم خدا خدا می کردم که دست از سرم من برداره. همین که فلش رو به کامپیوتر زدم این ویروس زرد ما افتاد تو کامپیوتر. ولوی با تعجب گفت : چی، چی شد، این چیه. من هم دیگه خودم را پاک باختم . سوالات درباره پروژه که هیچ ، در مورد این ویروس هم باید توضیح بدم من توضیح دادم که ویروس تو کارگاه افتاده و همه چیز رو به گردن مسئولین سایت انداختم که به کارگاه نمی رسند. همین جوری داشتم می گفتم که ولوی رو به خسروی کرد و گفت: این ویروس را شما دیدید. و بعد از آن بحث درباره ویروس بین آن سه شروع شد. خسروی از شاهکاریهایش گفت که تو کاردانی 10 ماه وقت گذاشته و ویروس نوشته و خاقانی هم درست یادم نیست که چی گفت و ولوی هم برای اینکه کم نیاره یک چیزهای من درآوری از خودش تعریف کرد. آخ که چقدر قدر خوشحال شدم. اصلا باورم نمی شد. ولوی یادش رفت که اصلا چه کار با من داشت. یک ویروس کنزی افتاده تو کامپیوترم که ویروس یابها نمی توانند پاک کنند. امشب داشتم به خاطر همین مسئله تو سایت ها گشت می زدم. که یه جایی به مطلب زیر رسیدم و این خاطره یادم افتاد و چون سید درخواست کرده بود که خاطره بنویسم و حداقل روی علی رضایی رو کم کنم (مثل اینکه تو گروه شبانه ها بازار سیاه راه انداخته و نیم نگاهی هم به ما نمی کنه) تصمیم گرفتم که این خطره رو تو این شب جمعه بنویسم که خودش در زمانهای آینده که دارم وبلاگ رو برانداز می کنم یک خاطره دیگر بشه. امیدوارم که شیرین بوده باشد. راستی بعضی وقتها از خودم می پرسم که اگر ولوی رو نداشتم چیکار می کردم !!!.
آشنایی با عملکرد و روش مقابله با ویروس سالدوست ، یکی از جدیدترین ویروسهای شایع ایرانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 23:17 توسط والح |
|
|
دوستان عزیز 4 تا PDF اینجا می زارم که در مورد شبکه است. به نظر می رسه اکثر آن چیزهایی که شما در مورد شبکه نیاز دارید تو این PDF گفته شده است. در ضمن در آموزشگاههای مختلف این کتابها تدریس می شه. متنش انگلیسی هست ولی ساده هست. همچنین مراحل مختلف تنظیمات شبکه رو با شکل نشان داده که خیلی راحت شما می توانید جریان کار رو بفهمید. من خودم با این انگلیسی ضعیفم قسمتهای RRAS رو خواندم. به نظرم آومد که راحت هست شما دوستان که جای خود دارید. دانلود کنید: managing, and maintaining a microsoft windows server 2003 invironment implementing ,managing, and maintaining a microsoft windows server 2003 network infrastructure planning, and maintaining a microsoft windows server 2003 network infrastructure
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 22:29 توسط والح |
|
|
یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول والاحوال حوّل حالنا الی احسن الحال
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز
امیدوارم حالتون خوب باشد. عید تون مبارک. روزهای خوبی را در این سال برای شما آرزو میکنم. افتخار دارم با قول مساعدت عده ای از دوستان در روز اول و ساعات اول سال 87 وبلاگ گروهی را ایجاد کردیم. به امید اینکه سالهای سال فعال باشد. وبلاگ گروهی را به خاطر مشکلات زیادی که در ارسال مطلب به گروه آقای خوشبختیان وجود داشت ایجاد کردیم. ما منتظر حضور گرم و صمیمانه شما دوستان عزیز هستیم. خیلی خوشحال می شویم که از نوشته هایتان استفاده کنیم. اگر می خواهید در این وبلاگ عضو شوید لطف بفرمایید یک نام کاربری در قسمت "نظر" و یا به ایمیل بنده valeh_khodaiy@yahoo.com ارسال بفرمایید. ما منتظر حرف های دلنشین عزیزان هستیم روزگار خوش، زندگی تان شیرین ، ایام به کام و روزهای پر از موفقیت داشته باشد.
اي آنکه به تدبير تو گردد ايام اي ديده و دل از تو دگرگون مادام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۸۷ساعت 9:31 توسط والح |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفت ، و چقدر زود دير مي شود ، مي گويم دل ها زمان نمي شناسند و تاريخ نمي دانند . دل ها مدرسه نرفته اند تا كلاس تاريخ را چشيده باشند . دل ها هر جا كه باشند مي تپند ، در خاطر دوستان ، در مهر همراهان .
شايد بار ديگر كوه ، بنددره ، چهار ده ، نارمنج ، .... |
| آرشيو موضوعي |
|
کار و اشتغال کامییوتر و IT عمومی خاطرات محیط زیست شعر و ادبیات شخصیت ها سربازی |
| جستجو در وبلاگ | ||
|
||
| پيوندهاي روزانه |
|
سفرنامه مشهد مقاله ي برنامه نويسي usb یک درایور ساده برای ویندوز مثال هایی از کتاب کرک اسمبلي مخصوص ويندوز XP آرشيو پيوندهاي روزانه |