نوشته هايي برای بودن

اشاره: به خاطر عشقی که مثل اکثر هموطنان و هر آن کس که نوشته ای از شهریار خوانده و عاشقش شده داشتم، و مثل هر کس دیگر با شعر او به یاد دوران کودکی و خاطرات شیرین روستا افتادم و با غمهای شعرش بچگانه گریه کردم. و به خاطر فیلم شهریار و پرفروش ترین شدن دیوان شهریار در نمایشگاه اخیر و متاسفانه و با کمال اندوه وجود یکسری بحثهای ناخوشایند در مورد شهریار، تصمیم گرفتیم مطالبی را به عنوان انجام وظیفه در اینجا گردآوری کنم. صد البته نوشته حاضر نیازمند نظرات شما دوستان بزرگوار است.  

شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق        به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی

شیر دیر "شهریار" ین شعری، الینده شمشیر    کیم دئیر من بئله بیر شیرله دعوایم گلیم ؟

(شیر شمشیر بدست است، شعر شهریار    کی حریف این شیر باشد در این کار و زار؟)

 

شهـرت شهـریار تـقـریـباً بی سابقه است، تمام کشورهای فارسی زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه یک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را می سـتایـند. شهریار که منتقدان را به هیچ می‌گیرد و برایش صرفا آفرینیش شعری و بیان احساس خویشتن فارغ از گفته‌های این و آن موضوعیت دارد و بس.[10]

شهـریار روشن بـین است و از اول زندگی به وسیله رویا هـدایت شده است. دو خواب او كه در بچـگی و اوایل جـوانی دیده، معـروف است .[1]

اولی خوابی است كه در سیزده سالگی موقعـی كه با قـافله از تـبریز به سوی تهـران حركت كرده بود، در اولین منزل بـین راه - قـریه باسمنج - دیده است؛ و شرح آن این است كه شهـریار در خواب می بـیـند كه بر روی قـلل كوهـها طبل بزرگی را می كوبـند و صدای آن طبل در اطراف و جـوانب می پـیچـد و به قدری صدای آن رعـد آساست كه خودش نـیز وحشت می كـند. این خواب شهـریار را می توان به شهـرتی كه پـیدا كرده و بعـدها هـم بـیشتر خواهـد شد تعـبـیر كرد.

خواب دوم را شهـریار در 19 سالگـی می بـیـند، و آن زمانی است كه عـشق اولی شهـریار(که خود آن را عشق مجاز نامیده) دوران آخری خود را طی می كـند و شرح خواب به اختصار آن است كه شهـریار مـشاهـده می كـند در استـخر بهـجت آباد (قـریه ای واقع در شمال تهـران كه سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالی تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقه خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را می بـیـند كه به زیر آب می رود، و شهـریار هـم به دنبال او به زیر آب رفـته ، هـر چـه جسـتجو می كـند، اثـری از معـشوقه نمی یابد؛ و در قعـر استخر سنگی به دست شهـریار می افـتد كه چـون روی آب می آید ملاحظه می كـند كه آن سنگ، گوهـر درخشانی است كه دنـیا را چـون آفتاب روشن می كند و می شنود كه از اطراف می گویند گوهـر شب چـراغ را یافته است. این خواب شهـریار هـم بـدین گـونه تعـبـیر شد كه معـشوقـه در مـدت كوتاهی از كف شهـریار رفت و در منظومه ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـریار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه ای به شهـریار دست می دهـد كه گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوی را در نـتـیجه آن تحـول می یابد.

غزل "آمدی، جانم به قربانت، ولی حالا چرا" جان مایه یکی از فراموش نشدنی ترین برنامه‌های گلهای رادیو ایران شد و شادروان بنان نیز با درک کامل احساس شاعر این غزل را چنان خواند که هرگز فراموش نخواهد شد.

   شهریار شرح حال مرموز و اسرار آمیزی هـم دارد. لطف الله زاهدی از دوستان شهریار در كتاب خود درباره او می نویسد كه شهریار در تهران و از سال 1307 تا 1309 به جلسات احضار روح می رفت. او می گوید: " در سال 1319 درویش شد و قرار بود كه خرقه بگیرد و جانشین پیر شود ولی به علت شهودی كه برایش پیش آمد از این مسیر منصرف شد و بسیاری از عادات خود را تغییر داد، از جمله سه تار را كه تا آن زمان می نواخت كنار گذاشت و مواد مخدر را كه حدود 30 سال به آن معتاد بوده است، ترك كرد (زاهدی، ص 62) و بیش تر به قرآن خواندن و عبادت مشغول شد." [1]  و [3]

در حوالی سالهای ۱۳۳۴ تا ۳۵ شهریار به نوعی از مردم دوری گزیده به انزوا گروید و به خطاطی وکتابت قران کریم روی آورد(لازم به ذکر است شهریار در هنر خوشنویسی به واقع استاد بوده و نمونه آثاری که از او بر جای مانده بر این مدعا شهادت می دهند) در این مدت اونه کسی را می پذیرفت و نه به مجلسی می رفت تا اینکه روزی انزوا را می شکند و فریاد بر می آورد "من به قسمتی از گنجینه های قرانی دست یافته ام !" [4]

 

شهریار و عشق او

شهـریار یک عشق اولی آتـشین دارد که خود آن را عشق مجاز نامیده. در این کوره است که شهـریار گـداخـته و تصـویه می شود. غالـب غـزلهـای سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آیـنـد است، یادگـار این دوره است. این عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـیـده (زفاف شاعر) کـه شب عـروسی معـشوقه هـم هـست، با یک قوس صعـودی اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفانی و الهـی تـبدیل می شود. ولی به قـول خودش مـدتی این عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـیـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولی برای او تجـلی کرده و شهـریار هـم با زبان اولی با او صحـبت کرده است.[1] 

در ایام جوانی و تحصیل گرفتار عشق نا فرجام، پر شرری می گردد. عشق شهریار به حدیست که او در آستانه فارغ التحصیلی از دانشکده پزشکی،درس و بحث را رها می کند و دل در گرو عشقی نا فرجام می گذارد.[6]

 دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت

شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت


اما این عشق زمینی بال پرواز او را بسوی عشق نامحدود آسمانی می گشاید:

قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند

مرغ را بین که هنوزش هوس پرواز است!

سال ها شمع دل افروخته و سوخته ام

تا زپروانه کمی عاشقی آموخته ام

 

عجبا که این عشق مسیر زندگی شهریار را تغییر دادو تاثیری تکان دهنده بر روح و جان شهریار نهاد و جهان روان او را از هم پاشید.

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

درشگفتم من چرا ازهم نمی پاشد جهان

این عشق نافرجام بحدی در روح و روان او ماندگار شد که حتی هنگام بازگشت معشوق، عاشق به وصل تن نداد.

آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا

 بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا!؟

 

شهریار و خاطراتش

در یک همایش که به منظور تجلیل از استاد شهریار برگزار شده بود بعد از اینکه ایشان یکی از غزلهاشون رو خواندند افرادی به روی سن میرفتند و در حضور استاد در وصف ایشان ابیاتی رو که سروده بودند قرائت میکردند. یکی از کسانی که روی سن رفت خانمی جوان و زیبا بود که در شعرش از استاد با عنوان شهریار غزل یاد کرد. در پایان همایش نوبت سخنرانی و قرائت شعر خود استاد شد. ایشان پس از سخنرانی فقط یک بیت شعر خواندند و پایین آمدند. آن بیت چنین بود:

شهریار غزلم خواند غزالی وحشی       بد نشد، با غزلی صید غزالی کردیم

 

داستان "علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را" از اینجا بخوانید:

http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?id=29740

 

تلخ ترین خاطره شهریار، زمان فوت مادرش است که این واقعه را در شعر "ای وای مادرم" منعکس می کند وشیرین ترین خاطره اش زمانی است که  با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست. [1]

 

شهریار خاطره مرگ پدرش را این اینگونه تعریف می کند[2]: 

شبی که پدرم از دنیا رفت من در یکی از دهات ییلاق خراسان بودم و در خواب دیدم پدرم روی کره ماه ایستاده در حرکت است در حالی که نور ماه تا سینه او را پوشانده بود با قهقهه می خندید و صدای قهقهه او در افق ها منتشر می شد، تا بیدارم شدم پیرمرد دهاتی گفت: الله اکبر، اذان صبح بود. چراغ بادی را روشن کرده و در حال اضطراب از دیوان حافظ فالی زدم غزلی آمد که عجبا تا آن شب به چشمم نخورده بود.

 بیت اول و سومش چنین بود :

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این و فال و گذشت اختر و کار آخر شد

بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش

که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

دو روز بعد خبر فوت پدرم رسید.

خاطرات دیگری هم تو کتابها دیدم ولی حس و حال نوشتن نبود و زیاد هم جالب نبودند.

 

منظومه دلنشین و حیرتانگیز «حیدر بابا»

بیر اوچیدم بو چرپینان یئلینن

باغلاشیدیم داغدان آشان سئلینن

(ای کاش می پریدم با باد در شتاب

ای کاش می دویدم همرا سیل و آب)

شهریار كه از 14 سالگی (1300 شمسی) برای ادامه تحصیل به تهران فرستاده شده بود، جز نخستین شعرش در 7 سالگی، در تهران تقریباً به زبان مادری شعری نسروده بود، تا آمدن مادرش به تهران در سال 1325 و گلایه از فرزندش كه اگر شاعری، چرا شعری نمی‌گوئی كه من‌ هم بفهمم و بدانم كه چه مایه شاعری! خود او می گوید، وقتی كه اشعارم را برای مادرم می خواندم، او به طعنه می گفت: «پسرم شعرهای خودت را به زبان مادریت هم بنویس تا مادرت نیز اشعارت را متوجه شود.» چنین سفارش هایی از جانب مادرش و نیز اطرافیان همزبانش باعث شد كه شهریار آموزه‌های كودكی را باز یاد ‌آورد و طبع خود را در شعرسرایی به زبان تركی بیازماید و در زمستان 1330 سرودن بندهائی به تركی را شروع می‌كند اما جدی‌اش نمی‌گیرد، كه در دیدار عید نوروز 1331 در خانه «ناظم‌الدوله دیبا» چند بند را كه می‌خواند؛ خادمه آذربایجانی خانه، آداب مالكانه اشراف را به یك‌سو افكنده، ناگاه از پستو بیرون جسته، خود را به پای شاعر می‌اندازد كه: «درد دل مرا می‌گوئی!» و شهریار آنگاه می‌فهمد كه «حیدربابا» شعرستانی است و بدین ترتیب جرأت خواندن آن را به مادر ـ كه شعرفهم بود ـ می‌یابد و مادر پس از حصول اطمینان از شاعری پسر و حضور دل كه زبان پسرش را به شاعری در زبان عاطفت مادری نیز گشود، از دنیا می‌رود. [8] و [3]

 

منظومه «حیدربابا یه سلام» منظومه ای مردمی و دوست داشتنی که نـه تـنـهـا تا ده كوره های آذربایجان، بلكه به تركـیه و قـفـقاز هـم رفـته و در تركـیه و جـمهـوری آذربایجان چـنـدین بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممكن نیست ترك زبانی منظومه حـیـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود. شهریار در این بندها ادبیات جهان اسلام را به کناری نهاده و با رجوع به ناخودآگاه خود این منظومه را سروده است. تکلف و محافظه کاری و مدیحه و حتی اظهار فضل که در شعرهای دیگر شهریار کم و بیش دیده میشود در این منظومه دیده نمی شود. [10]

منظومه حیدربابا تجلی شور و خروش جوشیده از عشق شهریار به مردم آذربایجان است حیدر بابا که نام تپه ای در قریه خشگناب می باشد و محمد حسین در دوران خردسالی به بازی در آن می پرداخته مخاطب منظومه حیدر بابا ست. بعدها شهریار بر آن بود تا دست به ترجمه منظومه فوق به فارسی بزند ولی هرچه کرد توان انجام آن را نیافت .

«دانشمند محترم مهدی روشن ضمیر» در مقدمه چاپ اول این كتاب در تمجید از آن می گوید: "من نمی دانم چرا شعر حیدربابا را این همه دوست می دارم. شاید چون به زبان مادری سروده شده است، لطایف و دقایقش را بهتر می فهمم. شاید از آن رو به دل می نشیند كه از دل شوریده برون تراویده است، شاید نمودار دردهای ماست كه این قطعه را همچون نگاه شرمگین و آواز حزین شیرین و دلنشین كرده است...". او اضافه می كند كه "ای كاش شاعر حیدربابا، كه دیوان ها به زبان فارسی ساخته و پرداخته است، این قطعه را به همان زبان نیز درمی آورد تا سایر هم میهنان ما هم از این لذت سهمی به سزا می بردند..." در ادامه در خصوص ترجمه این می گوید: "شما هر اندازه مترجم توانا باشید اصطلاح (آیین شایین) را چگونه می توانید به زبان دیگر بیاورید که همان لذت را در شنونده ایجاد بکند؟! "[2]

(آیین شایین: در کمال آرامش، با آسودگی خاطر)

حیدربابا دو ویژگی خاص دارد که یکی دوره ای که این آثر نوشته شده است و دوم هماهنگی این منظومه با موسیقی محلی آذربایجان است.

از سال‌های آغازین اقتدار رضاخان، او یك موج مهیب ترك‌ستیزی و تركی‌زدائی در ایران را  آغاز کرده بود و شهریار برای برشكستن این حصارِ ستم، آزادی اجتماعی بوجود آمده از نهضت ملی نفت را ارزیابی كرده، هوشمندانه از این فرصت بهره جست و شروع به انتشار این مجموعه کرد. چندی پس از انتشار این شاهكار، حاكمان روزگار كه انکار هویت گروه‌های قومی ایرانی را دستمایه سیاست "وحدت ملی" كرده بودند، از اشتهار و بلندنامی حیدربابا اندیشه كردند كه مبادا رفته رفته به بیرق مبارزات آزادی‌خواهی قومی نیز تبدیل ‌شود. پیرو خاصیت همه جباران تاریخ ، حیدربابا نیز ناشیانه توقیف شد. استاندار وقت شهریار را به گلگشت شاهگلی برده و به او می‌گوید كه: اعلیحضرت از شما به خاطر حیدربابا گله‌مند شده‌اند! كه بوی تجزیه‌طلبی از این حركت می‌آید و لابد شهریار كه: به شرف‌عرض اعلیحضرت برسانند كه: از این پس شعر مرا نبویند، بلكه بخوانند. [8] 

و اما در مورد هماهنگی حیدربابا با موسیقی سنتی آذربایجان:

خود شهریار به این موضوع اشاره کرده : عاشیقلارین سازلاریندا سوزیم وار (در سازهای عاشقان حرف ها دارم ).

لازم به توضیح است که عاشیقلار نام گروهی است که در مراسم جشن حاضر می شوند و می نوازند و می خوانند. بعضی وقتها مخصوصا در ایام بهار به صورت نوازنده های دوره گرد روستا به روستا و شهر به شهر می گردند. ظاهرا دوره رونق این گروه از صفویه آغاز شده است.

منظومه حیدر بابا:

  • به بیش از 70 زبان دنیا ترجمه شده است.[8]
  • در شوروی به 90 درصد زبان‌های جمهوری‌های آن ترجمه و منتشر شده است. [9]
  • در اکثر دانشگاههای جهان از جمله دانشگاه کلمبیا در ایالات متحده‌آمریکا مورد بحث رساله دکترا قرار گرفته است و برخی از موسیقیدانان همانند هاژاک آهنگساز معروف ارمنستان آهنگ جالبی بر آن ساخته است.[6]

من سنون تک داغا سالدیم نَفَسى

سنده قئیتر ، گوْیلره سال بوسَسى

بایقوشوندا دار اوْلماسین قفسى

بوردا بیر شئر داردا قالیب ، باغیریر

مروّت سیز انسانلارى چاغیریر

(من هم به چون تو كوه بر افكنده ام نفَس
فرياد من ببر به فلك ، دادِ من برس
بر جُغد هم مباد چنين تنگ اين قفس
در دام مانده شيرى و فرياد مى كند
دادى طَلب ز مردمِ بيداد مى كند)

 

شهریار و حافظ 

این شاعر معاصر ابتدا به بهجت تخلص می كرد اما بعدها كه دو بار برای انتخاب تخلص با دیوان حافظ فال گرفت این مصراع آمد: «كه چرخ، این سكه دولت به نام شهریاران زد». و شهریار این تخلص را برای خود بزرگ می داند و دوباره فال می گیرد و بار دیگر:

غم غریبی و غربت چون برنمی نتابم          روم به شهر خود و شهریار خود باشم

 آمد و از این رو تخلص شعر خود را به شهریار تبدیل كرد.

وی در هیچ دوره از زندگی پرفراز و نشیبش از حافظ و روحانیت وی جدا نشد. تعلق خاطر شهریار نسبت به حافظ نه تنها در اشعارش بلكه در شخصیت، جهان بینی، طرز زندگی، علم و عرفانش قابل مشاهده است. او خود را به صورت شاگرد «مكتب عشق» استاد خود می دید و همواره در راه عرفان وی قدم برمی داشت. سراسر دیوان شهریار از علاقه و عشق به حافظ آكنده است. [5]

 بی شک شهریار آئینه حافظ بود چنانکه برای شهریار دیوان حافظ معیار و میزان محسوب می گردد و این عشق تا جایی در وجود او زبانه کشیده که در موقعی از زندگانی استاد قصد مهاجرات و سکونت در دیار شیراز را در سر داشته است که بنا به دلایلی هرگز این آرزو تحقق نیافت :

لطف الله جاهدی در بیوگرافی استاد شهریار می نویسد: شهـریار در سالهای اخیر اقامت در تهـران خـیلی مـیل داشت که به شـیراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ زندگی نماید و این خواست خود را در اشعـار (ای شیراز و در بارگـاه سعـدی) منعـکس کرده است ولی بعـدهـا از این فکر منصرف شد و چون از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود کجا برود؛ تا اینکه یک روز به من گـفت که: " مـمکن است سفری از خالق به خلق داشته باشم " و این هـم از حرفهـایی بود که از او شـنـیـدم و عـقـلم قـد نـمی داد - تا این که یک روز بی خـبر از هـمه کـس، حـتی از خانواده اش از تهـران حرکت کرد وخبر او را از تـبریز گـرفـتم [1]

شهریار در اکثر شعرهایش ، نه فقط شعر های فارسی بلکه در شعر های ترکی اش نیز، حافظ را یاد می کند:

گاه گورن حافظ شیراز ایله ایواندا دوروبلار  (گاه می بینی که با حافظ شیراز در ایوان ایستاده اند -  شعر سهندیم )

دو شعر از حافظ و شهریار را در زیر بخوانید:

دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند
 وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
 چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
 آن شب قدر که این تازه تازه براتم دادند
 بعد از این روی من و آئینه وصف جمال
 که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
 {حافظ}
 
 مژده ای دل که نجات از ظلماتم دادند
 وز کف خضر نبی آب حیاتم دادند
 تشنه بادیه عشوه ذاتم دیدند
 جامی از چشمه اسماء و صفاتم دادند
 چه مبارک شب قدری که به چندین برکات
 از بر لوح و قلم برگ و براتم دادند
 {شهریار}

 

فیلم شهریار 

از زمانی که فیلم شهریار پخش می شود(که شب گذشته آخرین قسمتش بود)، من بیشتر اعتراض به این فیلم را دیدم . اول داد بعضی از روزنامه های محلی مثل هفته نامه "حیدربابا" در آمد. بعد از آن نوبت به دانشگاها رسید . فکر کنم  اولین اعتراض را یکی از استادهای دانشگاه پیام نور کردند. جالب این است که دختر ملک الشعراء هم به این سریال اعتراض داشتند.

پس از اعتراض دختر ملک‌الشعراء بهار به چهره تحریف‌شده این شاعر معاصر در مجموعه تلویزیونی "شهریار"، نوبت به اعتراض مستقیم دختر استاد شهریار هم رسید. مریم بهجت تبریزی به چهره مخدوش مادرش به عنوان زنی بیسواد و عامی اشاره کرد که باسواد و عاشق شعرهای شهریار بوده و به خاطر انگیزه‌های ادبی با تفاوت سنی فاحش با او ازدواج کرده است.

دختر استاد شهریار همچنین نحوه مرگ مادر، وجوه ادبی، مذهبی، دینی و عرفانی پدر و رسیدن این شاعر معاصر از عشق مجازی به عشق حقیقی را دور از واقعیت دانست و به همخوانی نداشتن آن با زندگی پدرش اعتراض کرد. در همین راستا کمال تبریزی هم گفت این مجموعه ادعایی برای نشان دادن همه واقعیات زندگی استاد شهریار نداشته است. [7]

جالب اینکه در انتهای قسمت بیستم مجموعه که از شبکه دو پخش شد، مصاحبه‌ای حضوری با هادی بهجت تبریزی پسر استاد شهریار انجام شد تا ادعای خواهر وی مبنی بر در جریان نبودن خانواده از ساخت این مجموعه رد شود. در این میان تیتر شدن خبر تمجید وزیر فرهنگ تاتارستان از مجموعه "شهریار" هم از اتفاقات جالب است.

من خودم فقط سه قسمت از این سریال را دیدم و به نظرم خوب بود(به جز آخرین قسمت).  باید آقای موسوی در این باره نظر بدهند که همه قسمتها را دیده اند. این سریال تاثیر خوبی داشته است و نمونه اش دیوان شهریار، پرفروشترین کتاب نمایشگاه تهران شد. البته نمی توان انتظار داشت که فیلم مساوی واقعیت باشد. و کارگردان باید نظرات خودش را هم در فیلم دخالت دهد. که بستگی به میزان هنرمندی او دارد. در ضمن من یک جایی خوندم که سریال شهریار جزء برنامه های پر تماشاگر برای ایرانیان خارج از کشور است.

 

شهریار و مسائل آذربایجان

به  هر دلیل یا ضرورتی که بوده  در دورانهای مختلف،  دیدگاههای خاصی در اشعارش شهریار دیده می شود که گاه کاملا متناقض هست . بعد از سقوط فرقه دموکرات آذربایجان ( حکومتی که یک سال-بین سالهای 1324 تا 1325- آذربایجان را مستقل کرد ) شعری علیه آن حکومت سروده است. شعرهای در دوران پهلوی و در رابطه با آن رژیم سروده است مثلا در جایی عده ای از روحانیون را سمبل ریا ، تزویر و خرافه پرستی و در مقابل پادشاه را در مقابل آنان بخشنده و مهربان می خواند[4]:

 عمامه افسر سلطان فضل و تقوی بود
 چه شد که دستخوش هر گدای بی سروپاست
 قسم به آل عبا میخوری چه چاره کنم
 دم خروس من آخر عیان ز زیر عباست

تو باز لطف و کرم بین که جرم پوشی شاه

کله نهد بر سر آنرا که خود کلاه ریاست

 

و بالعکس شعرهایی که دوباره بعد از انقلاب برای شخصیتهای انقلابی سروده است، همینطور اشعاری هم در دفاع از هویت ترکان ایران دارد.  

به نظر خودم دیدگاه سیاسی شهریار را نمی توان در این اشعار پیدا کرد .چون بنا به ضرورت در هر دوره ای مجبور بوده با  سران آن حکومت سر سازگاری داشته باشد. روزی یک از دوستان عزیز در خوابگاه این خصوصیت شهریار را گفتند و از کلمه نه چندان مناسبی برای تصیفش استفاده کردند. من اشعار ترکی شهریار را که می خواندم به ارتباط معنا داری بین شهریار و بولود قراچلو(متخلص به سهند- از شاعران معاصر آذربایجان ایران) رسیدم و البته در یکی از سایت ها به این ارتباط اشاره شده بود و احساس کردم درست حدس زده ام. اولش همین جا یکسری مطالبی در این باره نوشتم، ولی بعد فکر کردم که همون بحث های سیاسی که درخوابگاه اتفاق افتاد، اینجا هم پیش بیاید. و بهتر است  که پاک کنم.

فقط این را بگویم که: از شاهکارهای استاد به ترکی می توان به منظومه بسیار زیبای سهندیم که در جواب بولود قراچلو سروده شده است اشاره داشت. آوردن این نکته نیز خالی از لطف نیست که شهریار بولود قراچلو را به خاطر صفات آزادگی، استقلال رای و اشتیاق او برای مبارزه به خاطر اثبات حقیقت حتی از دوست غار خود نیما یوشیج نیز برتر و بالاتر می دانست . [4]

و اما سخن دیگر اینکه شهریار در اکثر شهرهای ترکی اش، مخصوصا زمانی که با شاعران جمهوری آذربایجان مکاتبه می کند بر لزوم اتحاد آذربایجان تاکید می کند و در بیشتر جاها آراز(ارس) را مخاطب قرار می دهد. به خاطر اینکه ارس مرز دو آذربایجان است و آذربایجان را تقسیم می کند :

اوتایدادی شکی، شیروان، قره باغ

بوتایدادا مشگین، اهر، قره داغ

بیر- بیرینی آرازدان آلمیش سوراغ

آراز بیزی آیریلمادان داغلاییب

سون، ئوزوده گئجه- گوندوز آغلاییب   

(آن طرف است شکی، شیروان، قره باغ

این طرف هم مشگین، اهر، قره داغ

سراغ یک یکیشون رو باید از ارس گرفت

ارس ما را با این جدایی غمگین کرده است

سپس خودش شب و روز گریه کرده است )

 

بیزلر کی لاپ بیر دیل، بیر قان قاداشیق

قارداش قالسین، انسانلاریق، یولداشیق

(ما که با هم یک زبان و برادر خونی هستیم

برادری بماند، انسان و دوست هستیم)

 

آراز دئییر:

کسمه لی یم ایکی قارداش آراسین

آغلادیرام، باغلاماقدان یاراسین

(ارس می گوید:

رابطه دو برادر را قطع می کنم

به جای اینکه زخم هایش را ببندم، می گریانم)

 

حیدربابا، اوز باکی یه چونده ریر

هر گول گورور، ده ریب سیزه گونده ریر

(حیدربابا رو به سوی باکو می کند

هر گلی که می بیند، آن را می چیند و برای شما می فرستد)

 

آراز دوشمان الینده بیر قلینج تک اورتانی کسدی

(ارس در دست دشمن مثل یک شمشیر وسط را برید)

 

اورک قانیله من ده یازیم آی نازلی آنام قفقاز

سنین ده "شهریار" ین تک بو تایدا بیر بالان وار

(من با قلب پر خونم برای تو می نویسم ای مادر نازنینم قفقاز

تو هم در این طرف "آذربایجان ایران" مثل شهریار فرزندی داری)

و شاعران جمهوری آذربایجان در جواب، همین مطالب را به نوعی دیگر تکرار می کنند .

 

و اما ...

برای ما شعـرا نـیـست مـردنی در كـار 

كـه شعـرا را ابـدیـت نوشـته اند شعـار 

اما او هرگز نمرده است زیرا اکنون نام او زیبنده روز ملی شعر و ادب ایران و نیز صدها، میدان، خیابان، مرکز فرهنگی، بوستان و... در کشورمان ونیز در ممالک حوزه های ترکستان (آسیای مرکزی) و قفقازیه و ترکیه می باشد.  

 

منابع

1-   بـیو گـرافـی استاد شهـریار به قـلم جـناب لطف الله زاهـدی دوست استاد ، http://shahreiar.org/modules.php?name=News&file=article&sid=8

2- کلیات اشعار ترکی شهریار 

3- روزنامه سرمایه ، "شاعری که شهریار خود بود" ، http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1207971

4-انزابیان، وحید،  "شهریار نه آنچنان که ما می شناسیم" ، http://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/c5c1205072033p1.php

5- سبزه علی، لیلا، روزنامه همشهری ، "به بهانه سالروز درگذشت استاد شهریار، شاعر شور و مستی"، http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1385/850626/world/litew.htm

6- رستميان، سميه، نسیم جنوب، " سلطان ساوالان / شهريار مقبره الشعرا http://nasimjonoub.com/articles/article.asp?id=7255

 7- http://www.tebyan.net/Literature_Art/News_Reports/2008/5/12/66404.html

8- فردی، اصغر، " «عاشق» و حیدربابای شهریارِ عاشقhttp://www.fardi.net/essay/Essays_HTML/Ashiqlar.htm#_ftn2

9- ویکی پدیا

10- بیات، سید حیدر، "از آسمان آغاز می شویم"، هفته نامه گویه قم

 

 دانلود

منظومه " حیدربابا یه سلام " شهریار بهمراه ترجمه فارسی (حیدربابا دو بخش است که متاسفانه قسمتش دومش ترجمه نشده است و یا من نتوانستم قسمت دوم را پیدا کنم.)

شعر " خان نه نه "شهریار بهمراه ترجمه فارسی

چند بند اول حیدربابایه سلام استاد با صدای خودش (کم حجم)

سید محمد حسین شهریار- زندگینامه

 چند عکس جالب در مورد شهریار
بیو گـرافی استاد شهریار و اشعار استاد شهریار با صدای خودش
کنگره بزرگداشت یکصدمین سال -گالری - اشعار
 

موسیقی آغازین (حیدربابایه سلام) سریال شهریار (کم حجم)

برنامه "حیدربابایه" شهریار با صدای خود استاد و ترجمه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 18:39  توسط والح | 
 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گفت ، و چقدر زود دير مي شود ، مي گويم دل ها زمان نمي شناسند و تاريخ نمي دانند . دل ها مدرسه نرفته اند تا كلاس تاريخ را چشيده باشند . دل ها هر جا كه باشند مي تپند ، در خاطر دوستان ، در مهر همراهان .
شايد بار ديگر كوه ، بنددره ، چهار ده ، نارمنج ، ....

نوشته هاي پيشين
تیر ۱۳۹۹
شهریور ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
آرشيو
آرشيو موضوعي
کار و اشتغال
کامییوتر و IT
عمومی
خاطرات
محیط زیست
شعر و ادبیات
شخصیت ها
سربازی
جستجو در وبلاگ

جستجوي بلاگ توسط گوگل

پيوندهاي روزانه
سفرنامه مشهد
آرشيو پيوندهاي روزانه
نويسندگان
والح
سید محمد عابدینی
عفت دروگر
فرشته رستم صولت
مریم عسکری
ابراهیم حسین خانی
الهام زارعی
الهه جباری نیا
بابک نوروزی
ج. سجادی
ح. سعیدی
ح. غلامی
خانم مهندس زهرا احمدی
رضا محمدی پور
س. مزیدی
سعید رضا شهریاری
سید محمد موسوی
ع. خوشبختیان (Max)
ع. رضایی
فاطمه رعیت
محمد جعفر دهقان
مرتضی عباسی
مهدی بهداری
کاظم غضنفری
پيوندها
گاهي سنگ صبور
همه چيز در كامپيوتر
وبلاگ کامپیوتری های  85
بچه هاي مخابرات 82 بيرجند
بچه هاي كامپيوتر ورودي 81
دانشگاه بیرجند IT 84 وبلاگ فارغ التحصیلان