![]() |
![]() |
|
| نوشته هايي برای بودن |
|
همانگونه که کودکان اسباب بازی های در هم شکسته خود را به ما می دهند تا تعمیرش کنیم من هم آرزوهای در هم شکسته خود را به خدا سپردم که رفیقم بود اما به جای اینکه او را به حال خود بگذارم تا مشغول کار شود ، اطرافش پرسه می زدم به خیال خود سعی می کردم کمکش کنم سرانجام حوصله ام سر رفت ، آنرا از دستش ربودم و فریاد زدم چرا اینقدر معطل می کنی؟ گفت: فرزندم چکار می توانم بکنم تو که کار را به من نمی سپاری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 9:34 توسط مریم عسکری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفت ، و چقدر زود دير مي شود ، مي گويم دل ها زمان نمي شناسند و تاريخ نمي دانند . دل ها مدرسه نرفته اند تا كلاس تاريخ را چشيده باشند . دل ها هر جا كه باشند مي تپند ، در خاطر دوستان ، در مهر همراهان .
شايد بار ديگر كوه ، بنددره ، چهار ده ، نارمنج ، .... |
| آرشيو موضوعي |
|
کار و اشتغال کامییوتر و IT عمومی خاطرات محیط زیست شعر و ادبیات شخصیت ها سربازی |
| جستجو در وبلاگ | ||
|
||
| پيوندهاي روزانه |
|
سفرنامه مشهد مقاله ي برنامه نويسي usb یک درایور ساده برای ویندوز مثال هایی از کتاب کرک اسمبلي مخصوص ويندوز XP آرشيو پيوندهاي روزانه |